فاصله

هر شب در رویاهایم  تو را می بینم و احساس ات می کنم

و احساس می کنم تو هم همین احساس را داری
دوری، فاصله و فضا بین ماست
و تو این را نشان دادی و ثابت کردی
نزدیک، دور، هر جایی که هستی
و من باور می کنم قلب می تواند برای این بتپد
یک باره دیگر در را باز کن
و دوباره در قلب من باش
و قلب من به هیجان خواهد آمد و خوشحال خواهد شد
ما می توانیم یک باره دیگر عاشق باشیم
و این عشق می تواند برای همیشه باشد
و تا زمانی که نمردیم نمی گذاریم بمیرد
عشق زمانی بود که من تو را دوست داشم
دوران صداقت، و من تو را داشتم
در زندگی من، ما همیشه خواهیم تپید
نزدیک، دور، هرجایی که هستی
من باور دارم که قلب هایمان خواهد تپید
یک باره دیگر در را باز کن
و تو در قلب من هستی
و من از ته قلب خوشحال خواهم شد
تو اینجا هستی، و من هیچ ترسی ندارم
می دانم قلبم برای این خواهد تپید
ما برای همیشه باهم خواهیم بود
تو در قلب من در پناه خواهی بود
و قلب من برای تو خواهد تپید

 

                      

   آسمان شب خانه ي جديد من است

                            

   كه تو به من هديه دادي اش

                              

  كنج آسمان را كه نگاه كني

                            

    ستاره اي مي بيني كم سو

                         

  كه چشمك زنان محو تماشاي توست

                   

 اين همان ستاره ايست كه تو به نام من زده اي

 

                  و خانه اي كه امن است و دور از دسترس هر بيگانه

                          

  و دور از هياهوي شهر شلوغ

                       

  ازين بالا چهره ي تو ديدني تر است

                    

  و بوسه اي كه از آن دور برايت مي فرستم

                         

   دقيق تر به هدف بر مي خورد

                      

 صداي درد دل هايت را بهتر مي شنوم

            

  بهتر از آنها كه در زمان تو و محل زيستن تو زيسته اند

                   

   تمام سياهي شب حياط خانه ي من است

                       

      و من اين هديه ي بزرگ را

                         

   كه تو به من ارزاني داشته اي

                       

       از ته قلب دوست مي دارم

lovem-8b6cf32441.jpg

 

کاش می دانستی 

بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت

من چه حالی بودم!

خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید 

پلک دل باز پرید 

 من سراسیمه به دل بانگ زدم 

آفرین قلب صبور 

زود برخیز عزیز 

جامه تنگ در آر 

وسراپا به سپیدی تو درآ.

وبه چشمم گفتم:

باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟

که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است!

چشم خندید و به اشک گفت برو 

بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه.

 و به دستان رهایم گفتم:

 کف بر هم بزنید 

هر چه غم بود گذشت.

 دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده! 

 وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بكند

 خاطرم راگفتم:

 زودتر راه بیفت 

 هر چه باشد بلد راه تویی.

 ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی

 بغض در راه گلو گفت:

 مرحمت کم نشود 

 گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست.

 جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم

 پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم

 و به لبها گفتم:

 خنده ات را بردار 

 دست در دست تبسم بگذار 

و نبینم دیگر 

که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی

 مژده دادم به نگاهم گفتم:

نذر دیدار قبول افتادست 

 ومبارک بادت 

 وصل تو با برق نگاه

 و تپش های دلم را گفتم:

اندکی آهسته 

 آبرویم نبری 

 پایکوبی ز چه برپا کردی

نفسم را گفتم:

جان من تو دگر بند نیا 

 اشک شوقی آمد 

تاری جام دو چشمم بگرفت

و به پلکم فرمود:

 همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه 

پای در راه شدم

 دل به عقلم می گفت:

 من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد

 هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی 

 من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند

 و مرا خواهد دید

 عقل به آرامی گفت:

 من چه می دانستم 

 من گمان می کردم 

 دیدنش ممکن نیست 

و نمی دانستم 

بین من با دل او صحبت صد پیوند است

 سینه فریاد کشید:

حرف از غصه و اندیشه بس است 

 به ملاقات بیندیش و نشاط 

 آخر ای پای عزیز 

 قدمت را قربان 

 تندتر راه برو 

 طاقتم طاق شده

 چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم میكرد /دست بر هم میخورد  

 مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می كوبید

 عقل شرمنده به آرامی گفت:

 راه را گم نکنید

 خاطرم خنده به لب گفت نترس 

 نگران هیچ مباش 

 سفر منزل دوست کار هر روز من است

 عقل پرسید :؟ 

 دست خالی که بد است 

 کاشکی...

 سینه خندید و بگفت:

دست خالی ز چه روی !؟ 

 این همه هدیه کجا چیزی نیست!

