نامه ای از یک پدر

نامه ای از یک پدر حتما بخوانید

دخترکم برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ....چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی....کسی که باعث گریه ات میشود پاک کن...دخترکم به سوی کسی که ناز میکنددست نیاز دراز نکن...بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی....دخترکم تو زیباترینی... .همیشه با این باور زندگی کن...خودت را فراموش نکن... .شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد....اما به یاد داشته باش....کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند....دخترک من هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست....اشتباه که کردی برخیز....اشکالی ندارد....بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند.....خوب باش ولی سعی نکن این را به دیگران بفهمانی کسی که ذره ای شعور داشته باشد خاص بودنت را در می یابد.... زمستان است.... زیاد میشنوی هوا دو نفره است!!!!به درک که دو نفره است تنها قدم زدندنیای دیگری دارد..دخترکم شاید شاهزاده را همه بشناسند اما باور داشته باش....برای پدرت تو ملکه هستی....گریه کرده ای؟؟؟؟ رنج کشیده ای؟؟؟؟ سرت کلاه رفت؟؟؟اذیتت کرده اند؟؟؟ عیبی ندارد.... نگذار تکرار شود....گاهی تکرار یک درد دردناک تر است!!!احساس تو با ارزش است خرج هر کسی نکن...از تمام مردهایی که میبینی و متلک نثارت میکننداز تمام مردان این شهر ممنون باش...ممنون باش که هر روز لطافت تو را،ظرافت تو را، زیبایت را یادآور میشوند... .تو قدرتمندی که با تمام ضعیف بودنت در برابرت ناتوانند...آری .... ناتوانند دخترکم تو با ارزشترین موجود زمین هستی
هیچ گاه فراموش نکن.....
تقدیم به دختران سرزمینم


دخترکم برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ....چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی....کسی که باعث گریه ات میشود پاک کن...دخترکم به سوی کسی که ناز میکنددست نیاز دراز نکن...بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی....دخترکم تو زیباترینی... .همیشه با این باور زندگی کن...خودت را فراموش نکن... .شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد....اما به یاد داشته باش....کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند....دخترک من هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست....اشتباه که کردی برخیز....اشکالی ندارد....بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند.....خوب باش ولی سعی نکن این را به دیگران بفهمانی کسی که ذره ای شعور داشته باشد خاص بودنت را در می یابد.... زمستان است.... زیاد میشنوی هوا دو نفره است!!!!به درک که دو نفره است تنها قدم زدن دنیای دیگری دارد..دخترکم شاید شاهزاده را همه بشناسند اما باور داشته باش....برای پدرت تو ملکه هستی....گریه کرده ای؟؟؟؟ رنج کشیده ای؟؟؟؟ سرت کلاه رفت؟؟؟اذیتت کرده اند؟؟؟ عیبی ندارد.... نگذار تکرار شود....گاهی تکرار یک درد دردناک تر است!!!احساس تو با ارزش است خرج هر کسی نکن...از تمام مردهایی که میبینی و متلک نثارت میکننداز تمام مردان این شهر ممنون باش...ممنون باش که هر روز لطافت تو را،ظرافت تو را، زیبایت را یادآور میشوند... .تو قدرتمندی که با تمام ضعیف بودنت در برابرت ناتوانند...آری .... ناتوانند دخترکم تو با ارزشترین موجود زمین هستی
هیچ گاه فراموش نکن.....
تقدیم به دختران سرزمینم

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام آنكه جان را فكرت آموخت چراغِ دل به نور‍ جان برافروخت

ز فضلش هر دو عالم گشت روشن ز فيضش خاكِ آدم گشت گلشن
توانايي كه در يك طٌرفهٌ العين ز كاف و نون پديد آورد كوَنَين
چو قافِ قدرتش دَم بر قلم زد هزاران نقش بر لوحِ عدم زد
از آن دَم گشت پيدا هر دو عالَم وزآن دَم شد هويدا جانِ آدم در آدم شد

پديد اين عقل و تمييز كه تا دانست از آن اصلِ هر چيز
چو خود را ديد يك شخصِ معيّن تفكّر كرد تا خود چيستم من
ز جزوي سويِ كلّي يك سفر كرد و زآنجا باز بر عالَم گذر كرد
جهان را ديد امرِ اعتباري چو واحد گشته در اَعداد، ساري
جهانِ خَلق و امر از يك نفَس شد كه هم آن دَم كه آمد، باز پس شد

 ولي آن جايگه آمد شدن نيست شدن چون بنگري جز آمدن نيست
به اصلِ خويش راجع گشت اشيا همه يك چيز شد پنهان و پيدا
تعالي الله قديمي كه به يك دَم كند آغاز و انجام دو عالَم
جهانِ خَلق و امر اينجا يكي شد يكي بسيار و بسيار، اندكي شد
همه از وَهم توست اين صورتِ غير كه نقطه دايره است از سرعتِ سير

يكي خطّ است از اوّل تا به آخِر بر او خَلقِ جهان گشته مسافر
در اين ره، انبيا چون ساربانند دليل و رهنمايِ كاروانند
وزايشان سيّدِ ما گشته سالار هم او اوّل هم او آخِر در اين كار
احد در ميم احمد گشت ظاهر در اين دور اوّل آمد عينِ آخِر
ز احمد تا احد يك ميم فرق است جهاني اندر آن يك ميم غرق است
بر او ختم آمده پايانِ اين راه در او مُنزَل شده «أدُعواِالَي اللّه»
مقام دلگشايش، جمعِ جمع است جمالِ جانفزايش، شمعِ جمع است
شده او پيش و دلها جمله از پي گرفته دستِ جانها دامنِ وي
در اين ره اوليا با از پس و پيش نشاني داده اند از منزلِ خويش
به حّدِ خويش چون گشتند واقف سخن گفتند در معروف و عارف
يكي از بحرِ وحدت گفت اَناالحق يكي از قُرب و بُعد و سَير‍ِ زورق
يكي را علمِ ظاهر بود حاصل نشاني داد از خشكيِ ساحل
يكي گوهر برآورد و هدف شد يكي بگذاشت آن نزدِ صدف شد
يكي در جزو و كل گفت اين سخن باز يكي كرد از قديم و مُحدِث آغاز
يكي از زلف و خال و خط بيان كرد شراب و شمع و شاهد را عيان كرد
يكي از هستيِ خود گفت و پندار يكي مستغرقِ بت گشت و زُنّار
سخن ها چون به وِفقِ منزل افتاد در افهامِ خلايق مشكل افتاد
كسي را كاندر اين معني است حيران ضرورت مي شود دانستنِ آن