تبليغاتX
به شهر دلم خوش آمدی
نداي درون

من از این پس به همه عشق جهان میخندم

 به هوس بازی این بی خبران میخندم 

هر که آرد سخن از عشق به آن هم میخندم

خنده تلخ من از گریه غمگینتر است

 کارم از گریه گذشته به آن میخندم

43w9zdy.jpg

+ نوشته شده در  88/08/17ساعت 7:21  توسط ناصر باصفا  | 

مقصد به سوي خدا

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد

و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:

مقصد ما خداست. كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟


قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه
قطار مي ايستاد، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد، زيرا

سبكي قانون راه خداست .

قطاري
كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت اينجا بهشت است .

مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند، بهشتي شدند. اما اندكي، باز هم
ماندند، قطار دوباره راه افتاد و

بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به
مسافرانش كرد و گفت
:
درود بر شما، راز من همين بود.آن كه مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد
.
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه
آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري

 

 

+ نوشته شده در  88/07/15ساعت 8:33  توسط ناصر باصفا  | 

مهربانی را بیاموزیم
فرصت آیینه ها در پشت در مانده است
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن
  آشناتر شد
سایبان از بید مجنون ،
روشنی از عشق
می شود جشنی فراهم کرد
می شود در معنی یک گل شناور شد
 

redrose_md_clr.gif



مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در مانده است
موسم نیلوفران یعنی که باران هست
یعنی یک نفر آبی است
موسم نیلوفران یعنی
یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی

 

flow019.gifflow019.gifflow019.gif



می شود برخاست در باران
دست در دست نجیب مهربانی
می شود در کوچه های شهر جاری شد
می شود با فرصت آیینه ها آمیخت
با نگاهی
می شود سرشار -
- از رازی بهاری شد

 

redSmCLR.gifredSmCLR.gifredSmCLR.gif


 



دست های خسته ای پیچیده با حسرت
چشم هایی مانده با دیوار رویاروی
چشمها را می شود پرسید
آسمان را می شود پاشید
می شود از چشمهایش ...
چشمها را می شود آموخت
می شود برخاست
می شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شد
می شود دل را فراهم کرد
می شود روشنتر از اینجا و اکنون شد

 

flow019.gifflow019.gifflow019.gif



جای من خالی است
جای من در عشق
جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالی است
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!


redSmCLR.gifredSmCLR.gifredSmCLR.gif


می شود برگشت
می شود برگشت و در خود جستجویی داشت
                    در کجا یک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!
                   در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟!
می شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی است
می شود از رد باران رفت
می شود با سادگی آمیخت
می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد
می شود کیفی فراهم کرد
دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید
در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد
                   من بهار دیگری را دوست می دارم

 

flow019.gifflow019.gifflow019.gif



جای من خالی است
جای من در میز سوم ، در کنار پنجره خالی است
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکبها
جای من در چشمهای دختر خورشید
جای من در لحظه های ناب
جای من در نمره های بیست
  جای من در زندگی خالی است

 

redSmCLR.gifredSmCLR.gifredSmCLR.gif


می شود برگشت
اشتیاق چشم هایم را تماشا کن
می شود در سردی سرشاخه های باغ
جشن رویش را بیفروزیم
دوستی را می شود پرسید
چشمها را می شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
مهربانی را بیاموزیم...
 

heart3.gif


 

 

