مي دانم نامه ام را حتي اگر در آخرين روز حيات زمين به دستت برسد مي خواني
بيا به کوچه هايي که امشب ميزبان قدمهاي من و تو خواهند بود سلام کنيم
بيا به ياد چشمهايي که در روزگار غم و غصه با ما گريسته اند گل سرخي در باغچه روحمان بکاريم.
شايد کسي را که با او خنديده اي فراموش کني
اما هرگز
کسي را که با او گريسته اي را از ياد نخواهي برد .
و من از هنگام تولد کائنات تا کنون سر به شانه هاي تو گريسته ام
پس چگونه مي توانم لحظه اي تورا فراموش کنم ؟
چگونه مي توانم با ابرهاي بهاري در سرودن تو همراه نشوم .
اگر به من بگويند :
فقط يکبار مي توانم تورا از پشت شيشه هاي مه آلود ببينم
و برايت دست تکان بدهم
واگر به من بگويند :
فرصتي نيست و فقط يک جمله مي توانم به تو بگويم
و پس از آن به ابديت مي رسيم
رو به رويت مي ايستم و مي گويم :
در قيامت هم نام تورا بر لب خواهم داشت
تو را برگ درختی خلق می کردند؛ ...عشق بازی برگ و باد را دیده ای؟!در هم می پیچند و عاشق تر می شوند.به خیالم نطفه ی سیب را به وقت عشق بازی برگ و باد بسته اند...

دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز
گفتنش
پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم
مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت
بکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند
خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را
نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج
میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد
آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو
دکتر شریعتی

سرمه ي انتظار به چشمانم مي كشم
امشب دوباره تو را گم كرده ام
ميان آشفته بازار افكار مبهمم
توي كوچه هاي بي عبور پاييزي
دستان گرمت را
نگاه مهربانت را
شانه هاي بي انتهايت را
منتظر نشسته ام
خدایا ، تو را می خوانیم
وقتي قلبهايمان كوچكتر از غصههايمان ميشود
وقتي نميتوانيم اشكهايمان را پشت پلكهايمان مخفي كنيم
و بغضهايمان پشت سر هم ميشكند،
وقتي احساس ميكنيم بدبختيها بيشتر از سهممان است و رنجها بيشتر از صبرمان؛
وقتي اميدها ته ميكشد و انتظارها به سر نميرسد،
وقتي طاقتمان طاق ميشود و تحملمان تمام...
آن وقت است كه مطمئنيم به تو احتياج داريم و مطمئنيم كه تو،
فقط تويي كه كمكمان ميكني...
آن وقت است كه تو را صدا ميكنيم، تو را ميخوانيم.
آن وقت است كه تو را آه ميكشيم، تو را گريه ميكنيم، تو را نفس ميكشيم.
وقتي تو جواب ميدهي،
دانهدانه اشكهايمان را پاك ميكني و يكييكي غصهها را از توي دلمان برميداري،
گره تكتك بغضهايمان را باز ميكني و دل شكستهمان را بند ميزني،
سنگينيها را برميداري و جايش سبكي ميگذاري و راحتي؛
بيشتر از تلاشمان خوشبختي ميدهي و بيشتر از لبها، لبخند،
خوابهايمان را تعبير ميكني و دعاهايمان را مستجاب و آرزوهايمان را برآورده،
قهرها را آشتي ميكني و سختها را آسان.
تلخها را شيرين ميكني و دردها را درمان،
نااميدها، اميد ميشود و سياهها سفيد سفيد...
خدایا
تورا صدا میکنیم ،تو را می خوانیم
به دنبـال خـدا نگـرد

به دنبال خدا نگرد
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد
خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد
خدا آنجاست
در جمع عزیزترینهایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آنجا نیست
او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست
زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط یک چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما، از خانه بدن، با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آیی
دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
و با بی پروایی از آن درگذریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند است
و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند
خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:
آیا "زندگی" را "زندگی کرده ای"؟





حرفهاي پنهان