زندگی
همه تو این بازی خواسته و ناخواسته وارد میشن.عضو شدن برای شرکت تو این بازی دست تو نیست و نبوده..بازی از انجائ شروع شد که یکی از رو هوس سیب رو گاز زد و از رو آدمای دیگر رو وارد این بازی کرد..قبل از اینکه وارد این بازی بشی ۹ماه تو نوبتی، و نمیدونی که اصلا تو این بازی نقشه چیو داری، یا اینکه قانونش چیه، یا اینکه چرا اصلا باید وارد این بازی بشی؟ توی اون ۹ ماه آزادی که به سر میبری ، توی یه دنیای دیگه همه منتظر رسیدن یه مهر جدید به این بازی هستن،. در حالی که مهرههای پیر نشستن به امید اینکه تو زود وارد بازی بشی و قانونهای بازیو زود بهت بگن که کمتر زمین بخوری، ،، وقتی وارد این بازی بی سرته بشی دیگه چیزی دست خودت نیست، و تو با خودت فکر میکنی که رقیبت مهرست یا زمان؟
حالا که نخواسته وارد شدیم ، چرا ناخواسته بازیهای نامربتو بین خودمون به وجود میاریم؟که توش هم تلخی داره هم خوشی...
تو اطاقم نشستم، بیاد بازی شطرنج و مار پله..شطرنج با اون مهرهای سیاه و سفیدش که مقابله هم چیده شدن. تو یه ۴ضلعی که خونهاش جز سیاهو سفید رنگ دیگه نداره، و این قانون این بازی...وظیفهٔ این مهرها معلومه...اگه طبق گنن پیش بری شاید بختت کار کنه و یه حالی بهت بده....
از طرفی مار پله،با اون مهرههای ساده و رنگیش..گننشن شانس که میندازی بالا و کلی چرخ میخوره تا بین ۱ تا ۶ برات بیادو با اون بری جلو..۱ تا ۶ میتونه آنقدر تاثیر گذار باشه که شاید یبار با ۱ یا ۶ بری تو خونه آخر یا اینکه با کل از نردبونش بیفتی پائین..
دارم فکر میکنم که زندگی من کدوم بازیو شامل میشه؟من کدوم مهرش هستم>؟یا اینکه اگه یه جای شانسم داره تو هوا چرخ میخوره من کنار خونهٔ آخرم یا کنار نردبان؟
یا شاید باید مثل اسب باشمو به صورت ل حرکت کنم یا اینکه وزیر باشم که بتونم به همهجا برم....یا شایدم خوردمو از بازی رفتم بیرون خودم خبر ندارم؟
یا شایدم زندگی من مجموعه از این ۲ تا بازی میشه ،،که هم توش شانس هم قانون..
بعضی وقتا که از بازی خسته میشی یه بازی آسونتر پیدا میکنی،،بازی سکوت....همه ساکت بودند که ناگهان کسی گفت.....:-
پادشاه فصلها، پاییز
باغ من
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناكش
باغ بی برگی، روز و شب تنهاست،
با سكوت پاك غمناكش.
ساز او باران، سرودش باد
جامهاش شولای عریانیست
ور جز اینش جامهای باید،
بافته بس شعلة زر تار پودش باد.
گو بروید یا نروید هر چه در هر جا كه خواهد یا نمی خواهد،
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست.
گر ز چشمش پرتوِ گرمی نمیتابد،
ور به رویش برگِ لبخندی نمیروید؛
باغ بی برگی كه میگوید كه زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردونسایِ اینك خفته در تابوت پست خاك میگوید.
باغ بی برگی
خندهاش خونی است اشك آمیز
جاودان بر اسبِ یالافشانِ زردش میچمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییــــــز.
(اخوان ثالث)
صدایم کن
دل روشـــــنی دارم ای عشـــق
مرا می شناسی تو ای عشق
من از آشنایان احساس آبم
و همسایه ام مهربانی است
و توفان یک گل مرا زیر و رو کرد
پرم از عبور پرستو
صدای صنوبر
سلام سپیدار
مرا می شناسی تو ای عشق
که در من گره خورده احساس رویش
گره خورده ام من به پرهای پرواز
گره خورده ام من به معنای فردا
دل تشنه ای دارم ای عشق
مرا خنده کن بر لبانی
که شب را نگفتند
مرا آشنا کن به گلهای شوقی
که این سو شکستند و آنسو شکفتند
دل نورسی دارم ای عشق
مرا پل بزن تا نسیم نوازش
مرا پل بزن تا تکاپوی خورشید
دل عاشقی دارم ای عشق
صدایم کن از صبر سجاده ی شب
صدایم کن از سمت بیداری کوه
تورا میشناسم من ای عشق
شبی عظر گام تو در کوچه پیچید
من از شعر، پیراهنی بر تنم بود
به دستم چراغ دلم را گرفتم
ودر کوچه عطر عبور تو پر بود
و در کوچه باران چه یکریز و سرشار
گرفتم به سر چتر باران
کسی در نگاهم نفس زد
و سرتاسر شب پر از جستجوی تو بودم
و سرتاسر روز پر از جسجوی تو هستم
صدایم کن ای عشق
صدایم کن از پشت این جستجوی همیشه
عشق یعنی
عشق یعنی انتظاروانتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی همچو یوسف قعرچاه
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی مستی ودیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی آب بر آذر زدن
عشق یعنی سوزنی آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود
به خودم قول می دهم دیگر دلم برایت تنگ نشود
قول می دهم دیگر با ترنم صدایت آسمان چشمانم بارانی نشود
قول می دهم دیگربا تصور چهره زیبایت عاشق نی غریب
چشمانت
نشوم
قول می دهم دیگر با خاطرات زندگی نکنم
قول می دهم دیگر به کلبه دلتنگی ات نیایم
قول میدهم دیگر اشکهایم آبرویم را به تاراج نبرد
قول میدهم دیگر ستاره ی آرزویت را کم فروغ نکنم
قول میدهم آسمان دلم را با ستاره وجودت گل باران نکنم
قول میدهم دلم را اززیر پایت بردارم
قول میدهم دیگرآسمان ، ابراها را در روزهای دلتنگی ام نگریاند
قول میدهم دیگر نفسهایم را به عشق تو نکشم
قول میدهم دیگر در کلبه دلم جایت ندهم
...
ای مهربان
ای دوست
میدانم
خوب میدانم
و خوب میدانی
رویای جاوید زندگی ام تنها تویی
تنها روزنه ی شادی من ، خیال لحظه های زیبای با تو بودن
است
تلخی جدایی ات ، کامم را تلخ نمی کند چرا که شیرینیه بوسه
عشقت تا ابد جاوید است
می ستایمت به خوبی و پاکی
و به عظمت عشق سوگند
زنده ام ، تنها با یادت
و چه شیرین است در فراغ یوسف گریستن
بویش را از خاطرات گرفتن
و ارام گرفتن با عطر خوش مهربانی
نازنینم
خوب می دانم نمی توانم به هیچ کدام از قولهایم عمل کنم
چرا که رنگین کمان آسمان زندگی ام با هفت رنگ وجود
مهربانت رنگین شده
پس تا زنده ام می تازم.
من از این پس به همه عشق جهان میخندم
به هوس بازی این بی خبران میخندم
هر که آرد سخن از عشق به آن هم میخندم
خنده تلخ من از گریه غمگینتر است
کارم از گریه گذشته به آن میخندم

