تبليغاتX
به شهر دلم خوش آمدی
نداي درون
اگر ابربودی به انتظار اشكت می نشستم

اگر مهر بودی در پرتوات خود را گرم می كردم

اگر باد بودی چون برگ خزان خود را به دستت می سپردم

اگر خدا بودی به تو ایمان می آوردم

تا بدانی دوستت دارم

اگر هیچ بودی از تو ابر سپیدی می ساختم

از تو خورشید با شكوهی به وجود می آوردم

تو را نسیم ملایمی می كردم

از تو خدایی بزرگ می ساختم

وتو را می پرستیدم

تا بدانی فقط تو را دوست دارم
TinyPic image

 

 
 
 
+ نوشته شده در  87/05/14ساعت 15:8  توسط ناصر باصفا  | 

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

انتظارو هوس و دیدن و نا دیدن نیست

زندگی چون گل سرخی است
پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف
.
یادمان باشد اگر
گل چیدیم
عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند
.

                                                                  دکتر علی شریعتی

                    

+ نوشته شده در  87/05/13ساعت 16:49  توسط ناصر باصفا  | 

در این دنیا که گه تاریک و گه سرد است

و ناگه می شود لبریز اندوه و همان گه غرق در

حسرت

و گه گاهی ، هر از گاهی میان باید و شاید

که باید رفت و شاید و ماند

در این دنیا که باید بود؟ چه باید کرد؟

در این دنیا که چون دل بر کسی بندی

به ترفندی همه دل بستگی هایت حبابی پوچ برآب

است

چه باید کرد؟

من آواره خسته، در این دنیا، در این ویرانه،

وانفسا

به دنبال چه میگردم نمی دانم، و یا شاید که

میدانم و می ترسم

میترسم..........

میترسم از این ظلمت، از این تاریکی بی حد

و بیزارم از این دل بستن و کندن

از این ماندن ولی رفتن

وزین عشق پر از نفرت

از این سرگشتگی هایم

از این دنیا، از این تکرار بیهوده ولیکن سخت

پا برجا

چه بیزارم،

چه بیزارم از این ماندن

و این گه گاه و گاهی ها

و شایدها

چه بیزارم از این......

+ نوشته شده در  87/05/13ساعت 16:40  توسط ناصر باصفا  | 


گلدان شکسته ی کنار دیوار امروز حال دیگری داشت.

 

انگار از شکفتن غنچه ی گل سرخ باغچه

 

خوشحال بود شاید در دلش آرزوهای زیادی بود اما با سکوت حصاری

 

 به دور آرزوهایش کشیده بود وترجیح می داد رازهایش بر ملا نشوند.

 

در ته سکوتش غصه هایش را کمی احساس کردم.

 

دوست داشتم  با آن گل سرخ به آرزوهای نهفته در دلش جامه ی عمل بپوشانم

 

وبر روی غصه های او که در دلش سنگینی می کردند رنگ  نابودی بپاشم.

 

ناگاه سکوت را شکست وچیزی را زمزمه کرد می دانستم

 

که او نیز مانند من در دلش غوغایی است .آرزوهایش در کنارش بودند

 

وکافی بود دستی آنها را به هم برسانند .دوست داشتم ناجی گلدان کهنه باشم

 

 گل سرخ را با اشتیاق درون گلدان کاشتم و آن را کنار پنجره ی اتاق گذاشتم.

 

احساس غریبی داشتم.حسرت دیدن تو آرام و قرار را از من ربوده بود.

 

کنار پنجره نشستم و برای هزارمین بار آرزوهایم را در قلبم مرور کردم.

 

کاش دوباره آرامش نگاهت بر روی قلب آشفته ام سایه می افکند.

 

کاش اشکهای مروارید گونه ام را فقط برای یک بار درون صدف

 

سپید قلبت جای می دادی.کاش دوباره بهار شود ولحظه ی دیدار فرا رسد

 

کاش می شد از پشت  پرده های تاریکی که مرا زندانی روزهای

 

 تنهایی کرده اند دستهای تو را پیدا می کردم و به تو می رسیدم.کاش

 

توفانی که بر روی خاطره هایمان گرد و غبار نا امیدی پاشیده تمام می شد

 

کاش دوباره عاشق هم می شدیم...

+ نوشته شده در  87/05/08ساعت 16:40  توسط ناصر باصفا  | 

نگاهم را به دورهای دور می کشانم ،

روزی را می بینم که هنوز با تو آشنا نبودم

و چه مهربانی را نشناخته بودم.

گویی که زمان و زمانه طور دیگری بود

 و گویی که درختان در آن زمان نیک به سبزینه نرفته بودند.

گویی که کوهها هنوز وقار استواری خود را نیافته

 و دریاها چنین پر از خروش نبودند .

