دوست من

 
دوست من باش
 
بیا و دوست من باش
چه زیباست اگر دوست من باشی
هر زنی گاهی محتاج دست دوست است
محتاج سخنی خوش
محتاج خیمه گرمی که از کلمات ساخته شده است
اما نیازمند طوفان بوسه ها نیست
دوست من
چرا به خواسته های کوچکم نمی اندیشی
چرا به آنچه زنان را خشنود می سازدنمی اندیشی
دوست من باش
دوست من باش
بعضی وقتها دلم می خواهد با تو روی سبزه ها راه بروم
وبا هم کتاب شعری بخوانیم 
و من همچون زنی خوشبخت میشوم که تو را بشنوم
 
ای مرد شرقی
چرا فقط مجذوب چهره منی
چرا فقط سرمه چشمانم را می بینی
و عقلم را نمی بینی
من همچون زمین نیازمند رود گفتگویم
چرا فقط به دستبند طلایم نگاه میکنی
چرا هنوز در تو چیزی از شهریار باقی است
دوست من باش
دوست من باش
من نمیخواهم که با عشقی بزرگ عاشق من باشی
نه من نمیخواهم که برایم قایقی بخری
و کاخ ها را هدیه ام کنی
من نمیخواهم که باران عطرها را بر سرم ببارانی
و کلید های ماه را به من ببخشی
نه،   این چیزها مرا خوشبخت نمی سازد  
خواسته ها و سرگرمیهایم کوچک اند
دلم میخواهد ساعتها
با تو در زیر موسیقی بارن راه بروم
دلم میخواهد
وقتی که اندوه در من ساکن می شود
و دلتنگی به گریه ام می اندازد
صدای تو را بشنوم
دوست من باش
دوست من باش
به شدت محتاج آغوش گرم آرامشم
از قصه های عشق و اخبار عاشقانه خسته شده ام
دلخسته ام از دوره ای که
زن را مجسمه ای مرمرین می انگارد
مرا که می بینی حرف بزن
چرا مرد شرقی
وقتی زنی را می بیند
نصف حرفش را فراموش می کند
چرا مرد شرقی زن را مثل یک تکه شیرینی
وجوجه کبوتر می بیند
چرا از درخت قامت زن
سیب می چیند و به خواب می رود

دلتنگ

 
دلم تنگ است ، به خاطرات میروم به خاطرات با تو بودن،به لحظات در کنار تو بودن. دلم تنگ است به خاطرات میروم به دقایقی که با تو سپری کردم ،به هر ثانیه اش سرک میکشم.دلم تنگ است به خاطرات میروم به مسیری که با تو  پیمودم به تمامیه رد پایت .هنوز دلم تنگ است ولی این بار در خاطرات هم باز   به لحظه جدایی از تو میرسم و این لحظه کاش هنوز همان لحظه اول بود. دلم تنگ است

من

 
من از دیاری سبز می آیم   با کوله باری مملو از لبخند
 
با سینه ای لبریز از ایمان    با دستهایی عاشق پیونـد
 
من ریشه در دلدادگی دارم  من وارث گنجی پر از دردم
 
من از دیار سبز احساسم    گلبوته های عشق آوردم
 
ره توشه ام امید دیدار است   پاکی دریا ره آوردم
 
آیینه یکرنگی مهرم  با مردمان همراز و همدردم

چرا

 فكر میكردم آنقدر از نگاهم بیزار شده ای
 
 كه دور دور رفته ای
 
 اما دور شده بودی تا پا به پا شدنت را نبینم
 
 و اشكهای خداحافظی را
  
برای رسیدن به تو

پا پیش گذاشتم

خودم را قسمت كردم

تو را سهم تمام رویاهایم كردم

انصاف نبود

تو كه میدانستی با چه اشتیاقی

خودم را قسمت میكنم

پس چرا

زودتر از تكه تكه شدنم

جوابم نكردی

برای خداحافظی

خیلی دیر بود

خیلی دیر

کاش

کاش میدانستم درآن سوی نگاهت چه رازی نهفته است
کاش میتوانستم بی پروا راز نهفته در سکوت را برایت
آشکار کنم وآواز تنهاییم را به گوش تمام رهگذران تقدیر
برسانم .
کاش میدانستی که در نبود تو چگونه به آغوش سرد اندوه
پناه بردم .
فقط برای یکبار قدم در گلستان خیالم بگذار رخصتی ده تا
بر تنهایی خویش خط بطلان بکشم و بگذار با تو فراموش
کنم:
تهاجم اندوه را

