وقتی

وقتی چشمات دیگه اشكی برای ریختن نداشته با شه

 

                                               وقتی دیگه قدرت فریاد زدنم نداشته باشی ......

 

             وقتی دیگه هر چی دل تنگت خواسته باشه گفته باشی

 

                                             وقتی دیگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن..

 

             وقتی از درون تمام وجودت یخ بزنه ....

 

                                             وقتی چشم از دنیا ببندی وآرزوی مرگ كنی...

 

            وقتی احساس می كنی دیگه هیچ كس تو رو درك نمی كنه

 

                                             وقتی احساس كنی تنها ترین تنهای دنیا هستی

 

           ووقتی باد شمع نیمه سوخته اتاقتو خاموش كرد

 

                                  چشمهایت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه

 

 

دلم تنگ است

دلم تنگ است....برای شب هایی که با تو سحر کردم و خورشیدی که هر روز طلوعش را با تو نظاره گر بودم....برای روزهایی که هر لحظه اش با یاد تو گذشت و عبور ثانیه هایی که آمدن تو را نوید می داد ...حالا من مانده ام و دلی که هر لحظه بهانه ی تو را میگیرد و بی تاب توست.... اون روزا که تو جنگلا ترسیده بودی بیصدا اون روزا که تنها بودی گم شده ی دریا بودی قایق تو شکسته بود تنت نحیف و خسته بود فانوس دریاییت شدم عشق اهوراییت شدم آروم جونم ای جان من بین ما فاصله نیست تو دنیایی که آوار مصیبت با دستای تو ریخته بر سر من آه فلک از گردنم زنجیر بردار که غربت خاک دامنگیر داره آروم جونم...به من نگاه کن واسه یه لحظه نگات به صدتا آسمون میرزه من از خدامه پیش تو بمونم جواب حرفاتو خودم بخونم من از خدامه بمونم دیونت سربزارم روشهرامن شونت من ازخدامه بمونی کنارم من که به جز تو کسی رو ندارم من از خدامه که نباشه دوری فقط دلم میخواد بگی چه جوری اگر میدانستم که آخرین باری است که تورا می بینم دستانت را در دستانم می گرفتم و یکبار دیگر صدایت میکردم. وقتی بارون سر میگیره قلب من آروم نمیگیره خاطرات با تو بودن دوباره جون میگیره پشت ابرای خیالم تو رو لرزون میبینم تو رو در انتظارم زیر بارون میبینم آه در این دنیا... تک و تنها شدم من گیاهی در دل صحرا شدم من چو مجنونی که از مردم گریز است شتابان در پی لیلا شدم من چه بی ثمر می خندم چه بی اثر می گریم به ناکامی چرا رسوا شدم من چرا عاشق چرا شیدا شدم من گرچه میدانم نمی آیی ولی هردم ز شوق سوی در می آیم و هرسو نگاه میکنم آه...افسون توام مجنون توام این عاشقی رو مدیون توام در خال توام دنباله توام اگه بخوای نخوای من مال توام آه...چرا ابرا نمی بارن خبر از تو نمیارن چرا این خاطرات تو منو تنها نمیذارن هیشکی مثل تو نبود حتی شکل تو نبود هیچ کسی پیدا نشد مثل تو عاشق نبود ز بس نالیدم از درد غمت شب های تار آخر همه بیگانگان را از غم خود با خبر کردم ملامتها کشیدم چون آنان نمیدانند.. مادرآیا دوستم داری نامه هایم را میخوانی؟ دستی تكان بده حالا كه می روی آروم جونم! مراقب گل ناز من باش وخطایم را به گوشه ی چشمی ببخش نرو تا غم واسه قلبم پیرهن عزا بدوزه....

كسی هست

اگر می دانی در این جهان كسی هست

كه با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می كند

وصدای قلبت آبرویت را به تاراج میبرد ،

مهم نیست كه او مال تو باشد ،

مهم این است كه فقط باشد :

زندگی كند ، لذّت ببرد

و نفس بكشد

گفتگو

شبی در خواب دیدم با خدای خود به گفتگو نشسته‌ام.
پرسید: پس تو می‌خواهی با من گفتگو كنی؟
پاسخ دادم: اگر وقتی برای این كار داشته باشید.
و لبخندی زد: وقت من لایزال است
اكنون بگو چه سؤالی از من داری؟
پرسیدم: كدام فعل نوع بشر، بیشتر تو را متعجب می‌كند؟
و پاسخ داد:
اینكه از كودكی خود می‌گریزند و دوست دارند بزرگ شوند
و هنگامی كه بزرگ شدند، دوست دارند بار دیگر كودك باشند.
اینكه سلامتشان را از دست می‌دهند تا به پول برسند…
و آنگاه، پول خود را خرج می‌كنند تا سلامتیشان را بار دیگر به دست آورند.
اینكه با تفكر زیاد در مورد آینده، فراموش می‌كنند كه به حال فكر كنند
گویی، آنها نه در حال زندگی می‌كنند و نه در آینده.
اینكه به گونه‌ای زندگی می‌كنند كه گویا هیچگاه نخواهند مرد
و آنگونه
می‌میرند كه گویا هیچ وقت زنده نبوده‌اند.

