تو كیستی كه من اینگونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خیالت نمی بَرَد خوابم

تو چیستی كه من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سرگشته روی گردابم

تو در كدام سحر ، بر كدام اسب سپید

تو را كدام خدا

تو از كدام جهان

تو در كدام كرانه تو از كدام صدف

تو در كدام چمن همره كدام نسیم

تو از كدام سبو

من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه كرد با دل من آن نگاه شیرین....آه

مدام پیش نگاهی ، مدام پیش نگاه

كدام نشاه دویده ست از تو در تن من

كه ذره های وجودم تو را كه می بینند

به رقص می آیند

سرود می خوانند

چه آرزوی محالی ست زیستن با تو

مرا همین بگذارند یك سخن با تو

به من بگو كه مرا از دهان شیر بگیر

به من بگو كه برو در دهان شیر بمیر

بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر

تو را به هر چه تو گویی ، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه ، صبر مخواه

كه صبر راه درازی به مرگ پیوسته ست

تو آرزوی بلندی و دست من كوتاه

تو دوردست امیدی و پای من خسته ست

همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته ست

باید کسی باشد

که هروقت بار تنهاییت سنگین شد

هر وقت کمر کلماتت شکست

هر وقت واژه هایت لال شدند

بیاید بنشیند مقابل چشم هایت

و تو زل بزنی به خودت

که جاری شده ای میان چشم هایش

باید کسی باشد

که هر وقت بار دلتنگی ات سنگین شد

هر وقت طاقت سکوتت تمام شد

هر وقت کم آوردی بیاید بنشیند کنارت

و تو سرت را بگذاری روی شانه اش

و تمام خودت را به او تکیه دهی

باید کسی باشد

که هر وقت بار خستگی هایت سنگین شد

هر وقت سهمت از بغض بیشتر از توانت شد

بیاید آغوش باز کند و پناهت شود

و تو یک جا تمام تنهایی ات را

تمام دلتنگیت را

تمام سکوتت را

تمام خستگی هایت را

و تمام بغضت را

میان هُرم نفس هایش

نفس بکشی

بایـــــــد

کسی

باشـــد‬

صبحگاهان

وقتي آفتاب

در حال روشن كردن روز است

من بيدارم

و اولين فكرم تويي

شبانگاهان

در تاريكي به درختان خيره مي شوم

كه چون سايه هايي در مقابل ستارگان خاموش

قد كشيده اند

مجذوب اين آرامش مطلق مي شوم

و آخرين فكرم تويي‬


‫آرام و گرم می نویسم


این منم که تو را می خوانم


نه پری قصه هستم در آفاق داستان


و نه قاصدکی در یک قدمی تو


من یک انسانم


کسی که همواره به یاد توست


سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم


برای کفتران چاهی دانه می ریزم


و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم


این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی


می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند


که تو مهربانترین مهربانی


پس آرام و گرم می نویسم


دوستت دارم

عشقبازی به همین آسانی است

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کارهموارۀ باران با دشت

برف با قلۀ کوه

رود با ریشۀ بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه‌ای با آهو

برکه‌ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما!

عشقبازی به همین آسانی است .....

شاعری با کلماتی شیرین

دستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است .....

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حرّاج کنی

رنج‌ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آن‌ها بزنی

مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است .....

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری

هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار

عرضۀ سالم کالای ارزان به همه

لقمۀ نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است ...‬

تو مثل خواب نسیمی به رنگ اشک شقایق

تو مثل شبنم عشقی به روی پونه ی عاشق

تو مثل دست سپیده پر از تولد نوری

تو مثل نم باران لطیف و پاک و صبوری

تو مثل مرهم یاسی برای قلب شکسته

تو مثل سایبان امیدی برای یک دل خسته

تو مثل غنچه لطیفی به رنگ حسرت شبنم

تو مثل خنده ی یاسی و مثل غربت یک غم

تو مثل جذبه ی عشقی در انتظار رسیدن

در امتداد نوازش گلی ز عاطفه چیدن

تو مثل نغمه ی موجی غریب و آبی و ساده

شبیه شاخه گلی که افق به چلچله داده

تو مثل چکه مهری ز سقف سبز صداقت

تو مثل گریه شعری به روی صفحه ی غربت

تو مثل لذت رویا تو مثل شوق نگاهی

هزار مرتبه خورشید و صد افق پر ماهی

تو مثل لطف بهاری پر از شکوفه خواندن

تمام هستی من شد میان شعر تو ماندن

تو مثل هرچه که هستی مرا به نام صدا کن

برای این دل سرگشته وقت صبح دعا کن‬

کاش یادت نرود ...روی آن نقطه ی پررنگ بزرگ

....

 

بین بی باوری انسانها...

 

یک نفر میخواهد با تو تنها باشد...

 

نکند کنج هیاهو بروم از یادت؟