مقصد به سوي خدا
مقصد به سوي خدا
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد
و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست. كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد، زيرا
سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت اينجا بهشت است .
مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند، بهشتي شدند. اما اندكي، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و
بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما، راز من همين بود.آن كه مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري
مهربانی
فرصت آیینه ها در پشت در مانده است
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن
آشناتر شد
سایبان از بید مجنون ،
روشنی از عشق
می شود جشنی فراهم کرد
می شود در معنی یک گل شناور شد

مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در مانده است
موسم نیلوفران یعنی که باران هست
یعنی یک نفر آبی است
موسم نیلوفران یعنی
یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی
![]()
![]()
![]()
می شود برخاست در باران
دست در دست نجیب مهربانی
می شود در کوچه های شهر جاری شد
می شود با فرصت آیینه ها آمیخت
با نگاهی
می شود سرشار -
- از رازی بهاری شد
![]()
![]()
![]()
دست های خسته ای پیچیده با حسرت
چشم هایی مانده با دیوار رویاروی
چشمها را می شود پرسید
آسمان را می شود پاشید
می شود از چشمهایش ...
چشمها را می شود آموخت
می شود برخاست
می شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شد
می شود دل را فراهم کرد
می شود روشنتر از اینجا و اکنون شد
![]()
![]()
![]()
جای من خالی است
جای من در عشق
جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالی است
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!
می شود برگشت
می شود برگشت و در خود جستجویی داشت
در کجا یک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!
در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟!
می شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی است
می شود از رد باران رفت
می شود با سادگی آمیخت
می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد
می شود کیفی فراهم کرد
دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید
در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد
من بهار دیگری را دوست می دارم
![]()
![]()
![]()
جای من خالی است
جای من در میز سوم ، در کنار پنجره خالی است
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکبها
جای من در چشمهای دختر خورشید
جای من در لحظه های ناب
جای من در نمره های بیست
جای من در زندگی خالی است
![]()
![]()
![]()
می شود برگشت
اشتیاق چشم هایم را تماشا کن
می شود در سردی سرشاخه های باغ
جشن رویش را بیفروزیم
دوستی را می شود پرسید
چشمها را می شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
مهربانی را بیاموزیم...



















حرفهاي پنهان