نشان ِعشق

ای كه می‌پرسی « نشان ِعشق چیست؟! » ،
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست! ...

عشق یعنی مهر ِبی چون و چرا
عشق یعنی كوشش بی ادعا! ...

عشق یعنی مهر ِ بی اما ، اگر
عشق یعنی رفتن ِبا پای سر! ...

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست
عشق یعنی جان ِمن قربان اوست! ...

عشق یعنی خواندن از چشمان ِاو ،
حرف‌های دل بدون ِگفتگو! ...

عشق یعنی عاشق ِبی زحمتی
عشق یعنی بوسه‌ی بی شهوتی! ...

عشق ، یار مهربان زند‌گی
بادبان و نردبان زنده‌گی! ...

عشق یعنی دشت ِگل‌كاری شده
در كویری چشمه‌ای جاری شده! ...

یک شقایق در میان دشت خار
باور امكان ِبا یک گل ، بهار! ...

در خزانی برگ‌ریز و زرد و سخت ،
عشق تاب ِآخرین برگ درخت! ...

عشق یعنی روح را آراستن
بی‌شمار افتادن و برخاستن! ...

عشق یعنی زشتی ِزیبا شده
عشق یعنی گنگی ِگویا شده! ...

عشق یعنی مهربانی در عمل
خلق كیفیت به زنبور عسل! ...

عشق یعنی گل به جای خار باش!
پل به جای این‌همه دیوار باش! ...

عشق یعنی یک نگاه آشنا
دیدن افتاده‌گان زیر پا! ...

زیر لب با خود ترنم داشتن
بر لب ِغم‌گین تبسم كاشتن! ...

عشق : آزادی ، رهایی ، ایمنی
عشق : زیبایی ، زلالی ، روشنی! ...

عشق یعنی تـُـنگ ِبی ماهی شده
عشق یعنی ماهی ِراهی شده! ...

عشق یعنی آهویی آرام و رام
عشق صیادی بدون تیر و دام! ...

عشق یعنی برگ روی ساقه‌ها
عشق یعنی گل به روی شاخه‌ها! ...

عشق یعنی از بدی‌ها اجتناب
بردن پروانه از لای كتاب! ...

در میان این همه غوغا و شر ،
عشق یعنی كاهش ِرنج ِبشر! ...

ای توانا! ناتوان ِعشق باش!
پهلوانا! پهلوان ِعشق باش! ...

ای دلاور! دل به دست آورده باش!
در دل ِآزرده ، منزل كرده باش! ...


عشق یعنی تشنه‌ای خود نیز اگر ،
واگذاری آب را بر تشنه‌تر! ...

عشق یعنی ساقی كوثر شدن
بی پر و بی پیكر و بی سر شدن! ...

عشق یعنی خدمت بی منتی
عشق یعنی طاعت ِبی جنتی! ...

گاه بر بی‌احترامی ، احترام
بخشش و مردی به جای انتقام! ...

عشق را دیدی خودت را خاک كن!
سینه‌ات را در حضورش چاک كن! ...

عشق آمد ؛ خویش را گم كن عزیز!
قوّت‌ات را ، قـُـوت ِمردم كن عزیز! ...

عشق یعنی مشكلی آسان كنی
دردی از درمانده‌ای درمان كنی! ...

عشق یعنی خویشتن را گم كنی
عشق یعنی خویش را گندم كنی! ...

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس!
در مقام بخشش از آیین مپرس! ...

هر كسی او را خدایش جان دهد ،
آدمی باید كه او را نان دهد! ... *

در تنور عاشقی سردی مكن
در مقام عشق ، نامردی مكن! ...

لاف مردی می‌زنی! مردانه باش!
در مسیر عاشقی ، افسانه باش! ...

دین نداری ، مردمی آزاده باش!
هر چه بالا می‌روی ، افتاده باش! ...

در پناه دین ، دكان‌داری مكن!
چون به خلوت می‌روی ، كاری مكن! ...

عشق یعنی ظاهر باطن نما!
باطنی آكنده از نور خدا! ...

عشق یعنی عارف ِبی خرقه‌ای!
عشق یعنی بنده‌ی بی فِرقه‌ای! ...

عشق یعنی آن‌چنان در نیستی ،
تا كه معشوقت نداند كیستی! ...

عشق یعنی ذهن زیباآفرین
آسمانی كردن ِروی زمین! ...

عشق گوید مست شو گر عاقلی
از شراب غیر انگوری ولی! ...

هر كه با عشق آشنا شد ، مست شد!
وارد یک راه بی بن‌بست شد! ...

كاش در جامم شراب ِعشق باد
خانه‌ی جانم خراب ِعشق باد! ...

