تبليغاتX
به شهر دلم خوش آمدی
نداي درون
اگر آدمی خود را چنین بیند که خدا او را میبیند ،
موجودیتابناک میشود به زمان به مرگ به زندگی .
زیرا خداوند انسان را به سیمایخود و شبیه خود آفرید
 یعنی از روح خود در اودمید.
پس هر انسانی از خداست
 و قابلیت انجام هر ناممکن را دارد ،
تا حدمعجزه آدمی قادر است و موفق ،
 اگر ایمانی به اندازهء یقین به خدا داشته باشد 

 
 

 
 
خدایم!

مرا متبرک
گردان
تا چون گل ها
که به خورشید رو می کنند
پیوسته به تو رو کنم.
باشد که گلی
شوم
در باغچه ی تو
.
و عطر من
شادی
کوچکی
به زندگی کسانی که از شادی محرومند
،ببخشد.
 
چی پی واسوانی
 
+ نوشته شده در  87/04/31ساعت 7:20  توسط ناصر باصفا  | 

بي شك عشق به دوست چنين است

چون مني كه تو را دوست مي دارم . زندگي معما گونه است

و نمي دانم كه در وجود تو غريو شادي سر مي دهم و مي گريم

يا تو نيك بختي و رنجي را برايم به ارمغان آورده اي .

 

ترا با تمامي اندوه نهفته در وجودت دوست مي دارم

اگر چاره اي جز نابودي من نداشته باشي

خود را از دستان تو نخواهم رهاند

چون دوستي كه از آغوش ديگري جدا نمي شود .

 

با تمام توان ترا در آغوش خواهم فشرد !

بگذار تا شعله هايت مرا بسوزاند

بگذار تا در آتش اين نبرد

معماي وجود ترا ژرف تر دريابم .

 

هزاران سال چنين خواهم بود ! چنين خواهم انديشيد !

مرا در آغوش خود گير !

آيا از هديه دادن به من نيك بخت نمي شوي ؟

به راستي كه هنوز دردي نهفته در وجود توست .

+ نوشته شده در  87/04/30ساعت 18:2  توسط ناصر باصفا  | 

 

 

تو با من بودی از آغاز قصه

از اونجایی که تو دنیا نبودم

حساب با تو بودن نیست اما

می خوام ثابت کنم تنها نبودم

می خوام باور کنم این زندگی رو

می خوام تو قلب فردای تو جا شم

یه لحظه فکر این روزای من باش

می خوام یک عمر تو فکر تو باشم

فقط یک لحظه از فردا جدا شو

دوباره تو خیالات بچگی کن

حقیقت داره خوشبختی هنوزم

یه لحظه با حقیقت زندگی کن

+ نوشته شده در  87/04/30ساعت 17:59  توسط ناصر باصفا  | 

    

 

       به قاب پنجره ام كه شك كردم

              نگاهم به شيشه ثانيه ها برخورد

                   صدايم از حاشيه فرياد گذشت

                            نام من از اسامی خوب ها خط خورد

                           چكمه هايم از غزل و حادثه ها پر شد

                               فاصله شبانه ام تا خورشيد

                                    بين خاطره ها گم شد

                                          از سفر پنجره ام كه برگشتم

                                              ماند يك قاصدك و يك من و آن جاده پير

                                                     انتخابم ميان ثانيه ها

                                                         همين لحظه هاي آخر شد

+ نوشته شده در  87/04/30ساعت 17:51  توسط ناصر باصفا  | 

به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند،
دلم تنگ است

 

بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها ...
دلم تنگ است

 

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه،
درین ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
 بیا ای همگناه من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهی ها
و من می مانم و بیداد بی خوابی

 

در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالاب من دیریست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها ...

 

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم     
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم تو را خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند

 

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را

 

+ نوشته شده در  87/04/30ساعت 7:25  توسط ناصر باصفا  | 

خدای من !
اگر اطاعت امر تو نبود هرگز با کوره خاطره خویش بر ساحل دریای یاد تو گذر نمی کردم چرا که می دانم ظرف وجود من شایسته من است ، نه بایسته تو .
وکاسه دل من به اندازه ظرفیت خویش از بحر تو آب ذکر بر می دارد، ونه به وسعت بی کرانگی تو .
وکجا پای ناتوان مرا قدرت نیل به شناختگاه مقام مقدس توست ؟
 
خدایا!
همین که به اذن تو بر ذهن این ناپاک ، یاد پاکی مطلق می گذرد مرا بزرگترین نعمت توست وهمین که این آلوده را نام منزه تو بر زبان می رود مرا عظیم ترین لطف توست .
 