+ نوشته شده در  88/07/15ساعت 8:29  توسط ناصر باصفا  | 

دیشب دلم گرفته بود

 مثل هوای بارونی

 دلم هواتو کرده بود

 هوای شیرین زبو نیت

 دلم میخواست گریه کنم

 بگم که سخته تنهایی

 ای همصدا ای آشنا

 بگو که پیشم می مونی

 نمی دونم چه حالی و کجایی و چه می کنی

 ولی صدات تو گوشمه

 می گی که اینجا می مونی

 رفتم کنار پنجره

 گفتم شاید ببینمت

 دیدم محاله دیدنت

 چون گل باید بچینمت

 رو صندلی نشستمو یهو دیدم

 یه قاصدک اومد پیشم

 خبر آورد ای آشنا

 یه رازی را بهت بگم ؟

 گفتم بگو : آهی کشید

 اومد نشست رو شونه هام

 یواشکی چشماشو بست

 تا نبینه اشک چشام

 می گفت که تو یه راه دور

 یه راه دور و سوت کور

 مسافری نشسته بود

 مسافره غریب و دلشکسته بود

 از تو همش شکوه میکرد

 با اشک گرم و دل سرد

 می گفت که یادت نمیاد

 اون روزای آخریه

 چه قدر دلش می خواست که تو

 نگاش کنی ، صداش کنی

 بهش بگی دوسش داری

 به شرطی تنهاش نذاری

 تا اومدم بهش بگم برو بگو

 دوسش دارم ، پاش می شینم

 دیدم که اون رفته بود و

 منم دارم خواب می بینم ...!


+ نوشته شده در  88/02/13ساعت 12:54  توسط ناصر باصفا  | 

اونقدر دوست دارم بشنوی خندت میگیره

تو نگا میکنی و دلم تو چشمات می میره

اونقدر دوست دارم دیوونه بازی میکنم

کلکم شاکی نشو من تورو راضی میکنم

قیمت چشمای تو قلب منه اندازه نیست

واسه دوست داشتن تو نیازی به اجازه نیست

اونقدر دوست دارم حوصلتو سر میبرم

یه روزی نیای بگی دیگه تورو دوست ندارم

ساعت دیدن تو صدای من در نمیاد

آره تقصیر منه دوست دارم خیلی زیاد

اونقدر دوست دارم شماره ها خسته میشن

تا نهایت میرنو با چشم تو بسته میشن

اونقدر دوست درم بشنوی خندت میگیره

تو نگا میکنی و دلم تو چشمات میمیره

اونقدر دوست درم دیوونه بازی میکنم

کلکم شاکی نشو من تورو راضی میکنم

قیمت چشمای تو قلب منه اندازه نیست

واسه دوس دشتن تو نیازی به اجازه نیست

اونقدر دوست دارم حوصلتو تو سر میبرم

یه روزی نیای بگی دیگه تورو دوس ندارم



 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  88/02/13ساعت 12:49  توسط ناصر باصفا  | 

سکوت گفتن ناگفته هاست
ناگفته هایی که به جز با سکوت
با چیز دیگری نمی توان گفت
زبان در گفتنش لال
قلم در نوشتنش خرد
و عقل در جستنش ناتوان است
باید هوش تو به دست دلت بسپاری
باید هر چه شنید قبول کنی
باید بشنوی فکر نکن
اونوقت هست که فریاد می زنی
تا سکوت بشکند
تا دیگر نشنوی
باز هم دلت تنگ می شه باز هم ساکت می شی
به امید سکوت دوباره
سکوت زیباست.!!!

 

+ نوشته شده در  88/02/12ساعت 7:25  توسط ناصر باصفا  | 

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.
من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد
.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد
.
یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟

وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود
.
یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی .... یا لطیف
!
مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش .
+ نوشته شده در  88/02/12ساعت 7:21  توسط ناصر باصفا  | 

تنها تو می مانی

دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد
آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد

 

 

 

 

به آیین دل

برای رسیدن ، چه راهی بریدم
در آغاز رفتن ، به پایان رسیدم
به آیین دل سر سپردم دمادم
که یک عمر بی وقفه در خون تپیدم
به هر کس که دل باختم ، داغ دیدم
به هر جا که گل کاشتم ، خار چیدم
من از خیر این ناخدایان گذشتم
خدایی برای خودم آفریدم
به چشمم بد ِ مردمان عین خوبی است
که من هر چه دیدم ، ز چشم تو دیدم
دهانم شد از بوی نام تو لبریز
به هر کس که گل گفتم و گل شنیدم

 

 

 

هر چه هستی ، باش

با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!

