+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۵/۱۹ ساعت 13:41 توسط ناصر باصفا
|
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۵/۱۸ ساعت 12:48 توسط ناصر باصفا
|
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۵/۱۸ ساعت 12:43 توسط ناصر باصفا
|
می دانم
مي دانم نامه ام را حتي اگر در آخرين روز حيات زمين به دستت برسد مي خواني
بيا به کوچه هايي که امشب ميزبان قدمهاي من و تو خواهند بود سلام کنيم
بيا به ياد چشمهايي که در روزگار غم و غصه با ما گريسته اند گل سرخي در باغچه روحمان بکاريم.
شايد کسي را که با او خنديده اي فراموش کني
اما هرگز
کسي را که با او گريسته اي را از ياد نخواهي برد .
و من از هنگام تولد کائنات تا کنون سر به شانه هاي تو گريسته ام
پس چگونه مي توانم لحظه اي تورا فراموش کنم ؟
چگونه مي توانم با ابرهاي بهاري در سرودن تو همراه نشوم .
اگر به من بگويند :
فقط يکبار مي توانم تورا از پشت شيشه هاي مه آلود ببينم
و برايت دست تکان بدهم
واگر به من بگويند :
فرصتي نيست و فقط يک جمله مي توانم به تو بگويم
و پس از آن به ابديت مي رسيم
رو به رويت مي ايستم و مي گويم :
در قيامت هم نام تورا بر لب خواهم داشت
مي دانم نامه ام را حتي اگر در آخرين روز حيات زمين به دستت برسد مي خواني
بيا به کوچه هايي که امشب ميزبان قدمهاي من و تو خواهند بود سلام کنيم
بيا به ياد چشمهايي که در روزگار غم و غصه با ما گريسته اند گل سرخي در باغچه روحمان بکاريم.
شايد کسي را که با او خنديده اي فراموش کني
اما هرگز
کسي را که با او گريسته اي را از ياد نخواهي برد .
و من از هنگام تولد کائنات تا کنون سر به شانه هاي تو گريسته ام
پس چگونه مي توانم لحظه اي تورا فراموش کنم ؟
چگونه مي توانم با ابرهاي بهاري در سرودن تو همراه نشوم .
اگر به من بگويند :
فقط يکبار مي توانم تورا از پشت شيشه هاي مه آلود ببينم
و برايت دست تکان بدهم
واگر به من بگويند :
فرصتي نيست و فقط يک جمله مي توانم به تو بگويم
و پس از آن به ابديت مي رسيم
رو به رويت مي ايستم و مي گويم :
در قيامت هم نام تورا بر لب خواهم داشت
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۵/۱۴ ساعت 21:21 توسط ناصر باصفا
|
خوش به حال باد...!گونه هایت را لمس می کند
و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد!کاش مرا باد می آفریدند ...همانقدر بخشنده و آزاد ...و کاش قبل از انسان بودنت،
تو را برگ درختی خلق می کردند؛ ...عشق بازی برگ و باد را دیده ای؟!در هم می پیچند و عاشق تر می شوند.به خیالم نطفه ی سیب را به وقت عشق بازی برگ و باد بسته اند...
تو را برگ درختی خلق می کردند؛ ...عشق بازی برگ و باد را دیده ای؟!در هم می پیچند و عاشق تر می شوند.به خیالم نطفه ی سیب را به وقت عشق بازی برگ و باد بسته اند...

+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۵/۱۴ ساعت 21:9 توسط ناصر باصفا
|







حرفهاي پنهان