تبليغاتX
به شهر دلم خوش آمدی
نداي درون

در ایستگاه قطار به انتظار نشسته ام.میگویند قرار است قطار خوشبختی بیاید سالهاست که در این ایستگاه به ریلهای زندگی چشم دوخته ام تا ببینم چه موقع چرخهای قطار خوشبختی بر روی این ریلها خواهد لغزید.
صدای سوت قطاری می آید و کم کم قطار را می بینم.
میگویند قطار زندگی است سفید،سفید،سفید.
صدای گریه نوزادی با صدای سوت قطار به گوشم می رسد. نوزاد اولین نفس عشق را در قطار می کشد. به سرعت باد از کنارم میگذرد ومن به انتظار نشستم.باز صدای سوت قطار سکوت مرا میشکند، می گویند قطار عشق است. می خواهم زودتر آن را ببینم.از دور دستها پیدا می شود.
با خود عشق را به همراه دارد،سرخ ،سرخ،سرخ.
دخترکی دستان کوچکش را برایم تکان می دهد و مادرش او را به داخل قطار می کشد.
چقدر قطار عشق زیباست.
پس قطار خوشبختی کی به ایستگاه خواهد رسید؟
باز صدای صوت قطار سکوت لحظه هایم را می شکند. ریلهای زندگی این بار چه توشه ای همراه دارند؟
قطار جاودانگی و صدای ا... اکبر،سبز،سبز،سبز.
مرد سوزن بان به کنارم می آید و در گوشم زمزمه می کند که باید برود. سوار قطار ابدیت می شود و می رود. تنها شدم او هم رفت دیگر چشمانم سویی ندارد،صدایی به گوشم می رسد،صدای سوت قطار است.
قطار خوشبختی می آید.
چقدر زیباست، هفت رنگ عشق و من با آن همراه می شوم.
می بینم که خوشبختی در لحظه های گم شده ی زندگی بوده است و من چه بیهوده سالها به انتظار آن نشسته ام.
خوشبختی در نگاه مرد سوزن بان،در دستان دخترک کوچک نهفته بود.
خوشبختی خود من بودم،فکرم،عشقم و خدا که همیشه با من بود.
+ نوشته شده در  87/03/22ساعت 16:14  توسط ناصر باصفا  | 

وقتی چشمات دیگه اشكی برای ریختن نداشته با شه

 

                                               وقتی دیگه قدرت فریاد زدنم نداشته باشی ......

 

             وقتی دیگه هر چی دل تنگت خواسته باشه گفته باشی

 

                                             وقتی دیگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن..

 

             وقتی از درون تمام وجودت یخ بزنه ....

 

                                             وقتی چشم از دنیا ببندی وآرزوی مرگ كنی...

 

            وقتی احساس می كنی دیگه هیچ كس تو رو درك نمی كنه

 

                                             وقتی احساس كنی تنها ترین تنهای دنیا هستی

 

           ووقتی باد شمع نیمه سوخته اتاقتو خاموش كرد

 

                                  چشمهایت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه

 

 

