هدیه
copy.jpg)
|
نگاهم دردور دست تو را می بیند در غبار گم شده ای اندوه
بودنت،دیدنت،بویدنت،بوسیدنت مرا تامرز جنون فرا میخواند .نیستی تا ببینی
بی تو بودن هر لحظه هزاران سال میگذرد. بیا وبمان برای دلی که خسته و
غمگین انتظار امدنت را میکشد |
در كوير خلوت دلم با لباني تشنه راه دشواري را در پيش گرفتم
مي دانم كه نياز به جرعه آبي دارم تا خود را با آن سيراب نمايم
در قلبم غوغايي است غوغاي عشق تو
نگاهت برايم همچون رودخانه ايي است كه هرگز درآن ركودي نيست
مي خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاري و مرا هميشه با خود همراه سازي
بگذار تا از احساسات شيرينت لبريز شوم
بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست يابم
زلالي عشقت را از من مگير، انشاي چشمت را برايم بخوان
تا با شنيدن آن سرشار از شادي شوم
دريچه ي نگاهت را به روي من مبند مگذار تا نگاههاي محبت آميزت انتها يابد
بگذار تا با دلي سير به تماشايت نشينم و از عمق نگاهت سيراب شوم
تو در پاسخ به عشقم هميشه سكوت را اختيار كردي
و هرگز به خود اجازه ندادي كه از لبانت شكوفه هاي عشق و محبت بيرون بيايد
و بوي عطر خوش آنان مرا مدهوش كند
ای رویای دیرینه ي من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم
بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زير اين باران زيبا خود را سيراب نمايم
بگذار تا برگهاي خسته ي پاييزان به رقص عاشقي در بيايند
تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد
بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم
بگذار تا جاودانگي عشق را در خود ببينم
بگذارتا صدف درياي دل من باشي
كه مرواريد درونش برايم درخشش عشق زيباي تو را داشته باشد
مي خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم
ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید
که من او را چگونه دوست داشتم
ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم
اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم
عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشيد
پس پذيراي آن باش و پرده ي بي مهري را بر روي آن مكش
ماه من غصه چرا؟!
آسمان را بنگر، که هنوز بعد صدها شب و روز، مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد!
یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست!
ماه من غصه چرا؟!
تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست!
ماه من! دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن کار آن هایی نیست که خدا را دارند...
ماه من! غم و اندوه، اکر هم روزی، مثل باران بارید، یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست، با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!
او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد، همه زندگی ام، غرق شادی باشد...
ماه من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معنی خوشبختی، بودن اندوه است...!
این همه غم و غصه، این همه شادی وشور، چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند، همه را با هم و با عشق بچین...
ولی از یاد مبر؛
پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا!
و در آن باز کسی می خواند؛
که خدا هست، خدا هست و چرا غصه؟! چرا؟!
