عشق
آن هنگام که آن بوته خار بر روی زمین تنها بود
خداوند گل سرخی را درکنارش رویانید ...
آن گل در کنار بوته خار شکفت .............
خداند برگشت و آن گل را از روی زمین با خود به
آسمان برد .
اما آن گل دیگر هرگز نشکفت .........
نشکفت آری آن گل سرخ ریشه اش را کنار آن بوته
روی زمین جا گذاشته بود
آخر آن گل به آن بوته خار دل بسته بود
درآن هنگام بود که خداوند گریست .. گریست و عشق
را آفرید .....
خداوند گل سرخی را درکنارش رویانید ...
آن گل در کنار بوته خار شکفت .............
خداند برگشت و آن گل را از روی زمین با خود به
آسمان برد .
اما آن گل دیگر هرگز نشکفت .........
نشکفت آری آن گل سرخ ریشه اش را کنار آن بوته
روی زمین جا گذاشته بود
آخر آن گل به آن بوته خار دل بسته بود
درآن هنگام بود که خداوند گریست .. گریست و عشق
را آفرید .....
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۴/۳۰ ساعت 7:9 توسط ناصر باصفا
|
حرفهاي پنهان