تبليغاتX
به شهر دلم خوش آمدی
نداي درون

قطره های باران ، بی تا ب و پر غوغا، عازم سفر شدند،

            از دل ابر به آغو ش خاک رسیدند،

                                  به ریشه های سپیدار نفوذ کردند،

در قلب سبز برگها آرمیدند، آفتاب را بوسیدند ،

                    و راز طراوت آموختند.

    من عاشق طراوتم ، سرشار از شیدایی ام ،

 راهی نشانم بده ،

              تا من از دل پر شور و بی تابم سفر کنم ،

به حریم رویاهای صمیمی ات نفوذ کنم ،

   و پشت پنجرۀ نگاه روشن و پر مهرت  بنشینم ،

                      و آفتاب گرم دوستی ات را بوسه زنم .

         راهی نشانم بده ....

 

 

+ نوشته شده در  87/06/18ساعت 7:10  توسط ناصر باصفا  | 

روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ريخت
و صدا در داد اي سبدهاتان پر خواب سيب آوردم سيب سرخ خورشيد
خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد
كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
دوره گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آي شبنم شبنم شبنم
رهگذاري خواهد گفت : راستي را شب تاريكي است كهكشاني خواهم دادش
روي پل دختركي بي پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچيد
هر چه ديوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد ‚ دل ها را با عشق سايه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پيوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پيش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ريخت
مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را كاجي خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت

+ نوشته شده در  87/06/05ساعت 13:14  توسط ناصر باصفا  | 

 

+ نوشته شده در  87/06/05ساعت 13:13  توسط ناصر باصفا  |