سلام

https://lg.fj.-ios.com

هله نومید نباشی که تو را یار براند

گرت امروز براند نه که فردات بخواند

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا

ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها

ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد

نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند

چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر

تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند

به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او

نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد

بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش

به که ماند به که ماند به که ماند به که ماند

هله خاموش که بی‌گفت از این می همگان را

بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند

مولانا.

ما تماشاچیانی هستیم،
که پشت درهای بسته مانده ایم!
دیر آمدیم؛
خیلی دیر...
پس به ناچار
حدس می زنیم،
شرط می بندیم
شک می کنیم...
و آن سوتر
در صحنه زندگی
بازی به گونه ای دیگر در جریان است!

رفيق

رفیق من ...!
سرت را بالا بگیـــر
عزمت را جزم کن
محکم بمان
قدم بردار ...
پشت سرت را نگاه کن
اما فقط برای تجربه ...
نه افسوس ... نه دلهره ...
تمام حواست به رو به رو باشد ؛
به آینده ...
به قدم هایت ...
که یکی محکم تر از دیگری باشد
و هدفمندتر ...
رفیق من ...
سرت را بالا بگیر...
نگذار نداشته هایت راهت را سد هم بکنند!
و بدان که داشته هایت ؛
برای خیلی از آدم های دیارمان
افسوس است
غبطه است
حسرت است ...
رفیق من ...!
جاده ها از آن توست
سفر به سلامت ...!

زندگي

 

طفلک زندگی !!!

 

هنگامی که همه چیز به کاممان است

 

تک است و تعریف که،

 

نمی دانی چقدر زندگی زیباست !

 

شیرین است ...!

 

وای به روزی که کمی سختمان شود

 

کاسه کوزه هاست که بر سرش شکسته می شوند

 

و سرزنش پشت سرزنش که،

 

عجب اجباریست این زندگی ...

وه ! که چه منطقی دارد این اشرف مخلوقات ...

ای چشم تو دشتی پُر آهوی رمیده
انگار که طوفان غزل در تو وزیده
 
دریاچه‌ی موسیقی امواج رهایی
با قافیه‌ی دسته‌ی قوهای پریده
 
این‌قدر که شیرینی و آن‌قدر که زیبا
ده قرن دری گفتن ِ انگشت گزیده
 
هم خواجه کنار آمده با زُهد پس از تو
هم شیخِ اجل دست ز معشوق کشیده
 
صندوقچه‌ی مبهم اسرار عروضی
«المعجم» ازین دست که داری نشنیده
 
انگار خراسانی و هندی و عراقی
رودند و تو دریای به وصلش نرسیده
 
با مثنوی آرام مگر شعر بگیرد
تا فقر قوافی نفسش را نبریده

پروردگارا

ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﻭﺭ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺩﺳﺖ ﻫﺎ ﺑﻨﮕﺮﻡ !
ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ ﻧﺮﻓﺘﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻧﺖ ﺭﺍ ﺁﺭﺯﻭ ﮐﻨﻢ !
ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻧﺖ ﺍﺯ ﭘﺎﯼ ﺩﺭ ﺁﯾﻢ !
ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﺎﭘﯿﺪﺍﯾﯽ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﭘﯿﺪﺍﯾﯽ ...
ﺍﻟﻬﯽ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺟﻮﯾﺒﺎﺭ ﺭﮒ ﻫﺎﯾﻢ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺩﺍﺭﯼ !
ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﻧﻔﺴﻬﺎﯾﻢ ﺟﺎﺭﯼ ﻫﺴﺘﯽ !
ﺩﺭ ﺷﮕﻔﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﯼ
ﻫﺮ ﺗﭙﺶ ﺩﻟﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ !
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺩﺭ ﮐﻌﺒﻪ ﭼﺮﺍ؟ ! ﺗﻮ ﺩﺭ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﻨﯽ ...
ﺳﺮ ﮔﺸﺘﮕﯽ ،ﺩﺭ ﺑﺎﺩﯾﻪ ﻫﺎ ﭼﺮﺍ؟ ! ﺗﻮ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻣﻨﯽ ...
ﺩﺭ ﺑﯽ ﺳﻮﺋﯽ ﻫﺎ ﻭ ﺑﯽ ﮐﺮﺍﻧﮕﯽ ﻫﺎ ﭼﺮﺍ؟ ! ﺗﻮ ﺩﺭ ﺟﺎﻥ ﻣﻨﯽ .............
ﻧﺎﺯﻧﯿﻦ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ , ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ، ﻋﺸﻖ ﺣﻘﯿﻘﯽ , ﺳﻼﻣﺘﯽ , ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭ ﻧﯿﮑﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﺁ ﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ .
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻋﻄﺎ ﮐﻦ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﻫﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﺧﯿﺮ ﺍﺳﺖ ....
ﺍﻟﻬﯽ ﺁﻣﯿﻦ ........

هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد
نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند
چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر
تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند
به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او
نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند
همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند
دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به کی ماند به کی ماند به کی ماند به کی ماند
هله خاموش که بی‌گفت از این می همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند

عزم آن دارم که امشب نیم مست
پای کوبان کوزهٔ دردی به دست

سر به بازار قلندر در نهم
پس به یک ساعت ببازم هرچه هست

تا کی از تزویر باشم خودنمای
تا کی از پندار باشم خودپرست

پردهٔ پندار می‌باید درید
توبهٔ زهاد می‌باید شکست

وقت آن آمد که دستی بر زنم
چند خواهم بودن آخر پای‌بست

ساقیا در ده شرابی دلگشای
هین که دل برخاست غم در سر نشست

تو بگردان دور تا ما مردوار
دور گردون زیر پای آریم پست

مشتری را خرقه از سر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست

پس چو عطار از جهت بیرون شویم
بی جهت در رقص آییم از الست


عطار

همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش، طلب نیاز کردن

به مساجد و معابد، همه اعتکاف جستن
ز مناهی و ملاهی، همه احتراز کردن

ز مدینه تا به کعبه، سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک بوظیفه باز کردن

به خدا که هیچ یک را، ثمر آنقدر نباشد
که به روی نا امیدی، در بسته باز کردن