مناجات
|
|
"آمدم تا آنكه باشی تكیه گاه خستگیهام ای گل نیلوفر من"
امروز دلم برات خیلی تنگ شده
امروز هم فهمیدم بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم
امروز بیشتر از هر روز دیگه ای حس كردم كه بدون تو تنهاترینم
و من منتظر یك اتفاق خوب
و من منتظر هجوم تو
و من منتظر بهانه ای برا ی نوشتن برای تو
و اكنون در روبروی تو
من وتو
من برای تو می نویسم
برای تو بهترین
برای تو شیرین
برای تو بی نظیر
و حال به خود می نگرم به كم كاریهایم برای تو
به روزهایی كه كمتر به یادت بودم
به لحظهایی كه بی یاد تو بودم
و سپاس می كنم تو را كه همیشه به یادم بودی
مواظبم بودی
با من بودی
و دوستت دارم تا همیشه
ای بزرگترین پروردگار خوبم
دوستدارت یه موجود زمینییه كوچولو
الهی! آن زمان که غم های ناشناخته،
قلب های فرسوده ما را می خراشد،
قطره ای از دریای بی کران لطف خود را بر روی ما بیفشان.
الهی! آتش ها در محبت تو سرد است و همه نعمت ها بی لطف تو درد.
الهی! اگر غافل ار عبادت تو هستیم،کافر بر وجودت نیستم.
الهی! اگر تو را دور می دانند،نزدیکتر از جانی و هرچه نشان می دهند،برتر از آنی.
الهی! تو را می پرستیم و دل هایمان بر وجودت گواهی می دهد.
صفایمان ببخش و فلبهایمان را جایگاه وفا کن.
خدایا شکر که می توانم دوست داشتنی ها را دوست بدارم.
سپاس که می توانم به نیکی ها مهر بورزم.
خدایا سپاس که انسانم و قلبی دارم سرشار از عاطفه و
می توانم آن را وقف دوست داشتن خوبی ها کنم.
خدایا ممنونم که در جدال تنگاتنگ عشق و نفرت در قلبم
تو عشق را پیروز گرداندی و
قلبم را از شور خوبی گرم کردی.
ممنونم که الهه عشق را بر قلب من حاکم کردی
و به من زندگی کردن توأم با عشق و وفاداری را آموختی.
خدایا سپاس که محبت را به قلبم هدیه دادی
و به من دوست داشتن خوبی ها را آموختی.
این گرانبهاترین درسی است که در تمام زندگی ام آموخته ام.
(( درس شیرین دوست داشتن))
خدایا سپاس که با مهربانی به قلبم طراوت دادی
وبا طراوت به وجودم سعادت بخشیدی.
خدایا تو را سپاس برای آفرینش عشق
و تو را ستایش برای خلق محبت.
خدایا تو را سپاس که خوبی ها را آفریدی و
قلب مرا معبد ستایش آنها قرار دادی.
عاشقانه ...
من يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد، می توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد، هر آن چه گفتم را باور کرد و هر بهانه ای آوردم را پذيرفت، هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هايش را شنيدم، اما نپذيرفتم، چشم هايم را بستم تا او را نبينم و گوش هايم را نيز، تا صدایش را نشنوم، من از خدا گريختم بی خبر از آن که او با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهايم را آن طور که دلم می خواست بسازم نه آن گونه که خدا می خواست، به همين دليل اغلب ساخته هايم ويران شد و زير خروارها آوار بلا و مصيبت مدفون شدم، من زير ويرانه های زندگي دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم، اما هيچ کس فريادم را نشنيد و هيچ کس ياريم نکرد، دانستم که نابودی ام حتمی است، با شرمندگی فرياد زدم: "خدايا اگر مرا نجات دهی، اگر ويرانه های زندگی ام را آباد کنی، با تو پيمان می بندم هر چه بگويی همان را انجام دهم، خدايا! نجاتم بده که تمام استخوان هايم زير آوار بلا شکست"، در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هايم را باور کرد و مرا پذيرفت، نمی دانم چگونه اما در کمترين مدت خدا نجاتم داد، او مرا از زير آوار زندگی بيرون آورد و به من دوباره احساس آرامش بخشید، گفتم: "خدای عزيز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمايم"، خدا گفت: "هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم"، گفتم: "خدايا عشقت را پذيرفتم و از اين لحظه عاشقت هستم"، سپس بی آنکه نظر او را بپرسم به ساختن کاخ رويايی زندگی ام ادامه دادم، اوايل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و او نیز فوری برايم مهيا می نمود، از درون خوشحال نبودم، نمی توانستم