+ نوشته شده در  87/03/22ساعت 16:8  توسط ناصر باصفا  | 

دلم تنگ است....برای شب هایی که با تو سحر کردم و خورشیدی که هر روز طلوعش را با تو نظاره گر بودم....برای روزهایی که هر لحظه اش با یاد تو گذشت و عبور ثانیه هایی که آمدن تو را نوید می داد ...حالا من مانده ام و دلی که هر لحظه بهانه ی تو را میگیرد و بی تاب توست.... اون روزا که تو جنگلا ترسیده بودی بیصدا اون روزا که تنها بودی گم شده ی دریا بودی قایق تو شکسته بود تنت نحیف و خسته بود فانوس دریاییت شدم عشق اهوراییت شدم آروم جونم ای جان من بین ما فاصله نیست تو دنیایی که آوار مصیبت با دستای تو ریخته بر سر من آه فلک از گردنم زنجیر بردار که غربت خاک دامنگیر داره آروم جونم...به من نگاه کن واسه یه لحظه نگات به صدتا آسمون میرزه من از خدامه پیش تو بمونم جواب حرفاتو خودم بخونم من از خدامه بمونم دیونت سربزارم روشهرامن شونت من ازخدامه بمونی کنارم من که به جز تو کسی رو ندارم من از خدامه که نباشه دوری فقط دلم میخواد بگی چه جوری اگر میدانستم که آخرین باری است که تورا می بینم دستانت را در دستانم می گرفتم و یکبار دیگر صدایت میکردم. وقتی بارون سر میگیره قلب من آروم نمیگیره خاطرات با تو بودن دوباره جون میگیره پشت ابرای خیالم تو رو لرزون میبینم تو رو در انتظارم زیر بارون میبینم آه در این دنیا... تک و تنها شدم من گیاهی در دل صحرا شدم من چو مجنونی که از مردم گریز است شتابان در پی لیلا شدم من چه بی ثمر می خندم چه بی اثر می گریم به ناکامی چرا رسوا شدم من چرا عاشق چرا شیدا شدم من گرچه میدانم نمی آیی ولی هردم ز شوق سوی در می آیم و هرسو نگاه میکنم آه...افسون توام مجنون توام این عاشقی رو مدیون توام در خال توام دنباله توام اگه بخوای نخوای من مال توام آه...چرا ابرا نمی بارن خبر از تو نمیارن چرا این خاطرات تو منو تنها نمیذارن هیشکی مثل تو نبود حتی شکل تو نبود هیچ کسی پیدا نشد مثل تو عاشق نبود ز بس نالیدم از درد غمت شب های تار آخر همه بیگانگان را از غم خود با خبر کردم ملامتها کشیدم چون آنان نمیدانند.. مادرآیا دوستم داری نامه هایم را میخوانی؟ دستی تكان بده حالا كه می روی آروم جونم! مراقب گل ناز من باش وخطایم را به گوشه ی چشمی ببخش نرو تا غم واسه قلبم پیرهن عزا بدوزه....
+ نوشته شده در  87/03/22ساعت 15:51  توسط ناصر باصفا  | 

اگر می دانی در این جهان كسی هست

كه با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می كند

وصدای قلبت آبرویت را به تاراج میبرد ،

مهم نیست كه او مال تو باشد ،

مهم این است كه فقط باشد :

زندگی كند ، لذّت ببرد

و نفس بكشد

+ نوشته شده در  87/03/22ساعت 15:45  توسط ناصر باصفا  | 

شبی در خواب دیدم با خدای خود به گفتگو نشسته‌ام.
پرسید: پس تو می‌خواهی با من گفتگو كنی؟
پاسخ دادم: اگر وقتی برای این كار داشته باشید.
و لبخندی زد: وقت من لایزال است
اكنون بگو چه سؤالی از من داری؟
پرسیدم: كدام فعل نوع بشر، بیشتر تو را متعجب می‌كند؟
و پاسخ داد:
اینكه از كودكی خود می‌گریزند و دوست دارند بزرگ شوند
و هنگامی كه بزرگ شدند، دوست دارند بار دیگر كودك باشند.
اینكه سلامتشان را از دست می‌دهند تا به پول برسند…
و آنگاه، پول خود را خرج می‌كنند تا سلامتیشان را بار دیگر به دست آورند.
اینكه با تفكر زیاد در مورد آینده، فراموش می‌كنند كه به حال فكر كنند
گویی، آنها نه در حال زندگی می‌كنند و نه در آینده.
اینكه به گونه‌ای زندگی می‌كنند كه گویا هیچگاه نخواهند مرد
و آنگونه
می‌میرند كه گویا هیچ وقت زنده نبوده‌اند.

 