هر كجا عشق آید و ساكن شود ،
هر چه ناممكن بوَد ، ممكن شود! ...

در جهان هر كار خوب و ماندنی‌ست ،
ردّپای عشق در او دیدنی‌ست! ...

شعرهای خوب ِدیوان جهان ،
سِرّ عشق است و سرود عاشقان! ...

« سالک »! آری ... ؛ عشق رمزی در دل‌ست
شرح و وصف ِعشق كاری مشكل است! ...

عشق یعنی شور هستی در كلام!
عشق یعنی شعر ، مستی ، والسلام! ...

                                     ((مرحوم مجتبی کاشانی))

دوستی

دل من دیر زمانی است که می پندارد

دوستی نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد و ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آنکه روا میدارد

جان این ساقه نازک را
دانسته
بیازارد

در ضمیری که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار
هر سخن هر رفتار
دانه هائی است که می افشانیم

برگ و باری است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش ( مهر ) است
گر بدانگونه که بایست به بار آید
زندگی را به قشنگترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد وبس
بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس

زندگی گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری غمخواری
بسپاریم به هم
بسرائیم به آواز بلند
شادی روی تو
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه
عطر افشان
گلباران باد

 

« فریدون مشیری  «

عاشق

رنگ عشق

در و ديوار دنيا رنگي است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق؛ و اين رنگ هميشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد. از هر طرف كه بگذري، لباست به گوشه‌اي خواهد گرفت و رنگي خواهي شد. اما كاش چندان هم محتاط نباشي؛ شاد باش و بي پروا بگذر، كه خدا كسي را دوستتر دارد كه لباس‌اش رنگي‌تر است!

سيل عشق

عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و يك روز رسيد كه قلبش تَرَك برداشت و عشق از شكافِ دلش بيرون ريخت.
سيلي از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد.
فرداي آن روز خدا دوباره جهاني تازه خلق كرد.

مردم اما نمي دانند جهان چرا اين همه تازه است. زيرا نمي‌دانند كه هر روز كسي عاشق مي‌شود و هر روز سيلي از عشق راه مي‌افتد و هر روز جهان را عشق مي‌بَرَد و خدا هر روز جهاني تازه خلق مي كند!

سنگ عشق

زمين عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت. خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد تا در سينه‌ام بگذارم و قلبم باشد.
حالا هروقت كه روحم يخ مي كند، سنگ آتشينم سرد مي شود و تنها سنگش باقي مي ماند و هروقت كه عاشقم، سنگ آتشينم گُر مي گيرد و تنها آتش‌اش مي‌ماند.
مرا ببخش كه روزي سنگم و روزي آتش.
مرا ببخش كه در سينه‌ام سنگي آتشين است.

 

راه

قطره های باران ، بی تا ب و پر غوغا، عازم سفر شدند،

            از دل ابر به آغو ش خاک رسیدند،

                                  به ریشه های سپیدار نفوذ کردند،

در قلب سبز برگها آرمیدند، آفتاب را بوسیدند ،

                    و راز طراوت آموختند.

    من عاشق طراوتم ، سرشار از شیدایی ام ،

 راهی نشانم بده ،

              تا من از دل پر شور و بی تابم سفر کنم ،

به حریم رویاهای صمیمی ات نفوذ کنم ،

   و پشت پنجرۀ نگاه روشن و پر مهرت  بنشینم ،

                      و آفتاب گرم دوستی ات را بوسه زنم .

         راهی نشانم بده ....

 

 

پیامی در راه

روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ريخت
و صدا در داد اي سبدهاتان پر خواب سيب آوردم سيب سرخ خورشيد
خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد
كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
دوره گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آي شبنم شبنم شبنم
رهگذاري خواهد گفت : راستي را شب تاريكي است كهكشاني خواهم دادش
روي پل دختركي بي پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچيد
هر چه ديوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد ‚ دل ها را با عشق سايه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پيوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پيش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ريخت
مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را كاجي خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت

بخدا دوست دارم

 

اگر

اگر ابربودی به انتظار اشكت می نشستم

اگر مهر بودی در پرتوات خود را گرم می كردم

اگر باد بودی چون برگ خزان خود را به دستت می سپردم

اگر خدا بودی به تو ایمان می آوردم

تا بدانی دوستت دارم

اگر هیچ بودی از تو ابر سپیدی می ساختم

از تو خورشید با شكوهی به وجود می آوردم

تو را نسیم ملایمی می كردم

از تو خدایی بزرگ می ساختم

وتو را می پرستیدم

تا بدانی فقط تو را دوست دارم
TinyPic image