شیرین و فرهاد

نازنین شیرینم

كاش می شد نفسی پیش توگل بنشینم

تا دو چشمان خمارت بدهد تسكینم

نازنین شیرینم

بی تو دنیا به نگاهم شب بی پایان است

صبح را هم به خدا تار وسیه می بینم

نازنین شیرینم

روز وشب دست دعا در طلبت بردارم

كه جز این نیست دگر ذكر ودعا در دینم

نازنین شیرینم

به خدا بر در فردوس قدم مگذارم

مگر اینكه تو شدی همدم و هم آئینم

نازنین شیرینم

دوست دارم كه اگر از غم عشقت مردم

تو بیایی و دهی تلقینم

نازنین شیرینم

كاش می شد نفسی پیش توگل بنشینم

تا دو چشمان خمارت بدهد تسكینم

نازنین شیرینم

بی تو دنیا به نگاهم شب بی پایان است

صبح را هم به خدا تار وسیه می بینم

نازنین شیرینم

روز وشب دست دعا در طلبت بردارم

كه جز این نیست دگر ذكر ودعا در دینم

نازنین شیرینم

به خدا بر در فردوس قدم مگذارم

مگر اینكه تو شدی همدم و هم آئینم

نازنین شیرینم

دوست دارم كه اگر از غم عشقت مردم

تو بیایی و دهی تلقینم

نازنین شیرینم

 

نازنین فرهادم

 

ترسم آیینه چشمان قشنگت برود از یادم

تا به گوش همه عالم برسد فریادم

نازنین فرهادم

بی تو چون باغ خزان دیده و آفت زده ام

تو بیاتا بكنی آبادم

نازنین فرهادم

بیستون بر سر راه است بزن بر قلبش

با همان تیشه كه دستت دادم

نازنین فرهادم

زودتر سوی دلم آ كه دگر از سر صبر

همه جا ورد زبان افتادم

نازنین فرهادم

هرچه هم دور شوی باز میایم سویت

كه چنان كولی چوپان زادم

نازنین فرهادم

ترسم افسرده ایام جدایی گردم

كه دگر هیچ نبینی شادم

نازنین فرهادم

دل من بسته به زنجیر غم توست ولی

تا قیامت نكنی آزادم

نازنین فرهادم

 

خاک باش

همیشه خاک باش.

حتی اگر احتمال می دهی که آن گل فراموش کند که ریشه اش در کجاست.

انسان از خاک است ،

وتنها در این جایگاه والاترین مقام را دارد.

با مهربانی وبی توقع بپروران و محکم نگه دارریشه ها را،

وبستری آرام باش خستگان را.

آنکه سرکشی می کند وریشه اش را بیرون می کشد ،خود را می خشکاند.

وآنکه از کبر سر بر خاک نمی گذارد ،خسته و کوفته ی همیشگی خواهد بود.

پس خاک در جایگاه خود می ماند.

اوهمیشه خاک است صبور ومفید.

با آنکه همیشه لگد مال است.

او خوب می داند که پر خاش وسرکشی اورا به گردی مضر مبدل خواهد کرد.