آنگاه دست‌های مرا گرفت
و ما لختی ساكت ماندیم.
آن وقت من پرسیدم:
والدین باید در پی آموختن چه درسهایی به فرزندان خود باشند؟
و پاسخ داد:
یاد بگیرند كه آنها نمی‌توانند كسی را مجبور كنند كه دوستشان داشته باشد.
تنها كاری كه می‌توانند بكنند، آن است كه خودشان كاری بكنند كه دوست داشتنی باشند
یاد بگیرند كه پسندیده نیست خود را با دیگران مقایسه كنند.
یاد بگیرند كه با تمرین بخشیدن، بخشنده باشند.
یاد بگیرند كه فقط چند ثانیه طول می‌كشد تا عشق به دیگران زخمی بر دلشان بگذارد
اما سال‌ها طول می‌كشد تا این زخم‌ها التیام پیدا كنند
یاد بگیرند كه ثروتمند، كسی نیست كه بیشترین را داشته باشد؛
ثروتمند كسی است كه كمترین احتیاج را داشته باشد.
یاد بگیرند كسانی هستند كه او را عمیقاً دوست دارند اما خیلی ساده، هنوز نیاموخته‌اند كه احساس خود را چگونه ابراز كنند یا نشان بدهند.
یاد بگیرند كه دو نفر ممكن است در یك زمان به یك چیز نظر بكنند
و هر یك، برداشت متفاوتی از آن داشته باشند
یاد بگیرند كه كافی نیست فقط یكدیگر را ببخشند، بلكه آنها یاد بگیرند كه خود را
نیز ببخشند.


در نهایت خشوع از اینكه پاسخ سؤالاتم را داده بود
تشكر كردم و پرسیدم: چیز دیگری هست كه دوست داشته باشی بچه‌ها بدانند؟
لبخندی زد و گفت: فقط این را بدانند كه من همه جا هستم… همیشه

+ نوشته شده در  87/03/22ساعت 15:35  توسط ناصر باصفا  | 

کدامیک از درختانی که زیر سایه شان با هم قدم زدیم، قسم بخورند
تا تو صداقت نگاهم و پاکی عشقم را باور کنی؟!
انگار که صدای پر غصه ی نگاهم را نمی شنوی!!
می دانم. آن غرور پنهان همیشگی ات نمی گذارد که بگویی دلتنگمی.!
به همان شب بارانی که باران چشمهایم امانم نداد،
قسم می خورم که
حتی شاپرک ها هم نفهمند روزی برای دیدنم لحظه شماری می کنی.
پس بگو دوستم داری. حتی یکبار
+ نوشته شده در  87/03/22ساعت 15:28  توسط ناصر باصفا  | 

من گذر خواهم كرد

روزی از شهر تماشایی عشق

تكه ای از دل خود در دستم

و به هر رهگذری خواهم گفت:

ذره ای عشق ، كمی عاطفه ، قدری ایمان

به من خسته تنها بدهید

تا كه شاید شب من

صبح را دریابد

و سپس آنسوی خاطره های سبز

خانه ای خواهم ساخت

و در آن عشق همان واژه هستی را جای خواهم داد.

+ نوشته شده در  87/03/22ساعت 15:26  توسط ناصر باصفا  | 

در مراحل زندگی ،در آهنینی به روی گذشته....

آن دیروزی که دیگر وجود ندارد ،ببندید

و همین طور پرده ای فولادین به روی آینده ،

فردایی که نیامده است ،بکشید

و آنوقت با اطمینان خاطر امروز را بگذرانید

تنها اشتباه واقعی آن است که ازآن چیزی نیاموزیم
+ نوشته شده در  87/03/22ساعت 15:22  توسط ناصر باصفا  | 

امشب دلم میخواهد به كسی بگویم" دوستت دارم."تو نهراس و آنكس باش.بگذار با هر آنچه در توان دارم همین امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.بگذار برایت نقش آن دلباخته ای را بازی كنم كه لحظه ای دور از محبوب خویش زندگی را نمیتواند.بگذار همچون معشوقی كه برای وصال معشوقش جان میدهد برایت جان دهم.بگذار همین امشب پیش پایت زانو بزنم و تو را ستایش كنم.بگذار در تاریكی به تو لبخند بزنم.نگذار زمان از دستم برود و تو را درنیابم.میخواهم بیندیشی كه همین امشب غیر از من كسی دیوانه تو نیست هرچند كه جاهلانه فكری باشد.كمی بیشتر با من و همین امشب بگذار خیال كنم كه جز تو كسی نیست.همین یك امشب را بگذار نقش بازی كنم.نقش حقیقت را.همان كه دور از تو بارها روبه روی آینه تمرین كرده ام.
ای آخرین ! آینه ام اینبار تو باش
کدامیک از درختانی که زیر سایه شان با هم قدم زدیم، قسم بخورند
تا تو صداقت نگاهم و پاکی عشقم را باور کنی؟!
انگار که صدای پر غصه ی نگاهم را نمی شنوی!!
می دانم. آن غرور پنهان همیشگی ات نمی گذارد که بگویی دلتنگمی.!
به همان شب بارانی که باران چشمهایم امانم نداد،
قسم می خورم که
حتی شاپرک ها هم نفهمند روزی برای دیدنم لحظه شماری می کنی.
پس بگو دوستم داری. حتی یکبار
+ نوشته شده در  87/03/22ساعت 14:36  توسط ناصر باصفا  | 