گویی که قلبی نبود که در سینه ام بتپد

 و در باغ زیبای طبیعت ،

فرسایش تپه های تنها مانده در معرض بادها

و توفانهای سهمگین را

از نگاه ساکت یک پنجره نگاه می کردم.

اما اینک زکام زیبایی گرفته ام

و با تمام ناتوانیم

در مقابل تبسم به خاک می افتم

و چشمان زیبای ترا غیب مطلق تلقی می کنم

و بی شک قیامت را در قامتت مشاهده می کنم .

 در هر حال و در همه جا

به راز گیسوان پر پیچ تو خیره می مانم

 و لیله الاسرار را از آنها در می یابم

وقتی که عاطفه و مهرت را بیاد می آورم

 غرق در وحدانیت می شوم

 و شبنم عشق را

روی گونه هایت احساس می کنم

+ نوشته شده در  87/05/08ساعت 16:20  توسط ناصر باصفا  | 

آسمان تاريک است

قطره اي مي چکد از برگ خيال.

غنچه ها خاموشند

بي گمان نقش قلم هاي باد ،

بر دل قاب طلوعي زيبا ،

مي زند رنگ زوال.


مي پرد گوشهء دل بال نيازي تنها.

لحظه ها درويشند.

فکر صبح مثل قناري خواب است.

به صداي غم فرجام سکوت ،

لحظه اي مي پرد از خواب ، گريان

مثل عشق گم شده در باغ طلوعي لبريز

مي رود سوي تباهي انگار

فکر صبح مثل غروب در پاييز


آسمان مي خندد.

امشب هم بارانيست.

هر چه از باغ خيال است تنها ،

فکر صبحي باقيست...

مثل دل گم شده در راه گناهاني پاک

مي رود پاي پياده انگار

راه شب طولانيست.

لحظه اي پيش دلم مي شيند ،

آن کنار مي خوابد.

مي رود خسته در آن خواب فرو

ناگهان مي پرد از خواب لرزان ،

به صداي غم فرجام سکوت...

+ نوشته شده در  87/05/07ساعت 13:31  توسط ناصر باصفا  | 

منتظر باش که بارانی شوم

تا ببارم بر کلون خانه ات

تا ببوسم جای دستان تو را

روی قفل آهنین خانه ات

.

منتظر باش کبوتر بشوم

بپرم تا آشیان سبز تو

تو ندانی من که هستم من ولی

خیره باشم در دو چشم مست تو

.

منتظر باش که پاییز شوم

خالی از سر سبزی و رنگ بهار

تا بماند روی گلدان های تو

دست هایم زردو خشک و بی قرار

.

منتظر باش که یک خواب شوم

روی ذهن تو بچرخم مثل باد

چشم هایت خسته تر، مستانه تر

روی یک خمیازه پرامتداد.

منتظر باش که یک بغض شوم

تا بپیچم روی فریادی بلند

در گلوی خود مرا احساس کن

دست و پایم را نبند

.

منتظر باش که یک لاله شوم

سرخِ سرخ ِسرخ در دامان خاک

هر کجایی باش ، من هم مانده ام

تا گذاری پای بر این خاک پاک

.

منتظر باش که یک اشک شوم

نرم و آهسته به روی گونه ات

جای من در لای مژگان تو بود

می چکم اما ز چشم روشنت

.

منتظر باش که یک حرف شوم

تا بیایم روی لب های تو باز

تو مرا تکرار کن، تکرار کن

می شوم آماده آواز باز

.

منتظر باش که خورشید شوم

تا بتابم بر تن و بر دست تو

گرمِ گرمِ گرم از رویم شود

راهها و کوچه بن بست تو

.

منتظر باش که یک شب بشوم

ساده و تاریک و غمگین و سیاه

من می ایم روی بام خانه ات

می نشینم تا طلوع یک نگاه

..

منتظر باش که یک عکس شوم

روی دیوار اتاقت جای من

یا شوم یک پنجره در گوشه ای

که تو بنشینی شبی در پای من

.

منتظر باش که یک شعر شوم

در میان صفحه های دفترت

یا شوم خودکار در دستان تو

یا ستاره ای شوم من در شبت

.

منتظر باش که یک عطر شوم

تا بیاویزم به سرتاپای تو

یا شوم راهی که اید سوی تو

یا نسیمی در شب زیبای تو

.

منتظر باش که یک ابر شوم

تا شوم مهمان پاییزی تو

منتظر باش که یک پرده شوم

یا شوم نقشی به رومیزی تو

.

منتظر باش که یک سیب شوم

تا که بنشینم به روی ظرف تو

منتظر باش که یک آه شوم

در میان انتظار حرف تو

.

منتظر باش که یک سایه شوم

پابه پای تو به هر جا می روی

منتظر باش که یک برف شوم

در زمستان های سرد بی کسی

.