 چشم را گریه شوق 

قلب را عشق بزرگ 

 روح را شوق وصال 

 لب پر از ذکر حبیب 

 خاطر آکنده یاد...

 

 

    110494.imgcache

 

 وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم: عزیزم ، این کار را نکن.

نگفتم: برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده.

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،

رویم را برگرداندم،

حالا او رفته، و من

تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.

نگفتم: عزیزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم.

نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاریم،

چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.

گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده ای،

من آن را سد نخو اهم کرد.

حالا او رفته، و من

تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.

او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم

نگفتم: اگر تو نباشی، زندگی ام بی معنی خواهد بود.

فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد.

اما حالا، تنها کاری که می کنم

گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.

نگفتم: بارانی ات را درآر...

قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم.

نگفتم: جادهء بیرون خانه

طولانی و خلوت و بی انتهاست.

گفتم: خدا نگهدار، موفق باشی،

خدا به همراهت. او رفت

و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم

هنوز هم نمی‌دانم

هر سال که می‌گذرد

يک سال به عمرم اضافه می شود

يا يک سال از عمرم کم می شود!

گاندی

چه کسی بعد از من

http://www.lovinghugs.com/images/thumbnailitems/Love-Wallpapers/love-wallpaper21.jpg


 

چه کسی بعد از من

غبار چشم هایت را می دزد ؟

چه کسی بعد از من

سکوت تنهایت را گلباران می کند ؟

چه کسی بعد از من

عمق دلتنگیت را ساز می شود ؟

چه کسی بعد از من

به یاد دلگویه هایت اشک می ریزد ؟

چه کسی بعد از من

دلیل خوابگردی شبانه ات می شود ؟

 

چه کسی بعد از من

بهانه بازیگوشی زلفت با باد می شود ؟

چه کسی بعداز من

دست تنهایی تو را می گیرد ؟

چه کسی

فاجعه عاشقی کردنت را تکرار می کند ؟

چه کسی

رسوایی چشم هایت را پنهان می کند ؟

چه کسی بعد از من

غریق نجات شعر های به گل نشسته ات می شود ؟

 

چه کسی بعد از من

موج خاطراتت را شانه می کند ؟

چه کسی بعد از من

نامت را روزی هزاران بار فریاد می زند ؟

چه کسی بعد از من

مرا در تو تکرار می کند ؟

بودنت همه چیزه

 

تو ميداني وهمه مي دانند كه زندگي از تحميل لبخندي بر لبان

 

من ، از آوردن برق اميدي در نگاه من ، از بر انگيختن موج

 

شعفي در دل من عاجز است .

 

تو ميداني وهمه مي دانند كه شكنجه ديدن بخاطر تو ، زنداني

 

كشيدن بخاطر تو و رنج بردن بپاي تو تنها لذت بزرگ من است.

 

از شادي تست كه برق اميد در چشمان خسته ام مي درخشد. و از

 

خوشبختي تست كه هواي پاك سعادت را در ريه هايم احساس مي كنم.

 

نمي توانم خوب حرف بزنم، نيروي شگفتي را كه در زير اين كلمات

 

ساده و جمله هاي ضعيف و افتاده پنهان كرده ام،درياب ! درياب !

 

من ترا دوست دارم ، همه زندگيم و همه روزها وشبهاي زندگيم،‌هر

 

لحظه زندگيم بر اين دوستي شهادت مي دهند، شاهد بوده اند و

 

شاهد هستند،‌آزادي تو مذهب من است،

 

خوشبختي تو عشق من است،

 

آينده تو تنها آرزوي من است.

 

 

به كه گويم كه شدم تنهاترين،من خودت خواهم نه يادت نازنين

 

 

 

مجنون

يک شبي مجنون نمازش را شکست

بي وضو در کوچه ي ليلا نشست



عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود



سجده اي زد بر لب درگاه او

پر ز ليلا شد دل پر آه او



گفت يا رب از چه خوارم کرده اي؟

بر صليب عشق دارم کرده اي



جام ليلا را به دستم داده اي

وندر اين بازي شکستم داده اي



نشتر عشقش به جانم ميزني

دردم از ليلاست آنم ميزني



خسته ام زين عشق دلخونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن



مرد اين بازيچه ديگر نيستم

اين تو / اين ليلاي تو ..... من نيستم



گفت اي ديوانه ليلايت منم.

در رگ پنهان و پيدايت منم



سالها با جور ليلا ساختي

من کنارت بودم و نشناختي



عشق ليلا در دلت انداختم.

صدقمار عشق يکجا باختم



کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عاقل ميشوي اما نشد



سوختم در حسرت يک يا ربت

غير ليلا بر نيامد از لبت



روز و شب او را صدا کردي ولي..

ديدم امشب با مني گفتم بلي..