 

زخاک آفریدت خداوند پاک                  پس ای بنده افتادگی کن چوخاک

چوگردن کشیدآتش هولناک                  به بیچارگی تن بینداخت خاک

چو آن سرفرازی نمود این کمی            از آن دیو کردند ازاین آدمی

 

دلتنگی

در این دنیا که گه تاریک و گه سرد است

و ناگه می شود لبریز اندوه و همان گه غرق در

حسرت

و گه گاهی ، هر از گاهی میان باید و شاید

که باید رفت و شاید و ماند

در این دنیا که باید بود؟ چه باید کرد؟

در این دنیا که چون دل بر کسی بندی

به ترفندی همه دل بستگی هایت حبابی پوچ برآب

است

چه باید کرد؟

من آواره خسته، در این دنیا، در این ویرانه،

وانفسا

به دنبال چه میگردم نمی دانم، و یا شاید که

میدانم و می ترسم

میترسم..........

میترسم از این ظلمت، از این تاریکی بی حد

و بیزارم از این دل بستن و کندن

از این ماندن ولی رفتن

وزین عشق پر از نفرت

از این سرگشتگی هایم

از این دنیا، از این تکرار بیهوده ولیکن سخت

پا برجا

چه بیزارم،

چه بیزارم از این ماندن

و این گه گاه و گاهی ها

و شایدها

چه بیزارم از این......

                    

قطار خوشبختی

در ایستگاه قطار به انتظار نشسته ام.میگویند قرار است قطار خوشبختی بیاید سالهاست که در این ایستگاه به ریلهای زندگی چشم دوخته ام تا ببینم چه موقع چرخهای قطار خوشبختی بر روی این ریلها خواهد لغزید.
صدای سوت قطاری می آید و کم کم قطار را می بینم.
میگویند قطار زندگی است سفید،سفید،سفید.
صدای گریه نوزادی با صدای سوت قطار به گوشم می رسد. نوزاد اولین نفس عشق را در قطار می کشد. به سرعت باد از کنارم میگذرد ومن به انتظار نشستم.باز صدای سوت قطار سکوت مرا میشکند، می گویند قطار عشق است. می خواهم زودتر آن را ببینم.از دور دستها پیدا می شود.
با خود عشق را به همراه دارد،سرخ ،سرخ،سرخ.
دخترکی دستان کوچکش را برایم تکان می دهد و مادرش او را به داخل قطار می کشد.
چقدر قطار عشق زیباست.
پس قطار خوشبختی کی به ایستگاه خواهد رسید؟
باز صدای صوت قطار سکوت لحظه هایم را می شکند. ریلهای زندگی این بار چه توشه ای همراه دارند؟
قطار جاودانگی و صدای ا... اکبر،سبز،سبز،سبز.
مرد سوزن بان به کنارم می آید و در گوشم زمزمه می کند که باید برود. سوار قطار ابدیت می شود و می رود. تنها شدم او هم رفت دیگر چشمانم سویی ندارد،صدایی به گوشم می رسد،صدای سوت قطار است.
قطار خوشبختی می آید.
چقدر زیباست، هفت رنگ عشق و من با آن همراه می شوم.
می بینم که خوشبختی در لحظه های گم شده ی زندگی بوده است و من چه بیهوده سالها به انتظار آن نشسته ام.
خوشبختی در نگاه مرد سوزن بان،در دستان دخترک کوچک نهفته بود.
خوشبختی خود من بودم،فکرم،عشقم و خدا که همیشه با من بود.

وقتی

وقتی چشمات دیگه اشكی برای ریختن نداشته با شه

 

                                               وقتی دیگه قدرت فریاد زدنم نداشته باشی ......

 

             وقتی دیگه هر چی دل تنگت خواسته باشه گفته باشی

 

                                             وقتی دیگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن..

 

             وقتی از درون تمام وجودت یخ بزنه ....

 

                                             وقتی چشم از دنیا ببندی وآرزوی مرگ كنی...

 

            وقتی احساس می كنی دیگه هیچ كس تو رو درك نمی كنه

 

                                             وقتی احساس كنی تنها ترین تنهای دنیا هستی

 

           ووقتی باد شمع نیمه سوخته اتاقتو خاموش كرد

 

                                  چشمهایت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه