به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند،
دلم تنگ است

 

بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها ...
دلم تنگ است

 

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه،
درین ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
 بیا ای همگناه من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهی ها
و من می مانم و بیداد بی خوابی

 

در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالاب من دیریست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها ...

 

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم     
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم تو را خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند

 

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را

 

مناجات

خدای من !
اگر اطاعت امر تو نبود هرگز با کوره خاطره خویش بر ساحل دریای یاد تو گذر نمی کردم چرا که می دانم ظرف وجود من شایسته من است ، نه بایسته تو .
وکاسه دل من به اندازه ظرفیت خویش از بحر تو آب ذکر بر می دارد، ونه به وسعت بی کرانگی تو .
وکجا پای ناتوان مرا قدرت نیل به شناختگاه مقام مقدس توست ؟
 
خدایا!
همین که به اذن تو بر ذهن این ناپاک ، یاد پاکی مطلق می گذرد مرا بزرگترین نعمت توست وهمین که این آلوده را نام منزه تو بر زبان می رود مرا عظیم ترین لطف توست .
 
خدایا!
تو منزه تر از آنی که بر زبان ما تنزیه بگذری
و تسبیح تو برتر از آنست که تا اوج دلهای ما تنزل کند .
وتقدیس تو فراتر از آن که خود را به بالهای قلب ما بیالاید

آینه ی سفر



مسافر از کنارِ من ساکتُ بی صدا گذشت
 
رفت تا تو خاطرات من شاید بشه یه سرگذشت
 
مسافری که هر قدم با منُ مثلِ سایه بود
 
منُ تو غُربت جا گذاش، رَف با بودُ نَبود
 
مسافِرِ خسته ی مَن، مَن از تو خسته تَر بودم
 
تُو رفتیُ پَر کشیدی، مَن که کبوتر نبودم
 
رفتی رسیدی آسمون، خوب می دونم قَد کشیدی
 
امّا تو آینه ی َسَفر، چشمای خیسُ ندیدی
 
دلم می خواد داد بزنم، نفرین بِه هر چی سَفرِه
 
آخرِ قصّه ی سفر، این عشقِ که دربِدرِ
 
سفر اَگِه قصّه باشه، آخرِ قصّه مُردَنِ
 
از غصّه دل شکستنُ، به گریه دِل سِپردن ِ
 
مسافِرِ ساده ی من، از کی فرار کردی بگو
 
نیستی ولی خیالِ من، نشسته با تُو روبرو
 
فاصِله بینِ منُ تُو، دُرُستِه صد تا نَفَسِه
 
امّا هوای ِ سبزِ تُو، پیشِ دلَم تو قَفسِه....

زندگی

یکی پرسید زندگی زیباست؟

آن یکی جواب داد:زندگی نه تنها زیبا نیست بلکه اجباری است

یکی پرسید:اجبار از سوی آدمی؟
آن یکی جواب داد:اجبار از سوی خدا برای آدمی

یکی پرسید:چرا آدمی باید تسلیم این اجبار شود؟
آن یکی جواب داد:جون انسان است که میتواندزندگی رازیبا ببیند

یکی پرسید زندگی چگونه زیبا میشود؟

آن یکی جواب داد:زندگی زیبا نیست زندگی رازیبا بایددید
زندگی را زبیا باید دید

اگه آدم بخواد میتونه همه چیو خوشگل ببینه
میتونه اززیباییها بنویسه .فقط باید خواست

عشق

آن هنگام که آن بوته خار بر روی زمین تنها بود

خداوند گل سرخی را درکنارش رویانید ...

آن گل در کنار بوته خار شکفت .............

خداند برگشت و آن گل را از روی زمین با خود به
آسمان برد .

اما آن گل دیگر هرگز نشکفت .........

نشکفت آری آن گل سرخ ریشه اش را کنار آن بوته
روی زمین جا گذاشته بود

آخر آن گل به آن بوته خار دل بسته بود

درآن هنگام بود که خداوند گریست .. گریست و عشق
را آفرید .....

پروردگارا

دست هایم را بگیر و مرا برای تماشای ستارگان محبتت به عرش ببر
می خواهم آنها را بشمارم
دست هایم را بگیر و مرا با نسیم مهربانیت آشنا کن
می خواهم خنکی اش را بر روی گونه هایم حس کنم
دست هایم را بگیر و لانه عشق را به من نشان ده
می خواهم معشوقان واقعی را ببینم
دست هایم را بگیر و درخشش قلب پاک لاله در آبی دریای ایثار را نشانم ده
می خواهم پاکی قلبش را احساس کنم
و در آخر دست هایم را بگیر و خانه قلبم را به من نشان ده
چون می خواهم بر سر درش نام تنها معشوقم را حک کنم و بزرگ بنویسم
          
  به نام آفریننده من وتو

گلایه حرفِ آخر ِ

 حَرفترین ِ واژه ها، سکوتِ محض ِ نازنین
 
تو لحظه ی سکوتِ من، صدای ِ فریادُ ببین
 
تو هِق هِقِ ترانه ای، که بی تو از تو خوندمِش
 
تمومِ قلبِ قصَّمُو، به دستِ تو شِکوندَمِش
 
عروجِ سبزِ هر نَفَس، پَر زَدن اَز پُشتِ قفس
 
رو لحظه ی عروجِ من، قدم بزن هَوَس هَوَس
 
کویر خشکُ بی علف، خیسترین چشمُ داره
 
بذار رو خُشکی ِ دلم، چشمِ تُو بارون بباره
 
شادترین شعرِ شَبم، سرودِ با تُو بودن ِ
 
امّا تموم عُمر ِ مَن، صرفِ غزل سُرودَن ِ
 
رازترین حرفای ِ دل، تو عُمق ِ چشمِ هر کَس ِ
 
تو چشمِ من یه بُغضیِه، که از غمِ تُو می رس ِ
 
بازترین پنجره ها، همیشه رو به ساحلِ
 
تو شعر ِ امشبم ولی، دریچه اسم ِ فاعِلِ
 
سردترین فصلِ زمین، وقتِ سکوتِ جنگلِ
 
تو فصلِ سردِ عاشقی، حضور ِ تُو یِه مشعلِ
 
رو آخرین پرده ی شب، نقشِ تُو نقِش ساغر ِ
 
تو جاده های بی سفر، گلایه حرفِ آخر ِ....
 

با توام

 


با توام

اگه