زندگی

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

انتظارو هوس و دیدن و نا دیدن نیست

زندگی چون گل سرخی است
پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف
.
یادمان باشد اگر
گل چیدیم
عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند
.

                                                                  دکتر علی شریعتی

                    

در این دنیا که گه تاریک و گه سرد است

و ناگه می شود لبریز اندوه و همان گه غرق در

حسرت

و گه گاهی ، هر از گاهی میان باید و شاید

که باید رفت و شاید و ماند

در این دنیا که باید بود؟ چه باید کرد؟

در این دنیا که چون دل بر کسی بندی

به ترفندی همه دل بستگی هایت حبابی پوچ برآب

است

چه باید کرد؟

من آواره خسته، در این دنیا، در این ویرانه،

وانفسا

به دنبال چه میگردم نمی دانم، و یا شاید که

میدانم و می ترسم

میترسم..........

میترسم از این ظلمت، از این تاریکی بی حد

و بیزارم از این دل بستن و کندن

از این ماندن ولی رفتن

وزین عشق پر از نفرت

از این سرگشتگی هایم

از این دنیا، از این تکرار بیهوده ولیکن سخت

پا برجا

چه بیزارم،

چه بیزارم از این ماندن

و این گه گاه و گاهی ها

و شایدها

چه بیزارم از این......

کاش


گلدان شکسته ی کنار دیوار امروز حال دیگری داشت.

 

انگار از شکفتن غنچه ی گل سرخ باغچه

 

خوشحال بود شاید در دلش آرزوهای زیادی بود اما با سکوت حصاری

 

 به دور آرزوهایش کشیده بود وترجیح می داد رازهایش بر ملا نشوند.

 

در ته سکوتش غصه هایش را کمی احساس کردم.

 

دوست داشتم  با آن گل سرخ به آرزوهای نهفته در دلش جامه ی عمل بپوشانم

 

وبر روی غصه های او که در دلش سنگینی می کردند رنگ  نابودی بپاشم.

 

ناگاه سکوت را شکست وچیزی را زمزمه کرد می دانستم

 

که او نیز مانند من در دلش غوغایی است .آرزوهایش در کنارش بودند

 

وکافی بود دستی آنها را به هم برسانند .دوست داشتم ناجی گلدان کهنه باشم

 

 گل سرخ را با اشتیاق درون گلدان کاشتم و آن را کنار پنجره ی اتاق گذاشتم.

 

احساس غریبی داشتم.حسرت دیدن تو آرام و قرار را از من ربوده بود.

 

کنار پنجره نشستم و برای هزارمین بار آرزوهایم را در قلبم مرور کردم.

 

کاش دوباره آرامش نگاهت بر روی قلب آشفته ام سایه می افکند.

 

کاش اشکهای مروارید گونه ام را فقط برای یک بار درون صدف

 

سپید قلبت جای می دادی.کاش دوباره بهار شود ولحظه ی دیدار فرا رسد

 

کاش می شد از پشت  پرده های تاریکی که مرا زندانی روزهای

 

 تنهایی کرده اند دستهای تو را پیدا می کردم و به تو می رسیدم.کاش

 

توفانی که بر روی خاطره هایمان گرد و غبار نا امیدی پاشیده تمام می شد

 

کاش دوباره عاشق هم می شدیم...

شبنم عشق

نگاهم را به دورهای دور می کشانم ،

روزی را می بینم که هنوز با تو آشنا نبودم

و چه مهربانی را نشناخته بودم.

گویی که زمان و زمانه طور دیگری بود

 و گویی که درختان در آن زمان نیک به سبزینه نرفته بودند.

گویی که کوهها هنوز وقار استواری خود را نیافته

 و دریاها چنین پر از خروش نبودند .

گویی که قلبی نبود که در سینه ام بتپد

 و در باغ زیبای طبیعت ،

فرسایش تپه های تنها مانده در معرض بادها

و توفانهای سهمگین را

از نگاه ساکت یک پنجره نگاه می کردم.

اما اینک زکام زیبایی گرفته ام

و با تمام ناتوانیم

در مقابل تبسم به خاک می افتم

و چشمان زیبای ترا غیب مطلق تلقی می کنم

و بی شک قیامت را در قامتت مشاهده می کنم .

 در هر حال و در همه جا

به راز گیسوان پر پیچ تو خیره می مانم

 و لیله الاسرار را از آنها در می یابم

وقتی که عاطفه و مهرت را بیاد می آورم

 غرق در وحدانیت می شوم

 و شبنم عشق را

روی گونه هایت احساس می کنم

فکر صبح

آسمان تاريک است

قطره اي مي چکد از برگ خيال.

غنچه ها خاموشند

بي گمان نقش قلم هاي باد ،

بر دل قاب طلوعي زيبا ،

مي زند رنگ زوال.


