تبليغاتX
به شهر دلم خوش آمدی
به دنبال گمشده
hamtaraneh.com
دستم
به تو که نمی رسد،
فقط حریف واژه ها می شوم !
گاهی،
هوس می کنم،
 تمام کاغذهای سفید روی میز را،
از نام تو پرکنم …
تنگاتنگ هم،
بی هیچ فاصله ای !!
از بس،
که خالــی ام از تو …
از بس،
که تو را کـم دارم …
آخر مگرکاغذ هم،
زندگی می شود ؟
 
+ نوشته شده در  90/11/10ساعت 7:41  توسط ناصر باصفا  | 

hamtaraneh.com
hamtaraneh.com
 
مثل باران های بی اجازه
 
وقت و بی وقت
 
در هوایم پراکنده ای
 
و من بی هوا
 
ناگهان خیسم از تو !
 
hamtaraneh.com
 

+ نوشته شده در  90/07/30ساعت 0:18  توسط ناصر باصفا  | 

hamtaraneh.com
 
 
شب استُ
 
گردباد چشمانت
 
در خواب دلم می پیچد
 
پر می شوم از
 
خیال آغوشت
 
پلکم از تو
 
بوی گل می گیرد
 
آب می پاشم از
 
گلاب دلم راه را
 
پل می زنی به تنم
 
حدیث برکه و ماه را
+ نوشته شده در  90/07/25ساعت 21:7  توسط ناصر باصفا  | 


hamtaraneh.com
 
 
نشانی از تو ندارم اما
 
 نشانی ام را برای تو می نویسم
 
 درعصرهای انتظار
 
به حوالی بی کسی قدم بگذار
 
خیابان غربت را پیدا کن و
 
 وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو
 
 کلبه ی غریبی ام را پیدا کن
 
 کنار بید مجنون خزان زده
 
 و کنارمرداب آرزوهای رنگی ام
 
 درکلبه را باز کن و
 
 به سراغ بغض خیس پنجره برو
 
حریر غمش را کنار بزن
 
... مرا می یابی

+ نوشته شده در  90/07/25ساعت 21:3  توسط ناصر باصفا  | 


http://bahareh-delsetan.persiangig.com/audio/2zi60b6%5B1%5D.gif 
یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تنش از گل سرخ. 
اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد.
و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را

پرپر کرد. 
دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم.

اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و 

تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.
*
سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که

عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.
*
و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و

غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه

قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. 
 

پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر
*

آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.

عرفان نظرآهاری
 
http://bahareh-delsetan.persiangig.com/audio/2zi60b6%5B1%5D.gif
 
+ نوشته شده در  90/07/25ساعت 20:47  توسط ناصر باصفا  | 

 
براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد
 
 
فراموش كردنت
 
برایم مثل آب خوردن بود
 
از همان آبهایی كه می پرد
 
توی گلو و سالها سرفه می كنیم
+ نوشته شده در  90/07/25ساعت 20:41  توسط ناصر باصفا  | 


http://www.kocholo.org/img/images/hl7dg5uz46u9a2pq3dug.jpg
 
مقابل دریا كه می رسم
 
فقط برای چشمهایت دعا می كنم
 
اما تو هرگز مستجاب نمی شوی
 
...ببار
 
ببار كه باز باورت كنم
 
ببار در همین كوچه پس كوچه های بارانی
 
ببار در همین كوچه مهتاب
 
راستی قرارمان
 
"همان ساعت "نمی دانم
 
ساعت لجوجی كه هیچ عقربه ای
 
روی شانه هایش به خواب نمی رود
 
یادت نرود
 
تو ، همیشه فرصت كوتاه منی برای شعر
 
تا می آیم زمزمه ات كنم
 
زود تمام می شوی
 
می دانم سالهاست
 
ساعت قرارمان
 
یك دقیقه به هیچ است
 
و من همیشه فقط یك دقیقه
 
...دیر می رسم
 
                   
    
 

+ نوشته شده در  90/07/25ساعت 20:38  توسط ناصر باصفا  | 

 
 
بی تو دلم می‌گیرد
 
و با خودم می‌گویم
 
کاش آن یک بار که دیدمت
 
گفته بودم
 
که بی تو گاه دلم می‌گیرد
 
که بی تو گاه زندگی سخت می‌شود
 
که بی تو گاه هوای بودنت دیوانه‌ام می‌کند
 
اما نمی‌گفتم
 
که این «گاه» ها
 
گهگاه
 
تمامِ روز و شب من می‌شوند
 
آن وقت بغض راه گلویم را می‌گیرد
 
درست مثل همین روزها
 
+ نوشته شده در  90/07/23ساعت 13:26  توسط ناصر باصفا  | 

hamtaraneh.com
 
 
 
روزه سکوت میگیرم

و تا افطار ِ صدای تو

نمی شکنمش

روزه میگیرم لبهایت را

لذت افطارش

یعنی بهشت
 
 
hamtaraneh.com
 
+ نوشته شده در  90/07/23ساعت 13:15  توسط ناصر باصفا  | 

زندگی یک سفر است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


حرمت اعتبار خود را
هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن
که ما هر یک یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه

و آرمانهای خویش را
به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن
تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت
چگونه معنا می شود

از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر
بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که در زندگی خویش
که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد

با دم زدن در هوای گذشته
و نگرانی فرداهای نیامده
انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود

هر روز، همان روز را زندگی کن
و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

و هرگز امید از کف مده
آنگاه که چیز دیگری
برای دادن در کف داری

همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد
که قدمهای تو باز می ایستد
و هراسی به خود را مده
از پذیرفتن این حقیقت که
هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد
تنها پیوند میان ما
خط نازک همین فاصله است

برخیز و بی هراس خطر کن
در هر فرصتی بیاویز
و هم بدینسان است که به مفهوم شجاعت
دست خواهی یافت

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت
عشق را از زندگی خویش رانده ای
عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری، سرشارتر شود
و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری، آسان تر از کف رود
پروازش ده تا که پایدار بماند

زندگی مسابقه نیست
زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش
که در هر گامش
ترنم خوش لحظه ها جاریست
+ نوشته شده در  90/07/19ساعت 12:18  توسط ناصر باصفا  |