|
نداي درون
|
من از این پس به همه عشق جهان میخندم
به هوس بازی این بی خبران میخندم
هر که آرد سخن از عشق به آن هم میخندم
خنده تلخ من از گریه غمگینتر است
کارم از گریه گذشته به آن میخندم

مقصد به سوي خدا
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد
و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست. كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد، زيرا
سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت اينجا بهشت است .
مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند، بهشتي شدند. اما اندكي، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و
بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما، راز من همين بود.آن كه مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

دیشب دلم گرفته بود
مثل هوای بارونی دلم هواتو کرده بود هوای شیرین زبو نیت دلم میخواست گریه کنم بگم که سخته تنهایی ای همصدا ای آشنا بگو که پیشم می مونی نمی دونم چه حالی و کجایی و چه می کنی ولی صدات تو گوشمه می گی که اینجا می مونی رفتم کنار پنجره گفتم شاید ببینمت دیدم محاله دیدنت چون گل باید بچینمت رو صندلی نشستمو یهو دیدم یه قاصدک اومد پیشم خبر آورد ای آشنا یه رازی را بهت بگم ؟ گفتم بگو : آهی کشید اومد نشست رو شونه هام یواشکی چشماشو بست تا نبینه اشک چشام می گفت که تو یه راه دور یه راه دور و سوت کور مسافری نشسته بود مسافره غریب و دلشکسته بود از تو همش شکوه میکرد با اشک گرم و دل سرد می گفت که یادت نمیاد اون روزای آخریه چه قدر دلش می خواست که تو نگاش کنی ، صداش کنی بهش بگی دوسش داری به شرطی تنهاش نذاری تا اومدم بهش بگم برو بگو دوسش دارم ، پاش می شینم دیدم که اون رفته بود و منم دارم خواب می بینم ...!
اونقدر دوست دارم بشنوی خندت میگیره
تو نگا میکنی و دلم تو چشمات می میره
اونقدر دوست دارم دیوونه بازی میکنم
کلکم شاکی نشو من تورو راضی میکنم
قیمت چشمای تو قلب منه اندازه نیست
واسه دوست داشتن تو نیازی به اجازه نیست
اونقدر دوست دارم حوصلتو سر میبرم
یه روزی نیای بگی دیگه تورو دوست ندارم
ساعت دیدن تو صدای من در نمیاد
آره تقصیر منه دوست دارم خیلی زیاد
اونقدر دوست دارم شماره ها خسته میشن
تا نهایت میرنو با چشم تو بسته میشن
اونقدر دوست درم بشنوی خندت میگیره
تو نگا میکنی و دلم تو چشمات میمیره
اونقدر دوست درم دیوونه بازی میکنم
کلکم شاکی نشو من تورو راضی میکنم
قیمت چشمای تو قلب منه اندازه نیست
واسه دوس دشتن تو نیازی به اجازه نیست
اونقدر دوست دارم حوصلتو تو سر میبرم
یه روزی نیای بگی دیگه تورو دوس ندارم

دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد
آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد
برای رسیدن ، چه راهی بریدم
در آغاز رفتن ، به پایان رسیدم
به آیین دل سر سپردم دمادم
که یک عمر بی وقفه در خون تپیدم
به هر کس که دل باختم ، داغ دیدم
به هر جا که گل کاشتم ، خار چیدم
من از خیر این ناخدایان گذشتم
خدایی برای خودم آفریدم
به چشمم بد ِ مردمان عین خوبی است
که من هر چه دیدم ، ز چشم تو دیدم
دهانم شد از بوی نام تو لبریز
به هر کس که گل گفتم و گل شنیدم
با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!
یک روز می بوسـمـت !
پنهان کردن هم ندارد .
مثل خنده های تو نیست که
مخفی شان می کنی ،
یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود
مثل نجابت چشمهای تو است ،
وقتی که توی سیاهی چشمهای من
عریان می شوند .
عریانی اش پوشاندنی نیست ،
پنهان نمی شود ... .
.jpg)
یک روز می بوسمت !
یکی از همین روزهایی که می خندانمت ،
یکی از همین خنده های تو را ناتمام می کنم :
می بوسمت !
و بعد ، تو احتمالا سرخ می شوی ،
و من هم که پیش تو همیشه سرخم ... .
یک روز می بوسمت
روز که باران می بارد ،
یک روز که چترمان دو نفره شده ،
یک روز که همه جا حسابی خیس است
یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ،
آرام تر از هر چه تصورش را کنی ،
آهسته ، می بوسمت ... .
یک روز می بوسمت !
هر چه پیش آید خوش آید !
حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم !
دلم ترسیده ،
که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی .
آخر ، عشق سه حرفی کلاس اول من ،
حالا آن قدر دوست داشتنی شده
که برای خیلی ها سه حرف که سهل است ،
هزار هزار حرف باشد .
.jpg)
یک روز می بوسمت
به قول شاعر :
عشق کلاس اول ،
تنها سه حرف است ،
اما کلاس آخر ،
عشق هزار حرف است ... .
یک روز می بوسمت !
فوقش خدا مرا می برد جهنم !
فوقش می شوم ابلیس !
آن وقت تو هم به خاطر این که
یک « ابلیس » تو را بوسیده ،
جهنمی می شوی !
جهنم که آمدی ،
من آن جا پیدایت می کنم
و از لج خدا هر روز می بوسمت !
وای خدا !
چه صفایی پیدا می کند جهنم ... !
یک روز می بوسمت !
می خندم و می بوسمت !
گریه می کنم و می بوسمت !
یک روز می آید که از آن روز به بعد ،
من هر روز می بوسمت !
لبهایم را می گذارم روی گونه هایت ،
و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت !
تو احتمالا سرخ می شوی ،
و من هم که پیش تو همیشه سرخم