امشب
امشب دلم میخواهد به كسی بگویم" دوستت دارم."تو نهراس و آنكس باش.بگذار با هر آنچه در توان دارم همین امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.بگذار برایت نقش آن دلباخته ای را بازی كنم كه لحظه ای دور از محبوب خویش زندگی را نمیتواند.بگذار همچون معشوقی كه برای وصال معشوقش جان میدهد برایت جان دهم.بگذار همین امشب پیش پایت زانو بزنم و تو را ستایش كنم.بگذار در تاریكی به تو لبخند بزنم.نگذار زمان از دستم برود و تو را درنیابم.میخواهم بیندیشی كه همین امشب غیر از من كسی دیوانه تو نیست هرچند كه جاهلانه فكری باشد.كمی بیشتر با من و همین امشب بگذار خیال كنم كه جز تو كسی نیست.همین یك امشب را بگذار نقش بازی كنم.نقش حقیقت را.همان كه دور از تو بارها روبه روی آینه تمرین كرده ام.
ای آخرین ! آینه ام اینبار تو باش
ای آخرین ! آینه ام اینبار تو باش
کدامیک از درختانی که زیر سایه شان با هم قدم زدیم، قسم بخورند
تا تو صداقت نگاهم و پاکی عشقم را باور کنی؟!
انگار که صدای پر غصه ی نگاهم را نمی شنوی!!
می دانم. آن غرور پنهان همیشگی ات نمی گذارد که بگویی دلتنگمی.!
به همان شب بارانی که باران چشمهایم امانم نداد،
قسم می خورم که
حتی شاپرک ها هم نفهمند روزی برای دیدنم لحظه شماری می کنی.
پس بگو دوستم داری. حتی یکبار
تا تو صداقت نگاهم و پاکی عشقم را باور کنی؟!
انگار که صدای پر غصه ی نگاهم را نمی شنوی!!
می دانم. آن غرور پنهان همیشگی ات نمی گذارد که بگویی دلتنگمی.!
به همان شب بارانی که باران چشمهایم امانم نداد،
قسم می خورم که
حتی شاپرک ها هم نفهمند روزی برای دیدنم لحظه شماری می کنی.
پس بگو دوستم داری. حتی یکبار
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۳/۲۲ ساعت 14:36 توسط ناصر باصفا
|
حرفهاي پنهان