خدایا!
تو منزه تر از آنی که بر زبان ما تنزیه بگذری
و تسبیح تو برتر از آنست که تا اوج دلهای ما تنزل کند .
وتقدیس تو فراتر از آن که خود را به بالهای قلب ما بیالاید
+ نوشته شده در  87/04/30ساعت 7:19  توسط ناصر باصفا  | 



مسافر از کنارِ من ساکتُ بی صدا گذشت
 
رفت تا تو خاطرات من شاید بشه یه سرگذشت
 
مسافری که هر قدم با منُ مثلِ سایه بود
 
منُ تو غُربت جا گذاش، رَف با بودُ نَبود
 
مسافِرِ خسته ی مَن، مَن از تو خسته تَر بودم
 
تُو رفتیُ پَر کشیدی، مَن که کبوتر نبودم
 
رفتی رسیدی آسمون، خوب می دونم قَد کشیدی
 
امّا تو آینه ی َسَفر، چشمای خیسُ ندیدی
 
دلم می خواد داد بزنم، نفرین بِه هر چی سَفرِه
 
آخرِ قصّه ی سفر، این عشقِ که دربِدرِ
 
سفر اَگِه قصّه باشه، آخرِ قصّه مُردَنِ
 
از غصّه دل شکستنُ، به گریه دِل سِپردن ِ
 
مسافِرِ ساده ی من، از کی فرار کردی بگو
 
نیستی ولی خیالِ من، نشسته با تُو روبرو
 
فاصِله بینِ منُ تُو، دُرُستِه صد تا نَفَسِه
 
امّا هوای ِ سبزِ تُو، پیشِ دلَم تو قَفسِه....

+ نوشته شده در  87/04/30ساعت 7:15  توسط ناصر باصفا  | 

یکی پرسید زندگی زیباست؟

آن یکی جواب داد:زندگی نه تنها زیبا نیست بلکه اجباری است

یکی پرسید:اجبار از سوی آدمی؟
آن یکی جواب داد:اجبار از سوی خدا برای آدمی

یکی پرسید:چرا آدمی باید تسلیم این اجبار شود؟
آن یکی جواب داد:جون انسان است که میتواندزندگی رازیبا ببیند

یکی پرسید زندگی چگونه زیبا میشود؟

آن یکی جواب داد:زندگی زیبا نیست زندگی رازیبا بایددید
زندگی را زبیا باید دید

اگه آدم بخواد میتونه همه چیو خوشگل ببینه
میتونه اززیباییها بنویسه .فقط باید خواست
+ نوشته شده در  87/04/30ساعت 7:11  توسط ناصر باصفا  | 

آن هنگام که آن بوته خار بر روی زمین تنها بود

خداوند گل سرخی را درکنارش رویانید ...

آن گل در کنار بوته خار شکفت .............

خداند برگشت و آن گل را از روی زمین با خود به
آسمان برد .

اما آن گل دیگر هرگز نشکفت .........

نشکفت آری آن گل سرخ ریشه اش را کنار آن بوته
روی زمین جا گذاشته بود

آخر آن گل به آن بوته خار دل بسته بود

درآن هنگام بود که خداوند گریست .. گریست و عشق
را آفرید .....
+ نوشته شده در  87/04/30ساعت 7:9  توسط ناصر باصفا  | 

دست هایم را بگیر و مرا برای تماشای ستارگان محبتت به عرش ببر
می خواهم آنها را بشمارم
دست هایم را بگیر و مرا با نسیم مهربانیت آشنا کن
می خواهم خنکی اش را بر روی گونه هایم حس کنم
دست هایم را بگیر و لانه عشق را به من نشان ده
می خواهم معشوقان واقعی را ببینم
دست هایم را بگیر و درخشش قلب پاک لاله در آبی دریای ایثار را نشانم ده
می خواهم پاکی قلبش را احساس کنم
و در آخر دست هایم را بگیر و خانه قلبم را به من نشان ده
چون می خواهم بر سر درش نام تنها معشوقم را حک کنم و بزرگ بنویسم
          