 


آنگاه دست‌های مرا گرفت
و ما لختی ساكت ماندیم.
آن وقت من پرسیدم:
والدین باید در پی آموختن چه درسهایی به فرزندان خود باشند؟
و پاسخ داد:
یاد بگیرند كه آنها نمی‌توانند كسی را مجبور كنند كه دوستشان داشته باشد.
تنها كاری كه می‌توانند بكنند، آن است كه خودشان كاری بكنند كه دوست داشتنی باشند
یاد بگیرند كه پسندیده نیست خود را با دیگران مقایسه كنند.
یاد بگیرند كه با تمرین بخشیدن، بخشنده باشند.
یاد بگیرند كه فقط چند ثانیه طول می‌كشد تا عشق به دیگران زخمی بر دلشان بگذارد
اما سال‌ها طول می‌كشد تا این زخم‌ها التیام پیدا كنند
یاد بگیرند كه ثروتمند، كسی نیست كه بیشترین را داشته باشد؛
ثروتمند كسی است كه كمترین احتیاج را داشته باشد.
یاد بگیرند كسانی هستند كه او را عمیقاً دوست دارند اما خیلی ساده، هنوز نیاموخته‌اند كه احساس خود را چگونه ابراز كنند یا نشان بدهند.
یاد بگیرند كه دو نفر ممكن است در یك زمان به یك چیز نظر بكنند
و هر یك، برداشت متفاوتی از آن داشته باشند
یاد بگیرند كه كافی نیست فقط یكدیگر را ببخشند، بلكه آنها یاد بگیرند كه خود را
نیز ببخشند.


در نهایت خشوع از اینكه پاسخ سؤالاتم را داده بود
تشكر كردم و پرسیدم: چیز دیگری هست كه دوست داشته باشی بچه‌ها بدانند؟
لبخندی زد و گفت: فقط این را بدانند كه من همه جا هستم… همیشه

بگو

کدامیک از درختانی که زیر سایه شان با هم قدم زدیم، قسم بخورند
تا تو صداقت نگاهم و پاکی عشقم را باور کنی؟!
انگار که صدای پر غصه ی نگاهم را نمی شنوی!!
می دانم. آن غرور پنهان همیشگی ات نمی گذارد که بگویی دلتنگمی.!
به همان شب بارانی که باران چشمهایم امانم نداد،
قسم می خورم که
حتی شاپرک ها هم نفهمند روزی برای دیدنم لحظه شماری می کنی.
پس بگو دوستم داری. حتی یکبار

روزی

من گذر خواهم كرد

روزی از شهر تماشایی عشق

تكه ای از دل خود در دستم

و به هر رهگذری خواهم گفت:

ذره ای عشق ، كمی عاطفه ، قدری ایمان

به من خسته تنها بدهید

تا كه شاید شب من

صبح را دریابد

و سپس آنسوی خاطره های سبز

خانه ای خواهم ساخت

و در آن عشق همان واژه هستی را جای خواهم داد.

در مراحل زندگی ،در آهنینی به روی گذشته....

آن دیروزی که دیگر وجود ندارد ،ببندید

و همین طور پرده ای فولادین به روی آینده ،

فردایی که نیامده است ،بکشید

و آنوقت با اطمینان خاطر امروز را بگذرانید

تنها اشتباه واقعی آن است که ازآن چیزی نیاموزیم

امشب

امشب دلم میخواهد به كسی بگویم" دوستت دارم."تو نهراس و آنكس باش.بگذار با هر آنچه در توان دارم همین امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.بگذار برایت نقش آن دلباخته ای را بازی كنم كه لحظه ای دور از محبوب خویش زندگی را نمیتواند.بگذار همچون معشوقی كه برای وصال معشوقش جان میدهد برایت جان دهم.بگذار همین امشب پیش پایت زانو بزنم و تو را ستایش كنم.بگذار در تاریكی به تو لبخند بزنم.نگذار زمان از دستم برود و تو را درنیابم.میخواهم بیندیشی كه همین امشب غیر از من كسی دیوانه تو نیست هرچند كه جاهلانه فكری باشد.كمی بیشتر با من و همین امشب بگذار خیال كنم كه جز تو كسی نیست.همین یك امشب را بگذار نقش بازی كنم.نقش حقیقت را.همان كه دور از تو بارها روبه روی آینه تمرین كرده ام.
ای آخرین ! آینه ام اینبار تو باش
کدامیک از درختانی که زیر سایه شان با هم قدم زدیم، قسم بخورند
تا تو صداقت نگاهم و پاکی عشقم را باور کنی؟!
انگار که صدای پر غصه ی نگاهم را نمی شنوی!!
می دانم. آن غرور پنهان همیشگی ات نمی گذارد که بگویی دلتنگمی.!
به همان شب بارانی که باران چشمهایم امانم نداد،
قسم می خورم که
حتی شاپرک ها هم نفهمند روزی برای دیدنم لحظه شماری می کنی.
پس بگو دوستم داری. حتی یکبار

در حوالی بساط شیطان

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را
.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم
.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند
.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند
.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت
.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم
.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد
.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام
.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود
.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را
.
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود

پاییز وحشی

 کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پائیز بودم
کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد میشد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ میزد
وه ، چه زیبا بود اگر پائیز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم ...