هدیه

تنهایی

بیا

         نگاهم دردور دست تو را می بیند در غبار گم شده ای اندوه

 

بودنت،دیدنت،بویدنت،بوسیدنت مرا تامرز جنون فرا میخواند .نیستی تا ببینی

 

بی تو بودن هر لحظه هزاران سال میگذرد. بیا وبمان برای دلی که خسته و

 

غمگین انتظار امدنت را میکشد

حال دل

 

عشق شیرین من  

در كوير خلوت دلم با لباني تشنه راه دشواري را در پيش گرفتم

مي دانم كه نياز به جرعه آبي دارم تا خود را با آن سيراب نمايم

در قلبم غوغايي است غوغاي عشق تو

نگاهت برايم همچون رودخانه ايي است كه هرگز درآن ركودي نيست

مي خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاري و مرا هميشه با خود همراه سازي

بگذار تا از احساسات شيرينت لبريز شوم

بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست يابم

زلالي عشقت را از من مگير، انشاي چشمت را برايم بخوان

 تا با شنيدن آن سرشار از شادي شوم

دريچه ي نگاهت را به روي من مبند مگذار تا نگاههاي محبت آميزت انتها يابد

بگذار تا با دلي سير به تماشايت نشينم و از عمق نگاهت سيراب شوم

تو در پاسخ به عشقم هميشه سكوت را اختيار كردي

 و هرگز به خود اجازه ندادي كه از لبانت شكوفه هاي عشق و محبت بيرون بيايد

 و بوي عطر خوش آنان مرا مدهوش كند

ای رویای دیرینه ي من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم

بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زير اين باران زيبا خود را سيراب نمايم

بگذار تا برگهاي خسته ي پاييزان به رقص عاشقي در بيايند

 تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد

بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم

بگذار تا جاودانگي عشق را در خود ببينم

بگذارتا صدف درياي دل من باشي

كه مرواريد درونش برايم درخشش عشق زيباي تو را داشته باشد

مي خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم

 ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید

 که من او را چگونه دوست داشتم

 ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم

 اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم  

عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشيد

    پس پذيراي آن باش و پرده ي بي مهري را بر روي آن مكش

ماه من

ماه من غصه چرا؟!
آسمان را بنگر، که هنوز بعد صدها شب و روز، مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد!
یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست!
ماه من غصه چرا؟!
تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست!
ماه من! دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن کار آن هایی نیست که خدا را دارند...
ماه من! غم و اندوه، اکر هم روزی، مثل باران بارید، یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست، با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!
او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد، همه زندگی ام، غرق شادی باشد...
ماه من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معنی خوشبختی، بودن اندوه است...!
این همه غم و غصه، این همه شادی وشور، چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند، همه را با هم و با عشق بچین...
ولی از یاد مبر؛
پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا!
و در آن باز کسی می خواند؛
که خدا هست، خدا هست و چرا غصه؟! چرا؟!

 

o8z09u.jpg

محکوم

در این دنیا سراب محکوم است به پوچی... پرستو محکوم به کوچ کردن... شمع محکوم به اشک ریختن... خارها محکوم به تنهایی... روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسیدن... قلب با همه ی پاکی وصداقتش محکوم به دوست داشتن وچه محکومیتی شیرین تر و دلپذیر تر ازاین است؟ اما ای کاش همه ی این محکومیتها زیبا را می پذیرفتند. ای کاش...؟

حکایت

وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد ؟
روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است
و راست راست توی خیابان راه می رود
عشق نشسته است کنار خیابان , کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند
و مرگ , در قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد
زندگی , در لباس افسر پلیس , برای ماشین های تمدن سوت می زند
و شادی , در هیئت گنجشکی کوچک , توی سوراخی در زیرشیروانی , از ترس گربه خشونت , قایم شده است
و آدم ها , همان قورباغه های سرگردان مرداب تنهایی هستند
که شاد از شکار مگس های عمرشان شب تا صبح غورغور می کنند

عشق

 
زمانی فرا می رسد که به عشق رسیده ای و زمانی فرا می رسد که به ورای عشق می رسی..زمانی فرا می رسد که پیوند می یابی واز این پیوند لذت می بری .و زمانی خواهد رسید که تنهایی و از زیبایی تنها بودن لذت می بری..اری هرچیز و هرزمانی زیباست..............................

عشق هنری مقدس است...عاشق بودن در پیوندی مقدس بسر بردن است.................................................love is a sacred art ..to be in love is to be in a holy relationship...............................
 

حسادت

 
حسادت می کنم به رنگ دیوار، وقتی اتفاقی سایش بدنت به پوستش را حس می کند.
حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی میبخشد.
حسادت می کنم به برگ گیاه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هیجان زده می کند و
بی تاب و چرخان.
و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زیر نور گرم به او لبخند میزنی.
و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پیش از خواب به یاد تو لبخند میزند.
و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پریشان و بهم ریخته است.
و به فرش که چند تار مویت را میان پرزهایش نگه میدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.
و به اتاقت که لذت بودن با تو را همیشه می چشد.
و به آینه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند .
و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهایت وبه خودت، به خدایت و به این قلم که از تو گفت

حسادت می كنم به چشمان معصومت كه همیشه از آنها عشق تو را درك كرده ام

تقدیم به چشمانت