ای چشم تو دشتی پُر آهوی رمیده
انگار که طوفان غزل در تو وزیده
 
دریاچه‌ی موسیقی امواج رهایی
با قافیه‌ی دسته‌ی قوهای پریده
 
این‌قدر که شیرینی و آن‌قدر که زیبا
ده قرن دری گفتن ِ انگشت گزیده
 
هم خواجه کنار آمده با زُهد پس از تو
هم شیخِ اجل دست ز معشوق کشیده
 
صندوقچه‌ی مبهم اسرار عروضی
«المعجم» ازین دست که داری نشنیده
 
انگار خراسانی و هندی و عراقی
رودند و تو دریای به وصلش نرسیده
 
با مثنوی آرام مگر شعر بگیرد
تا فقر قوافی نفسش را نبریده

پروردگارا

ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﻭﺭ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺩﺳﺖ ﻫﺎ ﺑﻨﮕﺮﻡ !
ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ ﻧﺮﻓﺘﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻧﺖ ﺭﺍ ﺁﺭﺯﻭ ﮐﻨﻢ !
ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻧﺖ ﺍﺯ ﭘﺎﯼ ﺩﺭ ﺁﯾﻢ !
ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﺎﭘﯿﺪﺍﯾﯽ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﭘﯿﺪﺍﯾﯽ ...
ﺍﻟﻬﯽ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺟﻮﯾﺒﺎﺭ ﺭﮒ ﻫﺎﯾﻢ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺩﺍﺭﯼ !
ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﻧﻔﺴﻬﺎﯾﻢ ﺟﺎﺭﯼ ﻫﺴﺘﯽ !
ﺩﺭ ﺷﮕﻔﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﯼ
ﻫﺮ ﺗﭙﺶ ﺩﻟﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ !
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺩﺭ ﮐﻌﺒﻪ ﭼﺮﺍ؟ ! ﺗﻮ ﺩﺭ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﻨﯽ ...
ﺳﺮ ﮔﺸﺘﮕﯽ ،ﺩﺭ ﺑﺎﺩﯾﻪ ﻫﺎ ﭼﺮﺍ؟ ! ﺗﻮ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻣﻨﯽ ...
ﺩﺭ ﺑﯽ ﺳﻮﺋﯽ ﻫﺎ ﻭ ﺑﯽ ﮐﺮﺍﻧﮕﯽ ﻫﺎ ﭼﺮﺍ؟ ! ﺗﻮ ﺩﺭ ﺟﺎﻥ ﻣﻨﯽ .............
ﻧﺎﺯﻧﯿﻦ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ , ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ، ﻋﺸﻖ ﺣﻘﯿﻘﯽ , ﺳﻼﻣﺘﯽ , ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭ ﻧﯿﮑﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﺁ ﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ .
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻋﻄﺎ ﮐﻦ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﻫﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﺧﯿﺮ ﺍﺳﺖ ....
ﺍﻟﻬﯽ ﺁﻣﯿﻦ ........

هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد
نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند
چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر
تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند
به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او
نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند
همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند
دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به کی ماند به کی ماند به کی ماند به کی ماند
هله خاموش که بی‌گفت از این می همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند

عزم آن دارم که امشب نیم مست
پای کوبان کوزهٔ دردی به دست

سر به بازار قلندر در نهم
پس به یک ساعت ببازم هرچه هست

تا کی از تزویر باشم خودنمای
تا کی از پندار باشم خودپرست

پردهٔ پندار می‌باید درید
توبهٔ زهاد می‌باید شکست

وقت آن آمد که دستی بر زنم
چند خواهم بودن آخر پای‌بست

ساقیا در ده شرابی دلگشای
هین که دل برخاست غم در سر نشست

تو بگردان دور تا ما مردوار
دور گردون زیر پای آریم پست

مشتری را خرقه از سر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست

پس چو عطار از جهت بیرون شویم
بی جهت در رقص آییم از الست


عطار

همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش، طلب نیاز کردن

به مساجد و معابد، همه اعتکاف جستن
ز مناهی و ملاهی، همه احتراز کردن

ز مدینه تا به کعبه، سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک بوظیفه باز کردن

به خدا که هیچ یک را، ثمر آنقدر نباشد
که به روی نا امیدی، در بسته باز کردن

عاشق نشدي زاهد،
ديوانه چه ميداني؟
در شعله نرقصيدي، پروانه چه ميداني؟
لبريز مي غمها،
شد ساغر جان من
خنديدي و بگذشتي، پيمانه چه ميداني؟
يك سلسله ديوانه،
افسون نگاه او
اي غافل از آن جادو، افسانه چه ميداني؟
من مست مي عشقم،
بس توبه كه بشكستم
راهم مزن اي عابد، ميخانه چه ميداني؟
عاشق شو و مستي كن، ترك همه هستي كن
اي بت نپرستيده،
بتخانه چه ميداني؟
تو سنگ سيه بوسي، من چشم سياهي را
مقصود يكي باشد،
بيگانه چه ميداني؟
دستار گروگان ده،
در پاي بتي جان ده
اما تو ز جان غافل، جانانه چه ميداني؟
ضايع چه كني شب را،
لب ذاكر و دل غافل
تو ره به خدا بردن، مستانه چه ميداني؟

الهی چون تویی در دل، دگر باکی ز غم نیست...
دلم را چون تویی حاکم، دگر خوفی ز غم نیست...

سپردم جسم و جانم را به درگاه عظیم تو...
الهی چون تویی رهبر، دگر دخلی به کارم نیست...

شدم حیران روی تو، شدم راهی به سوی تو...
الهی چون تویی مقصد، دگر صبر و قرارم نیست...

من اما چون نهالی در گذار باد و بارانم...
الهی چون تو باشی ملجأ و ماوا،دگر خوفی ز بادم نیست...

هزاران درد بر جانم، روان گشتم به کوی تو...
چنان آرام خفتم من در آغوشت، دگر جان را نیازی نیست...

تو آرام دل و جانم، پناه خستگی هایم...
الهی چون تویی یارم مرا دیگر ملالی نیست...

منم محتاج روی تو، شوم ساکن به کوی تو...
الهی چون تویی مرهم، به جان دیگر زوالی نیست...

به نام نامی ات، شویم غبار غم ز پیکرها...
الهی چون تویی امید جان ما، دگر بر وحدت جانها خلالی نیست.