هم عاشق خدا باشم و هم به او بی توجه، از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم، زيرا سليقه اش را نمی پسنديدم، با خود گفتم: "اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چيزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم"، پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا اين که وجودش را کاملاً فراموش کردم، در حين کار اگر چيزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست می کردم، عده ای که خدا را می ديدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ايستاده بود، نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند، اما عده ای ديگر که جز سنگهای طلايی قصرم چيزی نمی ديدند به کمکم آمدند تا آنها نيز بهره ای ببرند، در پايان کار نیز همان هایی که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند، همه اندوخته هايم را يک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمين افتادم و فرار آنها را تماشا کردم، آنها به سرعت از من گريختند همان طور که من از خدا گريختم، هر چه فرياد زدم، صدايم را نشنيدند، همان طور که من صدای خدا را نشنيدم، من که از همه جا نااميد شده بودم باز خدا را صدا زدم، قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود، گفتم: "خدايا! ديدی چگونه مرا غارت کردند و گريختند، انتقام مرا از آنها بگير و کمکم کن که برخيزم."
خدا گفت: "تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی، از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند"، گفتم: "مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غير تو روی آوردم و سزاوار اين تنبيه هستم، اينک با تو پيمان می بندم که اگر دستم را بگيری و بلندم کنی هر چه گويی همان کنم، ديگر تو را فراموش نخواهم کرد"، و خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهايم را باور کرد، نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بايستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گريخته مرا، تنبيه کرد.
گفتم: "خدای عزیزم، بگو چگونه محبت تو را جبران نمایم؟"، و خدا پاسخ داد: "هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی هميشه در کنار تو هستم"، پرسیدم: "چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذيرم؟"، گفت: "اگر مرا باور کنی، خودت را باور می کنی، و اگر عشقم را بپذيری، وجودت آکنده از عشق می شود، آن وقت به آن لذت عظيمی که در جست و جوی آن هستی، می رسی و ديگر نيازی نيست خود را برای ساختن کاخ روياهایت به زحمت بيندازی، چيزی نيست که تو نيازمند آن باشی، زيرا تو و من يکی می شويم، بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و بی نیاز از هر چيز، اگر عشقم را بپذيری تو نیز نور، آرامش و بی نياز از هر چیز خواهی شد."
اگر گوشه ای از داستان زندگی من برای شما نیز صادق است، تنها بدانید که او همیشه آنجاست، در کنار شما، مشتاق برای یاری رساندن به شما، عشق او را بپذیرید، خواهید دید که با چه سرعتی زندگی شما ر متحول خواهد نمود.
من شما را باور دارم.
زمانی از خیلی چیزها غافل میشیم كه یادمون میره موجوداتی فانی هستیم...
همیشه به خودمون میگیم :
حالا فرصت هست...
فردا درستش میكنم...
بذار 3روز بگذره بعد میرم از دلش در میارم...
توی هفته آینده یه زنگی بهش بزنم خیلی وقته ازش بی خبرم...
روز تولد مامان بهش میگم كه چقدر دوستش دارم...
حالا 2سال بگذره بعد باهاش ازدواج میكنم...
لازمه با پدر یه گپی بزنم انگار از چیزی ناراحته...
بذار والنتاین بشه براش بهترین هدیه دنیا رو میخرم...
.
.
.
.
ببینم كسی میدونه بعدا" زندگیش تا كی اعتبار داره ؟؟؟ یا اصلا كسی میدونه نقطه پایانی بعدا" زندگی دیگران كجاست ؟؟؟
بالاخره یه روزی ... یه جایی... كه شاید اصلا انتظارشو نداریم توپ قرمز پایان بهمون میخوره و از دور بازی حذف میشیم و یا همبازیهامون رو از دست میدیم!
اونجاست كه میبینیم دیگه بعدنی وجود نداره.
