میـــــــدانم این روزهـــا پر از دلتنـــــگی منی!
خودخـــــواهی نمیــــکنم بـــــاور کـــن مـــن از تو لبریزتر از دلتنـــگی ام
و تنـــها امیـــد دســـت های تنـــهای مـــــــــن ،نفســهای گـــرم تـــوست
که مــــرا گرم میکند
و مـــن ایــنجا ، فقـــط شــعر میـــخوانم تـــا تــو بیــــایی و مــن هـــــم
وصــال را تصـــور کنم...
اینـــجا ، شـــب ها هنـــوز هــم بــا خـــاطره ندیـــدنت خوابــم را بهبود میدهم
وچـــــشم به راه تــــــو هستــــم تا وقتـــی می آیـــــی
گـــل هـــای سرنــکشیده در قلـــبم را بپـــایت پرپر کـــنم
و منتــظرم
تا صبـــحی بــیاید تــو را ببـــینم و دســـتان زخمی از تنــهاییت را
با بوســه هایم مـــداوا کنــــم.
بـــاور کــــنی یا نه دیـــگر چه فرق میــــکند؟
مـــن تنــها مــسافر جامـــانده از زمانـــم تا اینجا بمــانم و تورا بــــه
بهشتی بی غصه بدرقــــه کنم.
میــــــدانم تا تو هستـــي سراچه کوچه دلم غرق نوری عجیب میشود
و من كنار تو خواهـــــم مـــــاند و تاهميشه ستـــاره ها را
بیــــــــــــــــــدار خواهــــــــم کرد
+
نوشته شده در
86/11/28ساعت 7:34 توسط ناصر باصفا
|
همدم غروب
دور ميشم از تو آروم مثل گذشتن از خواب
آرومتر از پرواز يه شبنم زير آفتاب
آروم مثل نسيمي که ميگذره از چمن
ميگذرم از کنارت همدم محبوب من
دور ميشم از پيش توآهسته اما خسته
حالا که بوسه خواب روي چشات نشسته
حالا ميرم که مهتاب اسم تورو صدا کرد
دست پر از تمنات دست منو رها کرد
سياه ترين خاطره تو قصه تو بودم
تو شعله ور تر از عشق
من از سرما سرودم
توجلوه طلوعي اي همصداي خوبم
منو به سايه بسپار من همدم غروبم من همدم غروبم
آروم ميرم مبادا رفتنمو ببيني
با چشماي پر از اشک سر راهم بشيني
ديگه وقتي نمونده تو دل اين شب تار
ميسپارمت به خاطر براي آخرين بار
سياه ترين خاطره تو قصه تو بودم
تو شعله ور تر از عشق
من از سرما سرودم
توجلوه طلوعي اي همصداي خوبم
منو به سايه بسپار من همدم غروبم من همدم غروبم
+
نوشته شده در
86/11/28ساعت 7:32 توسط ناصر باصفا
|
و خداوند فرمود .......
در دستانم دو جعبه دارم كه خدا آنها را به من هدیه داده است .
او به من گفت :
غمهایت را در جعبه سیاه و شادیهایت را در جعبه طلایی جمع كن .
من نیز چنین كردم و
غمهایم را در جعبه سیاه ریختم و شادیهایم را در جعبه طلایی !
با وجود اینكه جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد
اما از وزن جعبه سیاه كاسته می شد !
در جعبه سیاه را باز كردم و با تعجب دیدم كه ته آن سوراخ است !!!
جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهای من كجا هستند ؟!
خداوند لبخندی زد و گفت : غمهای تو این جا هستند ، نزد من !
از او پرسیدم : خدایا ، چرا این جعبه ها را به من دادی ؟
چرا این جعبه طلایی و این جعبه ی سیاه سوراخ را ؟
و خدا فرمود :
بنده ی عزیزم ، جعبه ی طلایی مال آنست كه قدر شادیهایت را
بدانی و جعبه سیاه ، تا غمهایت را رها كنی !
+
نوشته شده در
86/11/27ساعت 7:32 توسط ناصر باصفا
|