  به نام آفریننده من وتو

+ نوشته شده در  87/04/30ساعت 7:3  توسط ناصر باصفا  | 

 حَرفترین ِ واژه ها، سکوتِ محض ِ نازنین
 
تو لحظه ی سکوتِ من، صدای ِ فریادُ ببین
 
تو هِق هِقِ ترانه ای، که بی تو از تو خوندمِش
 
تمومِ قلبِ قصَّمُو، به دستِ تو شِکوندَمِش
 
عروجِ سبزِ هر نَفَس، پَر زَدن اَز پُشتِ قفس
 
رو لحظه ی عروجِ من، قدم بزن هَوَس هَوَس
 
کویر خشکُ بی علف، خیسترین چشمُ داره
 
بذار رو خُشکی ِ دلم، چشمِ تُو بارون بباره
 
شادترین شعرِ شَبم، سرودِ با تُو بودن ِ
 
امّا تموم عُمر ِ مَن، صرفِ غزل سُرودَن ِ
 
رازترین حرفای ِ دل، تو عُمق ِ چشمِ هر کَس ِ
 
تو چشمِ من یه بُغضیِه، که از غمِ تُو می رس ِ
 
بازترین پنجره ها، همیشه رو به ساحلِ
 
تو شعر ِ امشبم ولی، دریچه اسم ِ فاعِلِ
 
سردترین فصلِ زمین، وقتِ سکوتِ جنگلِ
 
تو فصلِ سردِ عاشقی، حضور ِ تُو یِه مشعلِ
 
رو آخرین پرده ی شب، نقشِ تُو نقِش ساغر ِ
 
تو جاده های بی سفر، گلایه حرفِ آخر ِ....
 
+ نوشته شده در  87/04/30ساعت 6:57  توسط ناصر باصفا  | 

 


+ نوشته شده در  87/04/19ساعت 16:56  توسط ناصر باصفا  | 

+ نوشته شده در  87/04/19ساعت 16:55  توسط ناصر باصفا  | 

+ نوشته شده در  87/04/19ساعت 16:55  توسط ناصر باصفا  | 

+ نوشته شده در  87/04/19ساعت 16:54  توسط ناصر باصفا  | 

+ نوشته شده در  87/04/19ساعت 16:54  توسط ناصر باصفا  | 

         نگاهم دردور دست تو را می بیند در غبار گم شده ای اندوه

 

بودنت،دیدنت،بویدنت،بوسیدنت مرا تامرز جنون فرا میخواند .نیستی تا ببینی

 

بی تو بودن هر لحظه هزاران سال میگذرد. بیا وبمان برای دلی که خسته و

 

غمگین انتظار امدنت را میکشد

+ نوشته شده در  87/04/18ساعت 7:13  توسط ناصر باصفا  | 

 

+ نوشته شده در  87/04/18ساعت 7:9  توسط ناصر باصفا  | 

در كوير خلوت دلم با لباني تشنه راه دشواري را در پيش گرفتم

مي دانم كه نياز به جرعه آبي دارم تا خود را با آن سيراب نمايم

در قلبم غوغايي است غوغاي عشق تو

نگاهت برايم همچون رودخانه ايي است كه هرگز درآن ركودي نيست

مي خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاري و مرا هميشه با خود همراه سازي

بگذار تا از احساسات شيرينت لبريز شوم

بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست يابم

زلالي عشقت را از من مگير، انشاي چشمت را برايم بخوان

 تا با شنيدن آن سرشار از شادي شوم

دريچه ي نگاهت را به روي من مبند مگذار تا نگاههاي محبت آميزت انتها يابد

بگذار تا با دلي سير به تماشايت نشينم و از عمق نگاهت سيراب شوم

تو در پاسخ به عشقم هميشه سكوت را اختيار كردي

 و هرگز به خود اجازه ندادي كه از لبانت شكوفه هاي عشق و محبت بيرون بيايد

 و بوي عطر خوش آنان مرا مدهوش كند

ای رویای دیرینه ي من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم

بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زير اين باران زيبا خود را سيراب نمايم