مي پرد گوشهء دل بال نيازي تنها.

لحظه ها درويشند.

فکر صبح مثل قناري خواب است.

به صداي غم فرجام سکوت ،

لحظه اي مي پرد از خواب ، گريان

مثل عشق گم شده در باغ طلوعي لبريز

مي رود سوي تباهي انگار

فکر صبح مثل غروب در پاييز


آسمان مي خندد.

امشب هم بارانيست.

هر چه از باغ خيال است تنها ،

فکر صبحي باقيست...

مثل دل گم شده در راه گناهاني پاک

مي رود پاي پياده انگار

راه شب طولانيست.

لحظه اي پيش دلم مي شيند ،

آن کنار مي خوابد.

مي رود خسته در آن خواب فرو

ناگهان مي پرد از خواب لرزان ،

به صداي غم فرجام سکوت...

منتظر باش

منتظر باش که بارانی شوم

تا ببارم بر کلون خانه ات

تا ببوسم جای دستان تو را

روی قفل آهنین خانه ات

.

منتظر باش کبوتر بشوم

بپرم تا آشیان سبز تو

تو ندانی من که هستم من ولی

خیره باشم در دو چشم مست تو

.

منتظر باش که پاییز شوم

خالی از سر سبزی و رنگ بهار

تا بماند روی گلدان های تو

دست هایم زردو خشک و بی قرار

.

منتظر باش که یک خواب شوم

روی ذهن تو بچرخم مثل باد

چشم هایت خسته تر، مستانه تر

روی یک خمیازه پرامتداد.

منتظر باش که یک بغض شوم

تا بپیچم روی فریادی بلند

در گلوی خود مرا احساس کن

دست و پایم را نبند

.

منتظر باش که یک لاله شوم

سرخِ سرخ ِسرخ در دامان خاک

هر کجایی باش ، من هم مانده ام

تا گذاری پای بر این خاک پاک

.

منتظر باش که یک اشک شوم

نرم و آهسته به روی گونه ات

جای من در لای مژگان تو بود

می چکم اما ز چشم روشنت

.

منتظر باش که یک حرف شوم

تا بیایم روی لب های تو باز

تو مرا تکرار کن، تکرار کن

می شوم آماده آواز باز

.

منتظر باش که خورشید شوم

تا بتابم بر تن و بر دست تو

گرمِ گرمِ گرم از رویم شود

راهها و کوچه بن بست تو

.

منتظر باش که یک شب بشوم

ساده و تاریک و غمگین و سیاه

من می ایم روی بام خانه ات

می نشینم تا طلوع یک نگاه

..

منتظر باش که یک عکس شوم

روی دیوار اتاقت جای من

یا شوم یک پنجره در گوشه ای

که تو بنشینی شبی در پای من

.

منتظر باش که یک شعر شوم

در میان صفحه های دفترت

یا شوم خودکار در دستان تو

یا ستاره ای شوم من در شبت

.

منتظر باش که یک عطر شوم

تا بیاویزم به سرتاپای تو

یا شوم راهی که اید سوی تو

یا نسیمی در شب زیبای تو

.

منتظر باش که یک ابر شوم

تا شوم مهمان پاییزی تو

منتظر باش که یک پرده شوم

یا شوم نقشی به رومیزی تو

.

منتظر باش که یک سیب شوم

تا که بنشینم به روی ظرف تو

منتظر باش که یک آه شوم

در میان انتظار حرف تو

.

منتظر باش که یک سایه شوم

پابه پای تو به هر جا می روی

منتظر باش که یک برف شوم

در زمستان های سرد بی کسی

.

منتظر باش که یک پله شوم

رد پای تو برایم آرزو

منتظر باش که یک شاخه شوم

از کنار پنجره سر کرده تو.

منتظر باش که یک قصه شوم

قصه اسطوره های عاشقی

.

منتظر باش که یک دشت شوم

پر شوم از شاخه های رازقی

.

منتظر باش که یک رنگ شوم

روی هر روز تو تکرار شوم
.

منتظر باش که یک نامه شوم

حسرت لحظه دیدار شوم

.

منتظر باش که یک فکر شوم

تا فراموشت نگردد یاد من

آشنای انتظار و خستگی

این تویی آغاز این فریاد من

.

منتظر باش که یک فرش شوم

روز و شب اما به زیر پای تو

این من و این خستگی هایم ببین

هیچ کس در دل ندارد جای تو

.

منتظر باش که یک گل بشوم

غنچه غنچه روی خاک خانه ات

.

منتظر باش که بارانی شوم

تا ببارم بر کلون خانه ات

نگاه کن...