بعدا" همون موقعی بود كه فكر اون گپ دوستانه به ذهنمون رسید... همون زمانی كه احساس كردیم دلمون میخواد بغلش كنیم و بگیم كه دوستش داریم... همونجایی كه به فكر یه زندگی مشترك با اون افتادیم... همون لحظه كه تصمیم گرفتیم از دلش در بیاریم و ...
زندگی یه هدیه زیباست با آپشنهای فراوان برای ما... میتونیم از خیلی فرمانها استفاده كنیم و یا اینكه تنها بزنیم روی دگمه اتومات و یا علی برو كه رفتی!
واقعا حیف نیست؟ شاید تنها فرصت تست آپشنهای دیگه همین الان باشه! شاید همین الان زمان خروج از چرخه اتوماته!
به قولی:
Live today as if it's your last day!
راستی اگه الان بعدا" زندگیتون باشه چه میكنید؟
|
|
سرخپوست پيري مي گفت:
" مرگ، هميشه پشت سرت هست، يك متري به عقب، سمت چپ ... هميشه دنبالت مياد
فاصله شو حفظ مي كنه، اما ... هر آن ممكنه دست دراز كنه و شونه ات رو لمس كنه."
همون پير جاي ديگه اي مي گفت:
" هر كاري كه مي كني فكر كن آخرين عملت هست، آخرين نبردت روي زمين ... آخرين يادگاري ! "
همه شور زندگي ام اما ...
انگشتاي مرگ رو كه تا شونه ام چند بندي فاصله نداره، دمادم حس مي كنم
مي انديشم كاري كه تو اون لحظه مي كنم، شايد آخرين باشه ...
آخرين نبردم روي زمين ... آخرين كلام ... آخرين يادگاري!
اما...
واژه از پسِ واژه مياد و نبرد، پسِ نبرد ميره
و آفتاب ميشه و غروب مياد و روزي ديگه و نبردي ديگه و كلامي ديگه
...
همينه كه بدعادت ميشم
...
هرشب كه پلك مي بندم، خيالم تخته كه سحر، دوباره پلك باز مي كنم
خاطر جمعم كه فردا خورشيد سرجاشه و جهان مي چرخه و دوستان هستن و زمان سخاوتمنده!
زمان اما...
ميگذره ... خسيس ميشه ... كم مياد !
و ما مي مونيم و كارهاي نكرده، واژه هاي ننوشته، حرفهاي نگفته، لبخندهاي نشكفته
زندگي ، چرخه ي بي انتهاي تولد و مرگه
يكي ميره، يكي مياد ... ما نظاره گريم تا نوبت مون بشه ... آغازِ يكي، پايانِ ديگريست
اما ...
جاي خاليِ اينو، اون پـُـر نمي كنه...
هرگز ... هرگز
از اين روست كه يكي مون كه ميره ... دردش وجودمونو مي گيره
نميدونيم كجا ميرن ...
يكي مون كه رفت ... تنهاتر ميشيم
دردمون مشتركه، و آنچه در هزاره ي نو از انسانيتمون باقيه ... همين حسِ مشترك هست
...
مرگ در راهه
پشت سر، يك متري به عقب، سمت چپ ...
تا دست نياورده لمسم كنه بايد كاري كنم
كاش مي دونستم قرارِ دقيقِ تماسِ انگشتاش رو با شونه ام !
شايد وقت شناس مي شدم ... و هرلحظه رو دوبار مي زيستم
اما نه...
بذار ندونم، بذار دنبالم بـــِـدُوِه، بذار سايه ي دستش رو تو هرگام كه برمي دارم، كنارم ببينم تا باور كنم :
آخرين يادگارمون شايد ... سلامي باشه كه به همسايه ي عبوس كرديم
آخرين اثر شايد ... لبخندي باشه كه به رهگذري تابونديم
آخرين نبردمون شايد ... شبنمي يا باروني باشه بر كبودِ تنهايي ، قطره اشكي شايد باشه از سرِ شوق
يا كلامي پرمهر ... يا دست ياري !
...
هر عمل، شايد آخرين باشه ... پس نيك !
هر سلام، شايد آخرين باشه ... پس با لبخندي، همراه !
هر نگاه، شايد آخرين باشه ... پس تنگاتنگ !
هر رابطه، شايد آخرين باشه ... پس رنگارنگ