بگذار تا برگهاي خسته ي پاييزان به رقص عاشقي در بيايند

 تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد

بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم

بگذار تا جاودانگي عشق را در خود ببينم

بگذارتا صدف درياي دل من باشي

كه مرواريد درونش برايم درخشش عشق زيباي تو را داشته باشد

مي خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم

 ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید

 که من او را چگونه دوست داشتم

 ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم

 اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم  

عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشيد

    پس پذيراي آن باش و پرده ي بي مهري را بر روي آن مكش

+ نوشته شده در  87/04/10ساعت 7:24  توسط ناصر باصفا  | 

ماه من غصه چرا؟!
آسمان را بنگر، که هنوز بعد صدها شب و روز، مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد!
یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست!
ماه من غصه چرا؟!
تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست!
ماه من! دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن کار آن هایی نیست که خدا را دارند...
ماه من! غم و اندوه، اکر هم روزی، مثل باران بارید، یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست، با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!
او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد، همه زندگی ام، غرق شادی باشد...
ماه من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معنی خوشبختی، بودن اندوه است...!
این همه غم و غصه، این همه شادی وشور، چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند، همه را با هم و با عشق بچین...
ولی از یاد مبر؛
پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا!
و در آن باز کسی می خواند؛
که خدا هست، خدا هست و چرا غصه؟! چرا؟!

 

o8z09u.jpg

+ نوشته شده در  87/04/10ساعت 7:12  توسط ناصر باصفا  | 

در این دنیا سراب محکوم است به پوچی... پرستو محکوم به کوچ کردن... شمع محکوم به اشک ریختن... خارها محکوم به تنهایی... روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسیدن... قلب با همه ی پاکی وصداقتش محکوم به دوست داشتن وچه محکومیتی شیرین تر و دلپذیر تر ازاین است؟ اما ای کاش همه ی این محکومیتها زیبا را می پذیرفتند. ای کاش...؟
+ نوشته شده در  87/04/06ساعت 15:25  توسط ناصر باصفا  | 

وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد ؟
روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است
و راست راست توی خیابان راه می رود
عشق نشسته است کنار خیابان , کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند
و مرگ , در قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد
زندگی , در لباس افسر پلیس , برای ماشین های تمدن سوت می زند
و شادی , در هیئت گنجشکی کوچک , توی سوراخی در زیرشیروانی , از ترس گربه خشونت , قایم شده است
و آدم ها , همان قورباغه های سرگردان مرداب تنهایی هستند
که شاد از شکار مگس های عمرشان شب تا صبح غورغور می کنند
+ نوشته شده در  87/04/06ساعت 15:19  توسط ناصر باصفا  | 

 
زمانی فرا می رسد که به عشق رسیده ای و زمانی فرا می رسد که به ورای عشق می رسی..زمانی فرا می رسد که پیوند می یابی واز این پیوند لذت می بری .و زمانی خواهد رسید که تنهایی و از زیبایی تنها بودن لذت می بری..اری هرچیز و هرزمانی زیباست..............................

عشق هنری مقدس است...عاشق بودن در پیوندی مقدس بسر بردن است.................................................love is a sacred art ..to be in love is to be in a holy relationship...............................
 
+ نوشته شده در  87/04/06ساعت 15:6  توسط ناصر باصفا  | 

 
حسادت می کنم به رنگ دیوار، وقتی اتفاقی سایش بدنت به پوستش را حس می کند.
حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی میبخشد.
حسادت می کنم به برگ گیاه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هیجان زده می کند و
بی تاب و چرخان.
و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زیر نور گرم به او لبخند میزنی.
و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پیش از خواب به یاد تو لبخند میزند.
و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پریشان و بهم ریخته است.
و به فرش که چند تار مویت را میان پرزهایش نگه میدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.
و به اتاقت که لذت بودن با تو را همیشه می چشد.
و به آینه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند .
و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهایت وبه خودت، به خدایت و به این قلم که از تو گفت

حسادت می كنم به چشمان معصومت كه همیشه از آنها عشق تو را درك كرده ام

تقدیم به چشمانت
+ نوشته شده در  87/04/06ساعت 15:4  توسط ناصر باصفا  | 

 
دوست من باش
 
بیا و دوست من باش
چه زیباست اگر دوست من باشی
هر زنی گاهی محتاج دست دوست است
محتاج سخنی خوش
محتاج خیمه گرمی که از کلمات ساخته شده است
اما نیازمند طوفان بوسه ها نیست
دوست من
چرا به خواسته های کوچکم نمی اندیشی
چرا به آنچه زنان را خشنود می سازدنمی اندیشی
دوست من باش
دوست من باش
بعضی وقتها دلم می خواهد با تو روی سبزه ها راه بروم
وبا هم کتاب شعری بخوانیم 
و من همچون زنی خوشبخت میشوم که تو را بشنوم
 