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را
.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم
.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند
.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند
.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت
.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم
.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد
.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام
.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود
.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را
.
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود
+ نوشته شده در  87/03/22ساعت 13:41  توسط ناصر باصفا  | 

 کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پائیز بودم
کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد میشد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ میزد
وه ، چه زیبا بود اگر پائیز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم ...

 

 

+ نوشته شده در  87/03/22ساعت 13:33  توسط ناصر باصفا  | 

خدایا! دریا نشسته ای توفان زده را مانم که امیدم به ساحل امن و نجات توست، آشفته حالی دارم که چشمم به عنایات توست. شکسته بالی هستم که دل خویش به تو بسته ام، و شوریده سری که بر درگاه تو نشسته ام. اینک این من و این افسرده حالی ام، اینک این من و این دستهای خالی ام. و اینک این تو و آن دریای مهربانی ات و این تو و آن لطفهای آسمانی ات. اگر باز هم به نافرمانی ات دست یازم و اگر چندباره به شکستن پیمانم چنگ اندازم، رشته امیدم بریده شود و پرده های عیب پوشِ پیش رویم دریده شود. نگهدارا! تو خود مرا از افتادن در دام پرفریب گناه باز دار و جانم را از این آشوب به در آر.
دریغا که اندام ناتوانم به تازیانه انتقام تو نواخته شود، و اندوها که پیکر بی تابم، زیر شلاق مجازات انداخته شود. مرا مزن و به باد نکوهش مگیر، بدیها و کردارهای ناشایست مرا بپوشان و توبه ام بپذیر.
اگر بر توسن شهوت خویش نشینم، و جز خود و دنیای کوچکم کسی را نبینم، همه چیز را برای تنها خود می دانم و تا کرانه های دور شتابان می رانم، آن دم به خود می آیم که چیزی برایم نمانده است، و اسب هوس مرا در کویری خشک نشانده است. آنک منم سزاوار آن که مرا از چشم خویش اندازی و در دایره خشم خویش اندازی. الها! اگر تو بخواهی، از زمینه های خشم خویش می کاهی، و مرا در زیر نگاه خود می داری و در پناه خود می شماری.
فرجام هر کسی که به چیزی امید بسته، آن است که دل از همه گسسته و تنها و تنها به تو پیوسته است، سرانجام هر کسی که راهی را پیموده آن است که رشته خویش از همه بریده و تنها به سرای تو رسیده است، تو چکاد شیفتگی مردمانی، و یگانه آرامبخش زندگی بندگان. اگر منت تو نباشد حاجت ما روا نمی شود و اگر قدرت تو نباشد خواسته های ما ادا نمی شود؛ ما امّا منت پذیر توایم و تو به توان والای خویش دستگیر
+ نوشته شده در  87/03/22ساعت 13:30  توسط ناصر باصفا  | 

آمدم تا عاشقانه در كنار تو بمانم تا برای تو بمیرم مهربانه من"

"آمدم تا آنكه باشی تكیه گاه خستگیهام ای گل نیلوفر من"

امروز دلم برات خیلی تنگ شده

امروز هم فهمیدم بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم

امروز بیشتر از هر روز دیگه ای حس كردم كه بدون تو تنهاترینم

و من منتظر یك اتفاق خوب

و من منتظر هجوم تو

و من منتظر بهانه ای برا ی نوشتن برای تو

و اكنون در روبروی تو

من وتو

من برای تو می نویسم

برای تو بهترین

برای تو شیرین

برای تو بی نظیر

و حال به خود می نگرم به كم كاریهایم برای تو

به روزهایی كه كمتر به یادت بودم

به لحظهایی كه بی یاد تو بودم

و سپاس می كنم تو را كه همیشه به یادم بودی

مواظبم بودی

با من بودی

و دوستت دارم تا همیشه

ای بزرگترین پروردگار خوبم

دوستدارت یه موجود زمینییه كوچولو

+ نوشته شده در  87/03/22ساعت 13:23  توسط ناصر باصفا  | 

الهی! آن زمان که غم های ناشناخته،

قلب های فرسوده ما را می خراشد،

قطره ای از دریای بی کران لطف خود را بر روی ما بیفشان.

