نميدانم چرا رفتی ...


نمیدانم چرا رفتی

نميدانم چرا !!! شايد خطا کردم


***

و تو ... بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نميدانم کجا؟! تا کی؟! برای چه؟!
ولی رفتی ...


***


بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت ،
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد


***
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد


***
و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد
ميدانم تو نام مرا از ياد خواهی برد


***


هنوز آشفته چشمان زيبای توام ... برگرد!
ببين که سرنوشت من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بی وفاييها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم


***
و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل
ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر


***
نميدانم چرا !!!
شايد به رسم عادت" پروانگی مان "
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.

عشق در حصار

عشق در حصار

تعميرات قلب

تعميرات قلب

باید بروم

نمیدانم این رودخانه بی پایان مرا تا كجا خواهد كشانید .....بسان رهگذری مات قلوه سنگهای كف رودخانه را نظاره می كنم و حیران از این همه نفرت كه بر من می‌بارد .... خدایا دل من بی كینه است .... و من مسافر شبهای مهتابم ... آرزو در من خفته است و من شبهای درازیست كه بیدارم . دلم هوس رفتن نموده است .... من یاد گرفته ام خوبی همانند آب است ...... فرقی هم نمی كند اگر چشمهای من بیزاری ببینند .... دستهای من خالی بمانند ....پاهای من رنجورتر از قبل سایه سبك مرا به اندام بكشند ...و فرقی هم نمی كند اگر هیچ كس مرا نشناسد .....من همان مسافرم با همان كوله بار ! باید بروم ... نمی دانم به كجا .... فقط می‌دانم كه خدایی هست كه در این نزدیكیهاست .................

 

از دورترین نقطه تردید
از بلند ترین نقطه كوه
و سبزترین برگ
و از هر چیز دیگر بلندتر
صدایت میزنم و میگویم
دوستت دارم
ای تنها بی همتا

باید رفت

تازه از راه رسیده بودم

پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم

پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم

آسمان صاف و بی نهایت بود

و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی

جاده ها پر از حس همیشگی

و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم

در امتداد جاده گام بر می داشتم

طنین گامهای سنگینم

دلواپسی های جاده را تشدید می کرد

به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار را مقصدی باشد

اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد

گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود

و جاده ها پر از فریادهای خاموشی که مرا می آزارد

باید می رفتم

به پایان این همه انتظار می رسیدم...

تازه از راه رسیده ام

با کوله باری از عشق...

به دور دست ها می نگرم...

هنوز هم باید رفت

 

 

روح

اگر آدمی خود را چنین بیند که خدا او را میبیند ،
موجودیتابناک میشود به زمان به مرگ به زندگی .
زیرا خداوند انسان را به سیمایخود و شبیه خود آفرید
 یعنی از روح خود در اودمید.
پس هر انسانی از خداست
 و قابلیت انجام هر ناممکن را دارد ،
تا حدمعجزه آدمی قادر است و موفق ،
 اگر ایمانی به اندازهء یقین به خدا داشته باشد 

 
 

 
 
خدایم!

مرا متبرک
گردان
تا چون گل ها
که به خورشید رو می کنند
پیوسته به تو رو کنم.
باشد که گلی
شوم
در باغچه ی تو
.
و عطر من
شادی
کوچکی
به زندگی کسانی که از شادی محرومند
،ببخشد.
 
چی پی واسوانی
 

دعاي زندگي

بي شك عشق به دوست چنين است

چون مني كه تو را دوست مي دارم . زندگي معما گونه است

و نمي دانم كه در وجود تو غريو شادي سر مي دهم و مي گريم

يا تو نيك بختي و رنجي را برايم به ارمغان آورده اي .

 

ترا با تمامي اندوه نهفته در وجودت دوست مي دارم

اگر چاره اي جز نابودي من نداشته باشي

خود را از دستان تو نخواهم رهاند

چون دوستي كه از آغوش ديگري جدا نمي شود .

 

با تمام توان ترا در آغوش خواهم فشرد !

بگذار تا شعله هايت مرا بسوزاند

بگذار تا در آتش اين نبرد

معماي وجود ترا ژرف تر دريابم .

 

هزاران سال چنين خواهم بود ! چنين خواهم انديشيد !

مرا در آغوش خود گير !

آيا از هديه دادن به من نيك بخت نمي شوي ؟

به راستي كه هنوز دردي نهفته در وجود توست .

تو با من

 

 

تو با من بودی از آغاز قصه

از اونجایی که تو دنیا نبودم

حساب با تو بودن نیست اما

می خوام ثابت کنم تنها نبودم

می خوام باور کنم این زندگی رو

می خوام تو قلب فردای تو جا شم

یه لحظه فکر این روزای من باش

می خوام یک عمر تو فکر تو باشم

فقط یک لحظه از فردا جدا شو

دوباره تو خیالات بچگی کن

حقیقت داره خوشبختی هنوزم

یه لحظه با حقیقت زندگی کن

    لحظه هاي آخر   

    

 

       به قاب پنجره ام كه شك كردم

              نگاهم به شيشه ثانيه ها برخورد

                   صدايم از حاشيه فرياد گذشت

                            نام من از اسامی خوب ها خط خورد

                           چكمه هايم از غزل و حادثه ها پر شد

                               فاصله شبانه ام تا خورشيد

                                    بين خاطره ها گم شد

                                          از سفر پنجره ام كه برگشتم

                                              ماند يك قاصدك و يك من و آن جاده پير

                                                     انتخابم ميان ثانيه ها

                                                         همين لحظه هاي آخر شد