ما تماشاچیانی هستیم،
که پشت درهای بسته مانده ایم!
دیر آمدیم؛
خیلی دیر...
پس به ناچار
حدس می زنیم،
شرط می بندیم
شک می کنیم...
و آن سوتر
در صحنه زندگی
بازی به گونه ای دیگر در جریان است!

رفيق

رفیق من ...!
سرت را بالا بگیـــر
عزمت را جزم کن
محکم بمان
قدم بردار ...
پشت سرت را نگاه کن
اما فقط برای تجربه ...
نه افسوس ... نه دلهره ...
تمام حواست به رو به رو باشد ؛
به آینده ...
به قدم هایت ...
که یکی محکم تر از دیگری باشد
و هدفمندتر ...
رفیق من ...
سرت را بالا بگیر...
نگذار نداشته هایت راهت را سد هم بکنند!
و بدان که داشته هایت ؛
برای خیلی از آدم های دیارمان
افسوس است
غبطه است
حسرت است ...
رفیق من ...!
جاده ها از آن توست
سفر به سلامت ...!

زندگي

 

طفلک زندگی !!!

 

هنگامی که همه چیز به کاممان است

 

تک است و تعریف که،

 

نمی دانی چقدر زندگی زیباست !

 

شیرین است ...!

 

وای به روزی که کمی سختمان شود

 

کاسه کوزه هاست که بر سرش شکسته می شوند

 

و سرزنش پشت سرزنش که،

 

عجب اجباریست این زندگی ...

وه ! که چه منطقی دارد این اشرف مخلوقات ...