الهی! آتش ها در محبت تو سرد است و همه نعمت ها بی لطف تو درد.

الهی! اگر غافل ار عبادت تو هستیم،کافر بر وجودت نیستم.

الهی! اگر تو را دور می دانند،نزدیکتر از جانی و هرچه نشان می دهند،برتر از آنی.

الهی! تو را می پرستیم و دل هایمان بر وجودت گواهی می دهد.

صفایمان ببخش و فلبهایمان را جایگاه وفا کن.

+ نوشته شده در  87/03/22ساعت 13:20  توسط ناصر باصفا  | 

خدایا شکر که می توانم دوست داشتنی ها را دوست بدارم.

سپاس که می توانم به نیکی ها مهر بورزم.

خدایا سپاس که انسانم و قلبی دارم سرشار از عاطفه و

می توانم آن را وقف دوست داشتن خوبی ها کنم.

خدایا ممنونم که در جدال تنگاتنگ عشق و نفرت در قلبم

تو عشق را پیروز گرداندی و

قلبم را از شور خوبی گرم کردی.

ممنونم که الهه عشق را بر قلب من حاکم کردی

و به من زندگی کردن توأم با عشق و وفاداری را آموختی.

خدایا سپاس که محبت را به قلبم هدیه دادی

و به من دوست داشتن خوبی ها را آموختی.

این گرانبهاترین درسی است که در تمام زندگی ام آموخته ام.

(( درس شیرین دوست داشتن))

خدایا سپاس که با مهربانی به قلبم طراوت دادی

وبا طراوت به وجودم سعادت بخشیدی.

خدایا تو را سپاس برای آفرینش عشق

و تو را ستایش برای خلق محبت.

خدایا تو را سپاس که خوبی ها را آفریدی و

قلب مرا معبد ستایش آنها قرار دادی.

 

+ نوشته شده در  87/03/22ساعت 13:19  توسط ناصر باصفا  | 

دل من دیر زمانی ست كه می پندارد:
دوستی نیز گلی ست…مثل نیلوفر و ناز
ساقه ی ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگ دل است آنكه روا می دارد جان این ساقه ی نازك را دانسته بیازارد
در زمینی كه ضمیر من و توست
از نخستین دیدار ؛ هر سخن هر رفتار
دانه هایی ست كه می افشانیم؛برگ و باری ست كه می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش مهر است
گر بدان گونه كه بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو درآمیزد این روح لطیف
كه تمنای وجودت همه او باشد و بس!
بی نیازت سازد از همه چیز و همه كس
زندگی گرمی دل های به هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق؛گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو كاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان خرج می باید كرد

رنج می باید برد… دوست می باید داشت!
فریدون مشیری
+ نوشته شده در  87/03/22ساعت 13:9  توسط ناصر باصفا  | 

به من از آن بگو
که توان گفتنش به دیگری را نداری
با من بخند
حتی آن گاه که احساس حماقت می کنی
با من گریه کن
آن گاه که در اوج پریشانی هستی
تمام زیبائی های زندگی را با من شریک باش
و در کنار من
با تمام زشتی های زندگی ستیز کن
با من رویا هائی را بیافرین تا به دنبال آنها رویم
در شادی هر چه میکنم
شریک باش
برای رسیدن به آرزوهایمان یاری ام کن
با آهنگ عشق مان با من برقص
بیا تا ابد در هر قدم از این سفر یکدیگر را

عاشقانه ...

+ نوشته شده در  87/03/22ساعت 13:8  توسط ناصر باصفا  | 

من يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد، می توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد، هر آن چه گفتم را باور کرد و هر بهانه ای آوردم را پذيرفت، هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هايش را شنيدم، اما نپذيرفتم، چشم هايم را بستم تا او را نبينم و گوش هايم را نيز، تا صدایش را نشنوم، من از خدا گريختم بی خبر از آن که او با من و در من بود.