ای مرد شرقی
چرا فقط مجذوب چهره منی
چرا فقط سرمه چشمانم را می بینی
و عقلم را نمی بینی
من همچون زمین نیازمند رود گفتگویم
چرا فقط به دستبند طلایم نگاه میکنی
چرا هنوز در تو چیزی از شهریار باقی است
دوست من باش
دوست من باش
من نمیخواهم که با عشقی بزرگ عاشق من باشی
نه من نمیخواهم که برایم قایقی بخری
و کاخ ها را هدیه ام کنی
من نمیخواهم که باران عطرها را بر سرم ببارانی
و کلید های ماه را به من ببخشی
نه،   این چیزها مرا خوشبخت نمی سازد  
خواسته ها و سرگرمیهایم کوچک اند
دلم میخواهد ساعتها
با تو در زیر موسیقی بارن راه بروم
دلم میخواهد
وقتی که اندوه در من ساکن می شود
و دلتنگی به گریه ام می اندازد
صدای تو را بشنوم
دوست من باش
دوست من باش
به شدت محتاج آغوش گرم آرامشم
از قصه های عشق و اخبار عاشقانه خسته شده ام
دلخسته ام از دوره ای که
زن را مجسمه ای مرمرین می انگارد
مرا که می بینی حرف بزن
چرا مرد شرقی
وقتی زنی را می بیند
نصف حرفش را فراموش می کند
چرا مرد شرقی زن را مثل یک تکه شیرینی
وجوجه کبوتر می بیند
چرا از درخت قامت زن
سیب می چیند و به خواب می رود
+ نوشته شده در  87/04/06ساعت 15:0  توسط ناصر باصفا  | 

 
دلم تنگ است ، به خاطرات میروم به خاطرات با تو بودن،به لحظات در کنار تو بودن. دلم تنگ است به خاطرات میروم به دقایقی که با تو سپری کردم ،به هر ثانیه اش سرک میکشم.دلم تنگ است به خاطرات میروم به مسیری که با تو  پیمودم به تمامیه رد پایت .هنوز دلم تنگ است ولی این بار در خاطرات هم باز   به لحظه جدایی از تو میرسم و این لحظه کاش هنوز همان لحظه اول بود. دلم تنگ است
+ نوشته شده در  87/04/06ساعت 14:57  توسط ناصر باصفا  | 

 
من از دیاری سبز می آیم   با کوله باری مملو از لبخند
 
با سینه ای لبریز از ایمان    با دستهایی عاشق پیونـد
 
من ریشه در دلدادگی دارم  من وارث گنجی پر از دردم
 
من از دیار سبز احساسم    گلبوته های عشق آوردم
 
ره توشه ام امید دیدار است   پاکی دریا ره آوردم
 
آیینه یکرنگی مهرم  با مردمان همراز و همدردم
+ نوشته شده در  87/04/06ساعت 14:56  توسط ناصر باصفا  | 

 فكر میكردم آنقدر از نگاهم بیزار شده ای
 
 كه دور دور رفته ای
 
 اما دور شده بودی تا پا به پا شدنت را نبینم
 
 و اشكهای خداحافظی را
  
برای رسیدن به تو

پا پیش گذاشتم

خودم را قسمت كردم

تو را سهم تمام رویاهایم كردم

انصاف نبود

تو كه میدانستی با چه اشتیاقی

خودم را قسمت میكنم

پس چرا

زودتر از تكه تكه شدنم

جوابم نكردی

برای خداحافظی

خیلی دیر بود

خیلی دیر
+ نوشته شده در  87/04/06ساعت 14:55  توسط ناصر باصفا  | 

کاش میدانستم درآن سوی نگاهت چه رازی نهفته است
کاش میتوانستم بی پروا راز نهفته در سکوت را برایت
آشکار کنم وآواز تنهاییم را به گوش تمام رهگذران تقدیر
برسانم .
کاش میدانستی که در نبود تو چگونه به آغوش سرد اندوه
پناه بردم .
فقط برای یکبار قدم در گلستان خیالم بگذار رخصتی ده تا
بر تنهایی خویش خط بطلان بکشم و بگذار با تو فراموش
کنم:
تهاجم اندوه را