+ نوشته شده در  88/02/12ساعت 7:16  توسط ناصر باصفا  | 

یک روز می بوسـمـت !  

پنهان کردن هم ندارد .

مثل خنده های تو نیست که

مخفی شان می کنی ،

یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود

مثل نجابت چشمهای تو است ،

وقتی که توی سیاهی چشمهای من

عریان می شوند .

عریانی اش پوشاندنی نیست ،

پنهان نمی شود ... .

2%20(wWw.Jalab.Co.Sr).jpg
 


یک روز می بوسمت !

یکی از همین روزهایی که می خندانمت ،

یکی از همین خنده های تو را ناتمام می کنم :

می بوسمت !

و بعد ، تو احتمالا سرخ می شوی ،

و من هم که پیش تو همیشه سرخم ... .

 

یک روز می بوسمت

 

روز که باران می بارد ،

یک روز که چترمان دو نفره شده ،

 یک روز که همه جا حسابی خیس است

یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ،

 آرام تر از هر چه تصورش را کنی ،

 آهسته ، می بوسمت ... .


 

یک روز می بوسمت !

هر چه پیش آید خوش آید !

حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم !

دلم ترسیده ،

که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی .

آخر ، عشق سه حرفی کلاس اول من ،

حالا آن قدر دوست داشتنی شده

که برای خیلی ها سه حرف که سهل است ،

هزار هزار حرف باشد .

www.tongeboloori.blogfa.com..selection..kiss..homayoon%20(1).jpg

یک روز می بوسمت

به قول شاعر : 

عشق کلاس اول ،

تنها سه حرف است ،

اما کلاس آخر ،

 عشق هزار حرف است ... .

کاش میدانستی چه زیباست آغوش گرفتن تو در نگاه های عاشقانه هایم .... 

یک روز می بوسمت !

فوقش خدا مرا می برد جهنم !

فوقش می شوم ابلیس !

آن وقت تو هم به خاطر این که

 یک « ابلیس » تو را بوسیده ،

جهنمی می شوی !

جهنم که آمدی ،

من آن جا پیدایت می کنم

و از لج خدا هر روز می بوسمت !

وای خدا !

چه صفایی پیدا می کند جهنم ... !


یک روز می بوسمت !

می خندم و می بوسمت !

گریه می کنم و می بوسمت !

یک روز می آید که از آن روز به بعد ،

من هر روز می بوسمت !
 

لبهایم را می گذارم روی گونه هایت ،

و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت !

تو احتمالا سرخ می شوی ،

و من هم که پیش تو همیشه سرخم

+ نوشته شده در  88/02/12ساعت 6:43  توسط ناصر باصفا  | 

فصل آغاز............................................. سلام


با تو بودن ..............
......................جون ﺳﭙردن
..............
خط ﭘایان.................................................. کلامه


بی تو بودن
..................
حرف تلخه ....................قصه ای که نا تمامه
.................
عکس تو............................................... خورشید قلبم

تا ابد............... سوی نگامه
...........................

تو کدوم.................................... باغ خیالی

عطر شبنم رو...................................................... تو داری

این همه.................... نو رو ستاره
..............
...............................................واسه شب هدیه می یاری


ای تولد دوباره

ای حضور................................ خوب و ساده

..................................................یه چراغ روشنی تو

..............................................................تو عبور از شب و جاده


عاشقانه با تو باید

رفت به سوی............................. صبح دیدار
لحظه ها رو......................................... جستجو کرد
تو رو دید................... در وقت دیدار
....................

توای که................................. همیشه هستی

چشمات می گه عاشق هستی

..................................تو کلام خوب عشقی
...........................................دل به عشق من تو بستی


تو.................... کدوم باغ خیالی

عطر شبنم رو............................ تو داری

....................................................این همه نو رو ستاره

واسه شب................ هدیه می یاری
.....

ای تولد دوباره

ای حضور خوب و ساده

یه چراغ روشنی تو

تو عبور از شب و جاده..........
+ نوشته شده در  88/02/09ساعت 7:30  توسط ناصر باصفا  |