پادشاه فصلها، پاییز
باغ من
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناكش
باغ بی برگی، روز و شب تنهاست،
با سكوت پاك غمناكش.
ساز او باران، سرودش باد
جامهاش شولای عریانیست
ور جز اینش جامهای باید،
بافته بس شعلة زر تار پودش باد.
گو بروید یا نروید هر چه در هر جا كه خواهد یا نمی خواهد،
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست.
گر ز چشمش پرتوِ گرمی نمیتابد،
ور به رویش برگِ لبخندی نمیروید؛
باغ بی برگی كه میگوید كه زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردونسایِ اینك خفته در تابوت پست خاك میگوید.
باغ بی برگی
خندهاش خونی است اشك آمیز
جاودان بر اسبِ یالافشانِ زردش میچمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییــــــز.
(اخوان ثالث)


حرفهاي پنهان