منتظر باش که یک پله شوم

رد پای تو برایم آرزو

منتظر باش که یک شاخه شوم

از کنار پنجره سر کرده تو.

منتظر باش که یک قصه شوم

قصه اسطوره های عاشقی

.

منتظر باش که یک دشت شوم

پر شوم از شاخه های رازقی

.

منتظر باش که یک رنگ شوم

روی هر روز تو تکرار شوم
.

منتظر باش که یک نامه شوم

حسرت لحظه دیدار شوم

.

منتظر باش که یک فکر شوم

تا فراموشت نگردد یاد من

آشنای انتظار و خستگی

این تویی آغاز این فریاد من

.

منتظر باش که یک فرش شوم

روز و شب اما به زیر پای تو

این من و این خستگی هایم ببین

هیچ کس در دل ندارد جای تو

.

منتظر باش که یک گل بشوم

غنچه غنچه روی خاک خانه ات

.

منتظر باش که بارانی شوم

تا ببارم بر کلون خانه ات

+ نوشته شده در  87/05/07ساعت 13:26  توسط ناصر باصفا  | 

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگون قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سر کشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می بردد

مرا به دام  میکشد

نگاه کن تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دور ها و دورها

ز سرزمین عطر ها و نور ها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

زعاجها ، ز ابرها ، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها و شور ها

به راه پر ستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو ، صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره اب میشود

صراحی سیاه دیدگان من

به لالای گرم تو

لبا لب از شراب خواب می شود

+ نوشته شده در  87/05/07ساعت 13:22  توسط ناصر باصفا  | 

هیچکس جز تو نخواهد روئید

شعله روشن این باغ تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد تابید

سرو آزاده این باغ تو باید باشی

رعد این صحنه تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد غرید

چشمه جاری این دشت تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد جوشید

نازنین!

سرنگون کردن غم، حرکت آسانی نیست.

لیک آسانتر از آن است که می پنداری.

ریشه ها می گویند:

"ما تواناتر از آنیم که می پنداری"

باز کن پنجره را، صبح آمده است.در این خانه رخوت بگشای.

باز هم منتظری؟

هیچ کس جز تو نخواهد آمد

هیچ بذری، بی تو روی این خاک نخواهد پاشید.


از دل خاک نخواهد روئید

خوشه ای نیز نخواهد برخاست

خرمنی گرد نخواهد گردید

اسب اندیشه خود را زین کن

تک سوار سحر جاده تو باید باشی

و خدا می داند و خدا می خواهد

که تو "خودآ" یی باشی بر پهنه خاک

"کودکان فردا، خرمن کشت امروز تو را می جویند"

خواب و خاموشی امروز تو را

در حضور تاریخ، در نگاه فردا

هیچ کس بر تو نخواهد بخشید

باز هم منتظری؟

برخیز که صبح است بهار آمده است.

"تو بهاری ،

آری !

خویش را باور کن.

منبع: راه پله

+ نوشته شده در  87/05/07ساعت 13:14  توسط ناصر باصفا  | 


هنوز هم سوار مرکب خیال من تویی


هنوز هم یگانه شاهکار این قلم تویی

هر آن به یاد تو ، به مدح عشق می رسم


و باز ... شرح هر نگاه عاشقانه ام تویی

اگر که عشق؛ راز هستی است


تو راز نه ... که عشق هستی و تمام هستی ام تویی

به شوق مرده در نگاه خویش مژده می دهم


که پاسخ تمام انتظار صادقانه و عاشقانه ام تویی

زلال وپاک مثل چشمه ای


ومن زجنس سنگریزه های بی بها

برای من طلوع کن ... برای من !


هم او که هستی اش بدون تو ... رسید به انتهای انتها !

خروش کن درون من


که تو تمام معنی غزل و ترانه ای

غزل برای معنی تو کوچک است


ومن حقیر تر از تصورت

چه خوب بود اگر خلاصه می شدی


به قدر آسمان وبه وسعت دریا

برای من...!


برای من....!


برای من که یک تصور زمینی ام


هنوز هم تو بهترین بهانه ای


هنوز هم تو برترین تصوری


هنوز هم تو بهترین ترانه ای


هنوز هم تو بهترین خیال عاشقانه ای

هنوز هم برای دیدنت دلم هزار پاره می تپد


هنوز هم برای از تو گفتن....


این قلم به آسمان....


به هفت فلک بی ستاره می رسد

هنوز هم بی بهانه نمی توانم از تو بنویسم


هنوز هم....

نشانه ی ظهور بودی


ودلیل بی دلیل من برای حذف قیدها

 

چه نیک گرفته ای زمن ...!


عنان اسب سرکش نگاه را !

بیا... !


