دل من دیر زمانی ست كه می پندارد:
دوستی نیز گلی ست…مثل نیلوفر و ناز
ساقه ی ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگ دل است آنكه روا می دارد جان این ساقه ی نازك را دانسته بیازارد
در زمینی كه ضمیر من و توست
از نخستین دیدار ؛ هر سخن هر رفتار
دانه هایی ست كه می افشانیم؛برگ و باری ست كه می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش مهر است
گر بدان گونه كه بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو درآمیزد این روح لطیف
كه تمنای وجودت همه او باشد و بس!
بی نیازت سازد از همه چیز و همه كس
زندگی گرمی دل های به هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق؛گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو كاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان خرج می باید كرد

رنج می باید برد… دوست می باید داشت!
فریدون مشیری