باید بروم
نمیدانم این رودخانه بی پایان مرا تا كجا خواهد كشانید .....بسان رهگذری مات قلوه سنگهای كف رودخانه را نظاره می كنم و حیران از این همه نفرت كه بر من میبارد .... خدایا دل من بی كینه است .... و من مسافر شبهای مهتابم ... آرزو در من خفته است و من شبهای درازیست كه بیدارم . دلم هوس رفتن نموده است .... من یاد گرفته ام خوبی همانند آب است ...... فرقی هم نمی كند اگر چشمهای من بیزاری ببینند .... دستهای من خالی بمانند ....پاهای من رنجورتر از قبل سایه سبك مرا به اندام بكشند ...و فرقی هم نمی كند اگر هیچ كس مرا نشناسد .....من همان مسافرم با همان كوله بار ! باید بروم ... نمی دانم به كجا .... فقط میدانم كه خدایی هست كه در این نزدیكیهاست .................

+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۵/۰۷ ساعت 10:10 توسط ناصر باصفا
|
حرفهاي پنهان