آسمان شب خانه ي جديد من است

                            

   كه تو به من هديه دادي اش

                              

  كنج آسمان را كه نگاه كني

                            

    ستاره اي مي بيني كم سو

                         

  كه چشمك زنان محو تماشاي توست

                   

 اين همان ستاره ايست كه تو به نام من زده اي

 

                  و خانه اي كه امن است و دور از دسترس هر بيگانه

                          

  و دور از هياهوي شهر شلوغ

                       

  ازين بالا چهره ي تو ديدني تر است

                    

  و بوسه اي كه از آن دور برايت مي فرستم

                         

   دقيق تر به هدف بر مي خورد

                      

 صداي درد دل هايت را بهتر مي شنوم

            

  بهتر از آنها كه در زمان تو و محل زيستن تو زيسته اند

                   

   تمام سياهي شب حياط خانه ي من است

                       

      و من اين هديه ي بزرگ را

                         

   كه تو به من ارزاني داشته اي

                       

       از ته قلب دوست مي دارم

lovem-8b6cf32441.jpg

 

کاش می دانستی 

بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت

من چه حالی بودم!

خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید 

پلک دل باز پرید 

 من سراسیمه به دل بانگ زدم 

آفرین قلب صبور 

زود برخیز عزیز 

جامه تنگ در آر 

وسراپا به سپیدی تو درآ.

وبه چشمم گفتم:

باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟

که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است!

چشم خندید و به اشک گفت برو 

بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه.

 و به دستان رهایم گفتم:

 کف بر هم بزنید 

هر چه غم بود گذشت.

 دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده! 

 وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بكند

 خاطرم راگفتم:

 زودتر راه بیفت 

 هر چه باشد بلد راه تویی.

 ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی

 بغض در راه گلو گفت:

 مرحمت کم نشود 

 گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست.

 جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم

 پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم

 و به لبها گفتم:

 خنده ات را بردار 

 دست در دست تبسم بگذار 

و نبینم دیگر 

که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی

 مژده دادم به نگاهم گفتم:

نذر دیدار قبول افتادست 

 ومبارک بادت 

 وصل تو با برق نگاه

 و تپش های دلم را گفتم:

اندکی آهسته 

 آبرویم نبری 

 پایکوبی ز چه برپا کردی

نفسم را گفتم:

جان من تو دگر بند نیا 

 اشک شوقی آمد 

تاری جام دو چشمم بگرفت

و به پلکم فرمود:

 همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه 

پای در راه شدم

 دل به عقلم می گفت:

 من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد

 هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی 

 من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند

 و مرا خواهد دید

 عقل به آرامی گفت:

 من چه می دانستم 

 من گمان می کردم 

 دیدنش ممکن نیست 

و نمی دانستم 

بین من با دل او صحبت صد پیوند است

 سینه فریاد کشید:

حرف از غصه و اندیشه بس است 

 به ملاقات بیندیش و نشاط 

 آخر ای پای عزیز 

 قدمت را قربان 

 تندتر راه برو 

 طاقتم طاق شده

 چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم میكرد /دست بر هم میخورد  

 مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می كوبید

 عقل شرمنده به آرامی گفت:

 راه را گم نکنید

 خاطرم خنده به لب گفت نترس 

 نگران هیچ مباش 

 سفر منزل دوست کار هر روز من است

 عقل پرسید :؟ 

 دست خالی که بد است 

 کاشکی...

 سینه خندید و بگفت:

دست خالی ز چه روی !؟ 

 این همه هدیه کجا چیزی نیست!

 چشم را گریه شوق 

قلب را عشق بزرگ 

 روح را شوق وصال 

 لب پر از ذکر حبیب 

 خاطر آکنده یاد...

 

 

    110494.imgcache

 

 وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم: عزیزم ، این کار را نکن.

نگفتم: برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده.

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،

رویم را برگرداندم،

حالا او رفته، و من

تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.

نگفتم: عزیزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم.

نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاریم،

چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.

گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده ای،

من آن را سد نخو اهم کرد.

حالا او رفته، و من

تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.

او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم

نگفتم: اگر تو نباشی، زندگی ام بی معنی خواهد بود.

فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد.

اما حالا، تنها کاری که می کنم

گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.

نگفتم: بارانی ات را درآر...

قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم.

نگفتم: جادهء بیرون خانه

طولانی و خلوت و بی انتهاست.

گفتم: خدا نگهدار، موفق باشی،

خدا به همراهت. او رفت

و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم

هنوز هم نمی‌دانم

هر سال که می‌گذرد

يک سال به عمرم اضافه می شود

يا يک سال از عمرم کم می شود!

گاندی

چه کسی بعد از من

http://www.lovinghugs.com/images/thumbnailitems/Love-Wallpapers/love-wallpaper21.jpg


 

چه کسی بعد از من

غبار چشم هایت را می دزد ؟

چه کسی بعد از من

سکوت تنهایت را گلباران می کند ؟

چه کسی بعد از من

عمق دلتنگیت را ساز می شود ؟

چه کسی بعد از من

به یاد دلگویه هایت اشک می ریزد ؟

چه کسی بعد از من

دلیل خوابگردی شبانه ات می شود ؟

 

چه کسی بعد از من

بهانه بازیگوشی زلفت با باد می شود ؟

چه کسی بعداز من

دست تنهایی تو را می گیرد ؟

چه کسی

فاجعه عاشقی کردنت را تکرار می کند ؟

چه کسی

رسوایی چشم هایت را پنهان می کند ؟

چه کسی بعد از من

غریق نجات شعر های به گل نشسته ات می شود ؟

 

چه کسی بعد از من

موج خاطراتت را شانه می کند ؟

چه کسی بعد از من

نامت را روزی هزاران بار فریاد می زند ؟

چه کسی بعد از من

مرا در تو تکرار می کند ؟

بودنت همه چیزه

 

تو ميداني وهمه مي دانند كه زندگي از تحميل لبخندي بر لبان

 

من ، از آوردن برق اميدي در نگاه من ، از بر انگيختن موج

 

شعفي در دل من عاجز است .

 

تو ميداني وهمه مي دانند كه شكنجه ديدن بخاطر تو ، زنداني

 

كشيدن بخاطر تو و رنج بردن بپاي تو تنها لذت بزرگ من است.

 

از شادي تست كه برق اميد در چشمان خسته ام مي درخشد. و از

 

خوشبختي تست كه هواي پاك سعادت را در ريه هايم احساس مي كنم.

 

نمي توانم خوب حرف بزنم، نيروي شگفتي را كه در زير اين كلمات

 

ساده و جمله هاي ضعيف و افتاده پنهان كرده ام،درياب ! درياب !

 

من ترا دوست دارم ، همه زندگيم و همه روزها وشبهاي زندگيم،‌هر

 

لحظه زندگيم بر اين دوستي شهادت مي دهند، شاهد بوده اند و

 

شاهد هستند،‌آزادي تو مذهب من است،

 

خوشبختي تو عشق من است،

 

آينده تو تنها آرزوي من است.

 

 

به كه گويم كه شدم تنهاترين،من خودت خواهم نه يادت نازنين