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگون قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سر کشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می بردد

مرا به دام  میکشد

نگاه کن تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دور ها و دورها

ز سرزمین عطر ها و نور ها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

زعاجها ، ز ابرها ، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها و شور ها

به راه پر ستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو ، صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره اب میشود

صراحی سیاه دیدگان من

به لالای گرم تو

لبا لب از شراب خواب می شود

خویش را باور کن

هیچکس جز تو نخواهد روئید

شعله روشن این باغ تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد تابید

سرو آزاده این باغ تو باید باشی

رعد این صحنه تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد غرید

چشمه جاری این دشت تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد جوشید

نازنین!

سرنگون کردن غم، حرکت آسانی نیست.

لیک آسانتر از آن است که می پنداری.

ریشه ها می گویند:

"ما تواناتر از آنیم که می پنداری"

باز کن پنجره را، صبح آمده است.در این خانه رخوت بگشای.

باز هم منتظری؟

هیچ کس جز تو نخواهد آمد

هیچ بذری، بی تو روی این خاک نخواهد پاشید.


از دل خاک نخواهد روئید

خوشه ای نیز نخواهد برخاست

خرمنی گرد نخواهد گردید

اسب اندیشه خود را زین کن

تک سوار سحر جاده تو باید باشی

و خدا می داند و خدا می خواهد

که تو "خودآ" یی باشی بر پهنه خاک

"کودکان فردا، خرمن کشت امروز تو را می جویند"

خواب و خاموشی امروز تو را

در حضور تاریخ، در نگاه فردا

هیچ کس بر تو نخواهد بخشید

باز هم منتظری؟

برخیز که صبح است بهار آمده است.

"تو بهاری ،

آری !

خویش را باور کن.

منبع: راه پله

شوق انتظار


هنوز هم سوار مرکب خیال من تویی


هنوز هم یگانه شاهکار این قلم تویی

هر آن به یاد تو ، به مدح عشق می رسم


و باز ... شرح هر نگاه عاشقانه ام تویی

اگر که عشق؛ راز هستی است


تو راز نه ... که عشق هستی و تمام هستی ام تویی

به شوق مرده در نگاه خویش مژده می دهم


که پاسخ تمام انتظار صادقانه و عاشقانه ام تویی

زلال وپاک مثل چشمه ای


ومن زجنس سنگریزه های بی بها

برای من طلوع کن ... برای من !


هم او که هستی اش بدون تو ... رسید به انتهای انتها !

خروش کن درون من


که تو تمام معنی غزل و ترانه ای

غزل برای معنی تو کوچک است


ومن حقیر تر از تصورت

چه خوب بود اگر خلاصه می شدی


به قدر آسمان وبه وسعت دریا

برای من...!


برای من....!


برای من که یک تصور زمینی ام


هنوز هم تو بهترین بهانه ای


هنوز هم تو برترین تصوری


هنوز هم تو بهترین ترانه ای


هنوز هم تو بهترین خیال عاشقانه ای

هنوز هم برای دیدنت دلم هزار پاره می تپد


هنوز هم برای از تو گفتن....


این قلم به آسمان....


به هفت فلک بی ستاره می رسد

هنوز هم بی بهانه نمی توانم از تو بنویسم


هنوز هم....

نشانه ی ظهور بودی


ودلیل بی دلیل من برای حذف قیدها

 

چه نیک گرفته ای زمن ...!


عنان اسب سرکش نگاه را !

بیا... !


بیا که حال وقت سازش است !


بیا که دل اسیر صد هزار خواهش است !

بیا که تا هنوز هم


صدای پای هر مسافری مرا به شهر خاطرات می برد


حضور هر شقایقی تو را به یاد می آورد


وعطر یاس های بی قرار به صد هزارخیال خام


مرا به دشت خواب می برد

تو یی قرار ... بی قرار من !


تو یی تصور ... زلال من !


.... ومن هنوز اسیر چشمای تو


برای باتو بودن است....که انتظار می کشم....


که انتظار می کشم !


حرفهاي ناتمام

 

باز چشمهايم باريد

باز دستهايم لرزيد

حرفهايم در عمق دلم جاماند

اما خاطراتت بيرون ريخت

روزهاي سخت بر من خنديدند و رفتند

شبهاي سرد ايستادند و نظاره كردند

و چه سخت بود شبهاي جدايي

وچه سخت بود لحظه هاي بي تو بودن

و غربت نمك زخمهايم

كاش تو را مي ديدم

در آن لحظه اي كه لب جوي مي نشستي

كاش تو را مي ديدم

در آن وقت كه ديدگانم خاموش نبود

آهسته تر مي گويم

كاش تو را مي بوسيدم

در آن وقت كه گفتي:

-(( خداحافظ))

تا امروز در آتش دل نسوزم

آتشي برگرفته از جان

در سينه پر دردم

دنياي من:

چگونه تو را احساس كنم

تا كه بال و پرم نسوزد

ولي بدان اگر خاموش نشوي

بال وپر كه هيچ

جان را فدايت ميكنم