مطمئن بودم به من سر ميزني

در حريم خانه ام در ميزني



حال اين ليلا که خارت کرده بود

درس عشقش بي قرارت کرده بود



مرد راهش باش تا شاهت کنم.

صد چو ليلا کشته در راهت کنم

 

 

 

 


گلهء یار دل آزار

http://i15.tinypic.com/62ru43p.jpg


 

گلهء یار دل آزار

 

 

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا
خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا
التفاتی به اسیران بلا نیست ترا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا
با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا
 
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من اینهمه بی باک نمی باید بود
 
 
همچو گل چند به روی همه خندان باشی
همره غیر به گلگشت گلستان باشی
هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
 
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد
 
 
شب به کاشانه اغیار نمی باید بود
غیر را شمع شب تار نمی باید بود
همه جا با همه کس یار نمی باید بود
یار اغیار دل آزار نمی باید بود
تشنه خون من زار نمی باید بود
تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود
 
من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست
موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست
 
 
دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد
هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد
 
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم؛ آزار مکش از پی آزردن من
 
 
جان من سنگدلی؛ دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
 
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد
 
 
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گزیبانم و تدبیری نیست
خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست
چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست
 
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم
عاجزم چارهء من چیست چه تدبیر کنم
 
 
نخل نو خییز گستان جهان بسیار است
گل این باغ بسی؛ سرو روان بسیار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است
ترک زرین کمر موی میان بسیار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است
نه که غیر از تو جوان نیست جوان بسیار است
 
دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکند
 
 
مدتی شد که در آزارم و میدانی تو
به کمند تو گرفتارم و میدانی تو
از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو
داغ عشق تئ به جان دارم و میدانی تو
خون دل از مژه میبارم و میدانی تو
از غم عشق تو چنین زارم و میدانی تو
 
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز
 
 
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت
نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
 
بشنو پند و مکن قصد دل آزردهء خویش
ور نه بسیار پشیمان شوی از کردهء خویش
 
 
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم
از سر کوی تو خود کام به ناکام روم
صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم
از پیت آیم و با من نشوی رام روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم
نبود زَِهره که همراه تو یک گام روم

 

کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد
جان من این روشی نیست که نیکو باشد
 
 
از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی
یار شو با من بیمار چه می پرهیزی
چیست مانع زمن زار چه می پرهیزی
بگشا لعل شکر بار چه می پرهیزی
حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی
نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی
 
که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن
چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن
 
 
درد من کشتهء شمشیر بلا میداند
سوز من سوختهء داغ جفا میداند
مسکنم ساکن صحرای فنا میداند
همه کس حال من بی سر و پا میداند
پاکبازم همه کس طور مرا میداند
عاشقی همچو منت نیست خدا میداند
 
چاره من کن مگذار که بیچاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
 
 
از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر می کنی از پیش خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام؛ سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت
 
از جفای تو من زار چو رفتم رفتم
لطف کن که این بار چو رفتم رفتم
 
 
چند در کوی تو با خاک برابر باشم
چند پا مال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم
از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم
می روم تا به سجود بت دیگر باشم
بار اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
 
خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی
طاقتم نیست از این بیش تحمٌل تا کی
 
 
سبزهء دامن نسرین ترا بنده شوم
ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم
چین و ابرو زدن کین ترا بنده شوم
گره ابروی پرچین ترا بنده شوم
حرف ناگفتن و تکمین ترا بنده شوم
طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم
 
الله الله؛ ز که این قاعده اندوخته ای
کیست استاد تو اینها ز که آموخته ای
 
 
اینهمه جور که من از پی هم می بینم
زود خود را به سر کوی عدم می بینم
دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم
همه کس خرم و من درد الم می بینم
لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم
هستم آزرده و بسیار ستم می بینم
 
خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آرده درشتانه بود خرده مگیر
 
 
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
از تو قطع طمع و لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم
همه جا قصهء درد تو روایت نکنم
دیگر این قصهء بی حد و نهایت نکنم
خویش را شهرهء هر شهر و ولایت نکنم
 
 
خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است
سوی تو گوشهء چشمی ز تو گاهی سهل است


 

وحشی بافقی


صلح

خداوندا مرا وسیله صلح خویش قرار ده.

آنجا که کین است بادا که عشق آورم.

آنجا که تقصیر است بادا که بخشایش آورم.

آنجا که تفرقه است بادا که یگانگی آورم.

آنجا که خطا است بادا که راستی آورم.

آنجا که شک است بادا که ایمان آورم.

آنجا که نومیدی است بادا که امید آورم.

آنجا که ظلمات است بادا که نور آورم.

آنجا که غمناکی است بادا که شادمانی آورم.

خداوندا بادا که بیشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن.

در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن.

در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن.

 چه با دادن است که می گیریم.

با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم.

با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم.با مردن است که به زندگی بر انگیخته می شویم.