می خواستم کاخ آرزوهايم را آن طور که دلم می خواست بسازم نه آن گونه که خدا می خواست، به همين دليل اغلب ساخته هايم ويران شد و زير خروارها آوار بلا و مصيبت مدفون شدم، من زير ويرانه های زندگي دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم، اما هيچ کس فريادم را نشنيد و هيچ کس ياريم نکرد، دانستم که نابودی ام حتمی است، با شرمندگی فرياد زدم: "خدايا اگر مرا نجات دهی، اگر ويرانه های زندگی ام را آباد کنی، با تو پيمان می بندم هر چه بگويی همان را انجام دهم، خدايا! نجاتم بده که تمام استخوان هايم زير آوار بلا شکست"، در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هايم را باور کرد و مرا پذيرفت، نمی دانم چگونه اما در کمترين مدت خدا نجاتم داد، او مرا از زير آوار زندگی بيرون آورد و به من دوباره احساس آرامش بخشید، گفتم: "خدای عزيز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمايم"، خدا گفت: "هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم"، گفتم: "خدايا عشقت را پذيرفتم و از اين لحظه عاشقت هستم"، سپس بی آنکه نظر او را بپرسم به ساختن کاخ رويايی زندگی ام ادامه دادم، اوايل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و او نیز فوری برايم مهيا می نمود، از درون خوشحال نبودم، نمی توانستم هم عاشق خدا باشم و هم به او بی توجه، از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم، زيرا سليقه اش را نمی پسنديدم، با خود گفتم: "اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چيزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم"، پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا اين که وجودش را کاملاً فراموش کردم، در حين کار اگر چيزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست می کردم، عده ای که خدا را می ديدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ايستاده بود، نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند، اما عده ای ديگر که جز سنگهای طلايی قصرم چيزی نمی ديدند به کمکم آمدند تا آنها نيز بهره ای ببرند، در پايان کار نیز همان هایی که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند، همه اندوخته هايم را يک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمين افتادم و فرار آنها را تماشا کردم، آنها به سرعت از من گريختند همان طور که من از خدا گريختم، هر چه فرياد زدم، صدايم را نشنيدند، همان طور که من صدای خدا را نشنيدم، من که از همه جا نااميد شده بودم باز خدا را صدا زدم، قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود، گفتم: "خدايا! ديدی چگونه مرا غارت کردند و گريختند، انتقام مرا از آنها بگير و کمکم کن که برخيزم."

خدا گفت: "تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی، از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند"، گفتم: "مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غير تو روی آوردم و سزاوار اين تنبيه هستم، اينک با تو پيمان می بندم که اگر دستم را بگيری و بلندم کنی هر چه گويی همان کنم، ديگر تو را فراموش نخواهم کرد"، و خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهايم را باور کرد، نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بايستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گريخته مرا، تنبيه کرد.

گفتم:  "خدای عزیزم، بگو چگونه محبت تو را جبران نمایم؟"، و خدا پاسخ داد: "هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی هميشه در کنار تو هستم"، پرسیدم: "چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذيرم؟"، گفت: "اگر مرا باور کنی، خودت را باور می کنی، و اگر عشقم را بپذيری، وجودت آکنده از عشق می شود، آن وقت به آن لذت عظيمی که در جست و جوی آن هستی، می رسی و ديگر نيازی نيست خود را برای ساختن کاخ روياهایت به زحمت بيندازی، چيزی نيست که تو نيازمند آن باشی، زيرا تو و من يکی می شويم، بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و بی نیاز از هر چيز، اگر عشقم را بپذيری تو نیز نور، آرامش و بی نياز از هر چیز خواهی شد."

اگر گوشه ای از داستان زندگی من برای شما نیز صادق است، تنها بدانید که او همیشه آنجاست، در کنار شما، مشتاق برای یاری رساندن به شما، عشق او را بپذیرید، خواهید دید که با چه سرعتی زندگی شما ر متحول خواهد نمود.