بیا که حال وقت سازش است !


بیا که دل اسیر صد هزار خواهش است !

بیا که تا هنوز هم


صدای پای هر مسافری مرا به شهر خاطرات می برد


حضور هر شقایقی تو را به یاد می آورد


وعطر یاس های بی قرار به صد هزارخیال خام


مرا به دشت خواب می برد

تو یی قرار ... بی قرار من !


تو یی تصور ... زلال من !


.... ومن هنوز اسیر چشمای تو


برای باتو بودن است....که انتظار می کشم....


که انتظار می کشم !


+ نوشته شده در  87/05/07ساعت 13:10  توسط ناصر باصفا  | 

 

باز چشمهايم باريد

باز دستهايم لرزيد

حرفهايم در عمق دلم جاماند

اما خاطراتت بيرون ريخت

روزهاي سخت بر من خنديدند و رفتند

شبهاي سرد ايستادند و نظاره كردند

و چه سخت بود شبهاي جدايي

وچه سخت بود لحظه هاي بي تو بودن

و غربت نمك زخمهايم

كاش تو را مي ديدم

در آن لحظه اي كه لب جوي مي نشستي

كاش تو را مي ديدم

در آن وقت كه ديدگانم خاموش نبود

آهسته تر مي گويم

كاش تو را مي بوسيدم

در آن وقت كه گفتي:

-(( خداحافظ))

تا امروز در آتش دل نسوزم

آتشي برگرفته از جان

در سينه پر دردم

دنياي من:

چگونه تو را احساس كنم

تا كه بال و پرم نسوزد

ولي بدان اگر خاموش نشوي

بال وپر كه هيچ

جان را فدايت ميكنم

+ نوشته شده در  87/05/07ساعت 12:42  توسط ناصر باصفا  | 


نمیدانم چرا رفتی

نميدانم چرا !!! شايد خطا کردم


***

و تو ... بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نميدانم کجا؟! تا کی؟! برای چه؟!
ولی رفتی ...


***


بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت ،
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد


***
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد


***
و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد
ميدانم تو نام مرا از ياد خواهی برد


***


هنوز آشفته چشمان زيبای توام ... برگرد!
ببين که سرنوشت من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بی وفاييها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم


***
و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل
ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر


***
نميدانم چرا !!!
شايد به رسم عادت" پروانگی مان "
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.

+ نوشته شده در  87/05/07ساعت 12:39  توسط ناصر باصفا  | 

عشق در حصار

+ نوشته شده در  87/05/07ساعت 12:29  توسط ناصر باصفا  | 

تعميرات قلب

+ نوشته شده در  87/05/07ساعت 12:28  توسط ناصر باصفا  | 

نمیدانم این رودخانه بی پایان مرا تا كجا خواهد كشانید .....بسان رهگذری مات قلوه سنگهای كف رودخانه را نظاره می كنم و حیران از این همه نفرت كه بر من می‌بارد .... خدایا دل من بی كینه است .... و من مسافر شبهای مهتابم ... آرزو در من خفته است و من شبهای درازیست كه بیدارم . دلم هوس رفتن نموده است .... من یاد گرفته ام خوبی همانند آب است ...... فرقی هم نمی كند اگر چشمهای من بیزاری ببینند .... دستهای من خالی بمانند ....پاهای من رنجورتر از قبل سایه سبك مرا به اندام بكشند ...و فرقی هم نمی كند اگر هیچ كس مرا نشناسد .....من همان مسافرم با همان كوله بار ! باید بروم ... نمی دانم به كجا .... فقط می‌دانم كه خدایی هست كه در این نزدیكیهاست .................

 

+ نوشته شده در  87/05/07ساعت 10:10  توسط ناصر باصفا  | 

از دورترین نقطه تردید
از بلند ترین نقطه كوه
و سبزترین برگ
و از هر چیز دیگر بلندتر
صدایت میزنم و میگویم
دوستت دارم
ای تنها بی همتا
+ نوشته شده در  87/05/07ساعت 10:6  توسط ناصر باصفا  | 

تازه از راه رسیده بودم

پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم

پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم

آسمان صاف و بی نهایت بود

و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی

جاده ها پر از حس همیشگی

و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم

در امتداد جاده گام بر می داشتم

طنین گامهای سنگینم

دلواپسی های جاده را تشدید می کرد

به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار را مقصدی باشد

اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد

گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود

و جاده ها پر از فریادهای خاموشی که مرا می آزارد

باید می رفتم

به پایان این همه انتظار می رسیدم...

تازه از راه رسیده ام

با کوله باری از عشق...

به دور دست ها می نگرم...

هنوز هم باید رفت

 

 

+ نوشته شده در  87/05/02ساعت 12:3  توسط ناصر باصفا  |