+ نوشته شده در  87/04/06ساعت 13:37  توسط ناصر باصفا  | 

نازنین شیرینم

كاش می شد نفسی پیش توگل بنشینم

تا دو چشمان خمارت بدهد تسكینم

نازنین شیرینم

بی تو دنیا به نگاهم شب بی پایان است

صبح را هم به خدا تار وسیه می بینم

نازنین شیرینم

روز وشب دست دعا در طلبت بردارم

كه جز این نیست دگر ذكر ودعا در دینم

نازنین شیرینم

به خدا بر در فردوس قدم مگذارم

مگر اینكه تو شدی همدم و هم آئینم

نازنین شیرینم

دوست دارم كه اگر از غم عشقت مردم

تو بیایی و دهی تلقینم

نازنین شیرینم

كاش می شد نفسی پیش توگل بنشینم

تا دو چشمان خمارت بدهد تسكینم

نازنین شیرینم

بی تو دنیا به نگاهم شب بی پایان است

صبح را هم به خدا تار وسیه می بینم

نازنین شیرینم

روز وشب دست دعا در طلبت بردارم

كه جز این نیست دگر ذكر ودعا در دینم

نازنین شیرینم

به خدا بر در فردوس قدم مگذارم

مگر اینكه تو شدی همدم و هم آئینم

نازنین شیرینم

دوست دارم كه اگر از غم عشقت مردم

تو بیایی و دهی تلقینم

نازنین شیرینم

 

نازنین فرهادم

 

ترسم آیینه چشمان قشنگت برود از یادم

تا به گوش همه عالم برسد فریادم

نازنین فرهادم

بی تو چون باغ خزان دیده و آفت زده ام

تو بیاتا بكنی آبادم

نازنین فرهادم

بیستون بر سر راه است بزن بر قلبش

با همان تیشه كه دستت دادم

نازنین فرهادم

زودتر سوی دلم آ كه دگر از سر صبر

همه جا ورد زبان افتادم

نازنین فرهادم

هرچه هم دور شوی باز میایم سویت

كه چنان كولی چوپان زادم

نازنین فرهادم

ترسم افسرده ایام جدایی گردم

كه دگر هیچ نبینی شادم

نازنین فرهادم

دل من بسته به زنجیر غم توست ولی

تا قیامت نكنی آزادم

نازنین فرهادم

 

+ نوشته شده در  87/04/06ساعت 13:35  توسط ناصر باصفا  | 

همیشه خاک باش.

حتی اگر احتمال می دهی که آن گل فراموش کند که ریشه اش در کجاست.

انسان از خاک است ،

وتنها در این جایگاه والاترین مقام را دارد.

با مهربانی وبی توقع بپروران و محکم نگه دارریشه ها را،

وبستری آرام باش خستگان را.

آنکه سرکشی می کند وریشه اش را بیرون می کشد ،خود را می خشکاند.

وآنکه از کبر سر بر خاک نمی گذارد ،خسته و کوفته ی همیشگی خواهد بود.

پس خاک در جایگاه خود می ماند.

اوهمیشه خاک است صبور ومفید.

با آنکه همیشه لگد مال است.

او خوب می داند که پر خاش وسرکشی اورا به گردی مضر مبدل خواهد کرد.

 

زخاک آفریدت خداوند پاک                  پس ای بنده افتادگی کن چوخاک

چوگردن کشیدآتش هولناک                  به بیچارگی تن بینداخت خاک

چو آن سرفرازی نمود این کمی            از آن دیو کردند ازاین آدمی

 

+ نوشته شده در  87/04/06ساعت 12:20  توسط ناصر باصفا  | 

در این دنیا که گه تاریک و گه سرد است

و ناگه می شود لبریز اندوه و همان گه غرق در

حسرت

و گه گاهی ، هر از گاهی میان باید و شاید

که باید رفت و شاید و ماند

در این دنیا که باید بود؟ چه باید کرد؟

در این دنیا که چون دل بر کسی بندی

به ترفندی همه دل بستگی هایت حبابی پوچ برآب

است

چه باید کرد؟

من آواره خسته، در این دنیا، در این ویرانه،

وانفسا

به دنبال چه میگردم نمی دانم، و یا شاید که

میدانم و می ترسم

میترسم..........

میترسم از این ظلمت، از این تاریکی بی حد

و بیزارم از این دل بستن و کندن

از این ماندن ولی رفتن

وزین عشق پر از نفرت

از این سرگشتگی هایم

از این دنیا، از این تکرار بیهوده ولیکن سخت

پا برجا

چه بیزارم،

چه بیزارم از این ماندن

و این گه گاه و گاهی ها

و شایدها

چه بیزارم از این......

                    

+ نوشته شده در  87/04/06ساعت 9:54  توسط ناصر باصفا  |