دلتنگ
چرا
پا پیش گذاشتم
خودم را قسمت كردم
تو را سهم تمام رویاهایم كردم
انصاف نبود
تو كه میدانستی با چه اشتیاقی
خودم را قسمت میكنم
پس چرا
زودتر از تكه تكه شدنم
جوابم نكردی
برای خداحافظی
خیلی دیر بود
خیلی دیر
کاش
کاش میدانستم درآن سوی نگاهت چه رازی نهفته است
کاش میتوانستم بی پروا راز نهفته در سکوت را برایت
آشکار کنم وآواز تنهاییم را به گوش تمام رهگذران تقدیر
برسانم .
کاش میدانستی که در نبود تو چگونه به آغوش سرد اندوه
پناه بردم .
فقط برای یکبار قدم در گلستان خیالم بگذار رخصتی ده تا
بر تنهایی خویش خط بطلان بکشم و بگذار با تو فراموش
کنم:
تهاجم اندوه را
شیرین و فرهاد
نازنین شیرینم
كاش می شد نفسی پیش توگل بنشینم
تا دو چشمان خمارت بدهد تسكینم
نازنین شیرینم
بی تو دنیا به نگاهم شب بی پایان است
صبح را هم به خدا تار وسیه می بینم
نازنین شیرینم
روز وشب دست دعا در طلبت بردارم
كه جز این نیست دگر ذكر ودعا در دینم
نازنین شیرینم
به خدا بر در فردوس قدم مگذارم
مگر اینكه تو شدی همدم و هم آئینم
نازنین شیرینم
دوست دارم كه اگر از غم عشقت مردم
تو بیایی و دهی تلقینم
نازنین شیرینم
كاش می شد نفسی پیش توگل بنشینم
تا دو چشمان خمارت بدهد تسكینم
نازنین شیرینم
بی تو دنیا به نگاهم شب بی پایان است
صبح را هم به خدا تار وسیه می بینم
نازنین شیرینم
روز وشب دست دعا در طلبت بردارم
كه جز این نیست دگر ذكر ودعا در دینم
نازنین شیرینم
به خدا بر در فردوس قدم مگذارم
مگر اینكه تو شدی همدم و هم آئینم
نازنین شیرینم
دوست دارم كه اگر از غم عشقت مردم
تو بیایی و دهی تلقینم
نازنین شیرینم
نازنین فرهادم
ترسم آیینه چشمان قشنگت برود از یادم
تا به گوش همه عالم برسد فریادم
نازنین فرهادم
بی تو چون باغ خزان دیده و آفت زده ام
تو بیاتا بكنی آبادم
نازنین فرهادم
بیستون بر سر راه است بزن بر قلبش
با همان تیشه كه دستت دادم
نازنین فرهادم
زودتر سوی دلم آ كه دگر از سر صبر
همه جا ورد زبان افتادم
نازنین فرهادم
هرچه هم دور شوی باز میایم سویت
كه چنان كولی چوپان زادم
نازنین فرهادم
ترسم افسرده ایام جدایی گردم
كه دگر هیچ نبینی شادم
نازنین فرهادم
دل من بسته به زنجیر غم توست ولی
تا قیامت نكنی آزادم
نازنین فرهادم
خاک باش
همیشه خاک باش.
حتی اگر احتمال می دهی که آن گل فراموش کند که ریشه اش در کجاست.
انسان از خاک است ،
وتنها در این جایگاه والاترین مقام را دارد.
با مهربانی وبی توقع بپروران و محکم نگه دارریشه ها را،
وبستری آرام باش خستگان را.
آنکه سرکشی می کند وریشه اش را بیرون می کشد ،خود را می خشکاند.
وآنکه از کبر سر بر خاک نمی گذارد ،خسته و کوفته ی همیشگی خواهد بود.
پس خاک در جایگاه خود می ماند.
اوهمیشه خاک است صبور ومفید.
با آنکه همیشه لگد مال است.
او خوب می داند که پر خاش وسرکشی اورا به گردی مضر مبدل خواهد کرد.
زخاک آفریدت خداوند پاک پس ای بنده افتادگی کن چوخاک
چوگردن کشیدآتش هولناک به بیچارگی تن بینداخت خاک
چو آن سرفرازی نمود این کمی از آن دیو کردند ازاین آدمی
دلتنگی
در این دنیا که گه تاریک و گه سرد است
و ناگه می شود لبریز اندوه و همان گه غرق در
حسرت
و گه گاهی ، هر از گاهی میان باید و شاید
که باید رفت و شاید و ماند
در این دنیا که باید بود؟ چه باید کرد؟
در این دنیا که چون دل بر کسی بندی
به ترفندی همه دل بستگی هایت حبابی پوچ برآب
است
چه باید کرد؟
من آواره خسته، در این دنیا، در این ویرانه،
وانفسا
به دنبال چه میگردم نمی دانم، و یا شاید که
میدانم و می ترسم
میترسم..........
میترسم از این ظلمت، از این تاریکی بی حد
و بیزارم از این دل بستن و کندن
از این ماندن ولی رفتن
وزین عشق پر از نفرت
از این سرگشتگی هایم
از این دنیا، از این تکرار بیهوده ولیکن سخت
پا برجا
چه بیزارم،
چه بیزارم از این ماندن
و این گه گاه و گاهی ها
و شایدها
چه بیزارم از این......
قطار خوشبختی
وقتی
وقتی چشمات دیگه اشكی برای ریختن نداشته با شه
وقتی دیگه قدرت فریاد زدنم نداشته باشی ......
وقتی دیگه هر چی دل تنگت خواسته باشه گفته باشی
وقتی دیگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن..
وقتی از درون تمام وجودت یخ بزنه ....
وقتی چشم از دنیا ببندی وآرزوی مرگ كنی...
وقتی احساس می كنی دیگه هیچ كس تو رو درك نمی كنه
وقتی احساس كنی تنها ترین تنهای دنیا هستی
ووقتی باد شمع نیمه سوخته اتاقتو خاموش كرد
چشمهایت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه



حرفهاي پنهان