تبليغاتX
به شهر دلم خوش آمدی
نداي درون

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

+ نوشته شده در  87/10/26ساعت 13:47  توسط ناصر باصفا  | 

گاه می انديشم
که چه دنيای بزرگی داريم
و چه تصوير به هم ريخته ای ساخته ايم از دنيا
در چه زندان عبوسی محبوس شديم
چه غريبيم در آبادی خويش
و چه سرگردان در شادی و ناشادی خويش
آدميزاده درختی ست که بايد خود را بالا بکشد
ببرد ريشه خود را تا آب
بی امان سبز شود ، سايه دهد...
گاه می انديشم
که چه موجود بزرگی هستيم
و چه تقدير حقيری را تسليم شديم
و چه تسليم بزرگی را هستی گفتيم
خوردن و خوابيدن
و خراميدن و خنياگری خود را خشنود شدن
کاش در کالبدم معده نبود
و گلويم تنها
جای آواز و بيان بود - نه بلعيدن نان
کاشکی همواره
کسب نان مثل هوا آسان بود
کاش چشم و دل من سيرتر از اينها بود
کاش تن پوشم با من متولد می شد
مثل پر با طاووس
مثل پوشينه پشمين با ميش
کاش بيماری با ما کار نداشت
يا طبيبان همه عيسی بودند
پدرم کاش نمی رفت از دست
نمی افسرد به اين زوديها
کاش ما اهل طبيعت بوديم
مادرم باران بود
کودکانم همه از جنس گياهان بودند
خوابم انديشيدن
بسترم بال کبوترها بود
دوستانم همه افرا و صنوبر بودند
طلبم از همه جز عشق نبود
و بجز مهر بدهکار نبودم به کسی
خانه ام هرجا بود
کاش در فاصله ای دورتر از بانگ سياستها بود
کاش معنای سياست اين بود
که قفس ها را در حبس کنيم
تا نفس ها آزاد شوند
کسی از راه قفس نان نخورد
و کبوتر نفروشد به کسی ...

                                                     ((مرحوم مجتبی کاشانی))

+ نوشته شده در  87/10/26ساعت 13:44  توسط ناصر باصفا  | 

ای كه می‌پرسی « نشان ِعشق چیست؟! » ،
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست! ...

عشق یعنی مهر ِبی چون و چرا
عشق یعنی كوشش بی ادعا! ...

عشق یعنی مهر ِ بی اما ، اگر
عشق یعنی رفتن ِبا پای سر! ...

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست
عشق یعنی جان ِمن قربان اوست! ...

عشق یعنی خواندن از چشمان ِاو ،
حرف‌های دل بدون ِگفتگو! ...

عشق یعنی عاشق ِبی زحمتی
عشق یعنی بوسه‌ی بی شهوتی! ...

عشق ، یار مهربان زند‌گی
بادبان و نردبان زنده‌گی! ...

عشق یعنی دشت ِگل‌كاری شده
در كویری چشمه‌ای جاری شده! ...

یک شقایق در میان دشت خار
باور امكان ِبا یک گل ، بهار! ...

در خزانی برگ‌ریز و زرد و سخت ،
عشق تاب ِآخرین برگ درخت! ...

عشق یعنی روح را آراستن
بی‌شمار افتادن و برخاستن! ...

عشق یعنی زشتی ِزیبا شده
عشق یعنی گنگی ِگویا شده! ...

عشق یعنی مهربانی در عمل
خلق كیفیت به زنبور عسل! ...

عشق یعنی گل به جای خار باش!
پل به جای این‌همه دیوار باش! ...

عشق یعنی یک نگاه آشنا
دیدن افتاده‌گان زیر پا! ...

زیر لب با خود ترنم داشتن
بر لب ِغم‌گین تبسم كاشتن! ...

عشق : آزادی ، رهایی ، ایمنی
عشق : زیبایی ، زلالی ، روشنی! ...

عشق یعنی تـُـنگ ِبی ماهی شده
عشق یعنی ماهی ِراهی شده! ...

عشق یعنی آهویی آرام و رام
عشق صیادی بدون تیر و دام! ...

عشق یعنی برگ روی ساقه‌ها
عشق یعنی گل به روی شاخه‌ها! ...

عشق یعنی از بدی‌ها اجتناب
بردن پروانه از لای كتاب! ...

در میان این همه غوغا و شر ،
عشق یعنی كاهش ِرنج ِبشر! ...

ای توانا! ناتوان ِعشق باش!
پهلوانا! پهلوان ِعشق باش! ...

ای دلاور! دل به دست آورده باش!
در دل ِآزرده ، منزل كرده باش! ...


عشق یعنی تشنه‌ای خود نیز اگر ،
واگذاری آب را بر تشنه‌تر! ...

عشق یعنی ساقی كوثر شدن
بی پر و بی پیكر و بی سر شدن! ...

عشق یعنی خدمت بی منتی
عشق یعنی طاعت ِبی جنتی! ...

گاه بر بی‌احترامی ، احترام
بخشش و مردی به جای انتقام! ...

عشق را دیدی خودت را خاک كن!
سینه‌ات را در حضورش چاک كن! ...

عشق آمد ؛ خویش را گم كن عزیز!
قوّت‌ات را ، قـُـوت ِمردم كن عزیز! ...

عشق یعنی مشكلی آسان كنی
دردی از درمانده‌ای درمان كنی! ...

عشق یعنی خویشتن را گم كنی
عشق یعنی خویش را گندم كنی! ...

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس!
در مقام بخشش از آیین مپرس! ...

هر كسی او را خدایش جان دهد ،
آدمی باید كه او را نان دهد! ... *

در تنور عاشقی سردی مكن
در مقام عشق ، نامردی مكن! ...

لاف مردی می‌زنی! مردانه باش!
در مسیر عاشقی ، افسانه باش! ...

دین نداری ، مردمی آزاده باش!
هر چه بالا می‌روی ، افتاده باش! ...

در پناه دین ، دكان‌داری مكن!
چون به خلوت می‌روی ، كاری مكن! ...

عشق یعنی ظاهر باطن نما!
باطنی آكنده از نور خدا! ...

عشق یعنی عارف ِبی خرقه‌ای!
عشق یعنی بنده‌ی بی فِرقه‌ای! ...

عشق یعنی آن‌چنان در نیستی ،
تا كه معشوقت نداند كیستی! ...

عشق یعنی ذهن زیباآفرین
آسمانی كردن ِروی زمین! ...

عشق گوید مست شو گر عاقلی
از شراب غیر انگوری ولی! ...

هر كه با عشق آشنا شد ، مست شد!
وارد یک راه بی بن‌بست شد! ...

كاش در جامم شراب ِعشق باد
خانه‌ی جانم خراب ِعشق باد! ...

هر كجا عشق آید و ساكن شود ،
هر چه ناممكن بوَد ، ممكن شود! ...

در جهان هر كار خوب و ماندنی‌ست ،
ردّپای عشق در او دیدنی‌ست! ...

شعرهای خوب ِدیوان جهان ،
سِرّ عشق است و سرود عاشقان! ...

« سالک »! آری ... ؛ عشق رمزی در دل‌ست
شرح و وصف ِعشق كاری مشكل است! ...

عشق یعنی شور هستی در كلام!
عشق یعنی شعر ، مستی ، والسلام! ...

                                     ((مرحوم مجتبی کاشانی))

+ نوشته شده در  87/10/26ساعت 13:0  توسط ناصر باصفا  |