من شما را باور دارم.

 

+ نوشته شده در  87/03/21ساعت 16:3  توسط ناصر باصفا  | 

2dja0au.jpg

زمانی از خیلی چیزها غافل میشیم كه یادمون میره موجوداتی فانی هستیم...

 

همیشه به خودمون میگیم :

 

حالا فرصت هست...

 

فردا درستش میكنم...

 

بذار 3روز بگذره بعد میرم از دلش در میارم...

 

توی هفته آینده یه زنگی بهش بزنم خیلی وقته ازش بی خبرم...

 

روز تولد مامان بهش میگم كه چقدر دوستش دارم...

 

حالا 2سال بگذره بعد باهاش ازدواج میكنم...

 

لازمه با پدر یه گپی بزنم انگار از چیزی ناراحته...

 

بذار والنتاین بشه براش بهترین هدیه دنیا رو میخرم...

 

.

.

.

.

 

ببینم كسی میدونه بعدا" زندگیش تا كی اعتبار داره ؟؟؟ یا اصلا كسی میدونه نقطه پایانی  بعدا" زندگی دیگران كجاست ؟؟؟

 

بالاخره یه روزی ... یه جایی... كه شاید اصلا انتظارشو نداریم توپ قرمز پایان بهمون میخوره و از دور بازی حذف میشیم و یا همبازیهامون رو از دست میدیم!

اونجاست كه میبینیم دیگه بعدنی وجود نداره.

 

 بعدا" همون موقعی بود كه فكر اون گپ دوستانه به ذهنمون رسید... همون زمانی كه احساس كردیم دلمون میخواد بغلش كنیم و بگیم كه دوستش داریم... همونجایی كه به فكر یه زندگی مشترك با اون افتادیم... همون لحظه كه تصمیم گرفتیم از دلش در بیاریم و ...

 

زندگی یه هدیه زیباست با آپشنهای فراوان برای ما... میتونیم از خیلی فرمانها استفاده كنیم و یا اینكه تنها بزنیم روی دگمه اتومات و یا علی برو كه رفتی!

واقعا حیف نیست؟ شاید تنها فرصت تست آپشنهای دیگه همین الان باشه! شاید همین الان زمان خروج از چرخه اتوماته!

به قولی:

 

Live today as if it's your last day!

 

راستی اگه الان  بعدا"  زندگیتون باشه چه میكنید؟

+ نوشته شده در  87/03/19ساعت 6:48  توسط ناصر باصفا  | 

كاش بيايم براي بي پناها سايبون باشيم
 
با دلاي دل شكسته كمي مهربون باشيم
 
                                                    كاش بيايم به باغبونا كمي حرمت بذاريم 
                                                     
احترام دلاي شكسته رو نگهداريم
 
كاش به مهربونترا دين مون و ادا كنيم
سهم خوشبختي مون و وقف بزرگترا كنيم
 
                                                   كاش يه كاري بكنيم كه خستگيها دربشه
                                                   مرحمي بشيم كه زخم آدما بهتربشه
 
كاش كه شاخه درخت زندگي رونشكنيم
هفته اي يه بار به باغبونامون سربزنيم
 
                                                كاش كه پاك كنيم تمام اشكايي كه جاريه 
                                              
خوب نگه داريم چيزي كه واسه يادگاريه
 
كاش دس پرنده هاي بي پناه وبگيريم
توي آسمون بريم دامن ماه وبگيريم
 
                                            كاش با مهربوني مون غصه ها رو كم بكنيم 
                                          
رشته هاي عشق و تا هميشه محكم بكنيم
 
كاش بشينيم پاي صحبت اونا كه بي كسن
اگر درد و دل كنن به آرزوشون ميرسن
 
                                             كاش تو عصري كه همش سنگيه وآهنيه
                                             بگيم از چيزهايي كه خوب ولي رفتنيه
 
كاش هنوز دير نشده قدر هم و خوب بدونيم
نكنه دير بشه تا ابد پشيمون بمونيم
 
                                              كاش كه اين يه جمله هيچ موقع ز يادمون نره
                                             آدمي چه خوب باشه چه بد باشه مسافره
+ نوشته شده در  87/03/02ساعت 12:53  توسط ناصر باصفا  |