مناجات

خدایا! دریا نشسته ای توفان زده را مانم که امیدم به ساحل امن و نجات توست، آشفته حالی دارم که چشمم به عنایات توست. شکسته بالی هستم که دل خویش به تو بسته ام، و شوریده سری که بر درگاه تو نشسته ام. اینک این من و این افسرده حالی ام، اینک این من و این دستهای خالی ام. و اینک این تو و آن دریای مهربانی ات و این تو و آن لطفهای آسمانی ات. اگر باز هم به نافرمانی ات دست یازم و اگر چندباره به شکستن پیمانم چنگ اندازم، رشته امیدم بریده شود و پرده های عیب پوشِ پیش رویم دریده شود. نگهدارا! تو خود مرا از افتادن در دام پرفریب گناه باز دار و جانم را از این آشوب به در آر.
دریغا که اندام ناتوانم به تازیانه انتقام تو نواخته شود، و اندوها که پیکر بی تابم، زیر شلاق مجازات انداخته شود. مرا مزن و به باد نکوهش مگیر، بدیها و کردارهای ناشایست مرا بپوشان و توبه ام بپذیر.
اگر بر توسن شهوت خویش نشینم، و جز خود و دنیای کوچکم کسی را نبینم، همه چیز را برای تنها خود می دانم و تا کرانه های دور شتابان می رانم، آن دم به خود می آیم که چیزی برایم نمانده است، و اسب هوس مرا در کویری خشک نشانده است. آنک منم سزاوار آن که مرا از چشم خویش اندازی و در دایره خشم خویش اندازی. الها! اگر تو بخواهی، از زمینه های خشم خویش می کاهی، و مرا در زیر نگاه خود می داری و در پناه خود می شماری.
فرجام هر کسی که به چیزی امید بسته، آن است که دل از همه گسسته و تنها و تنها به تو پیوسته است، سرانجام هر کسی که راهی را پیموده آن است که رشته خویش از همه بریده و تنها به سرای تو رسیده است، تو چکاد شیفتگی مردمانی، و یگانه آرامبخش زندگی بندگان. اگر منت تو نباشد حاجت ما روا نمی شود و اگر قدرت تو نباشد خواسته های ما ادا نمی شود؛ ما امّا منت پذیر توایم و تو به توان والای خویش دستگیر

دوستت دارم تا همیشه

آمدم تا عاشقانه در كنار تو بمانم تا برای تو بمیرم مهربانه من"

"آمدم تا آنكه باشی تكیه گاه خستگیهام ای گل نیلوفر من"

امروز دلم برات خیلی تنگ شده

امروز هم فهمیدم بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم

امروز بیشتر از هر روز دیگه ای حس كردم كه بدون تو تنهاترینم

و من منتظر یك اتفاق خوب

و من منتظر هجوم تو

و من منتظر بهانه ای برا ی نوشتن برای تو

و اكنون در روبروی تو

من وتو

من برای تو می نویسم

برای تو بهترین

برای تو شیرین

برای تو بی نظیر

و حال به خود می نگرم به كم كاریهایم برای تو

به روزهایی كه كمتر به یادت بودم

به لحظهایی كه بی یاد تو بودم

و سپاس می كنم تو را كه همیشه به یادم بودی

مواظبم بودی

با من بودی

و دوستت دارم تا همیشه

ای بزرگترین پروردگار خوبم

دوستدارت یه موجود زمینییه كوچولو

الهی!

الهی! آن زمان که غم های ناشناخته،

قلب های فرسوده ما را می خراشد،

قطره ای از دریای بی کران لطف خود را بر روی ما بیفشان.

الهی! آتش ها در محبت تو سرد است و همه نعمت ها بی لطف تو درد.

الهی! اگر غافل ار عبادت تو هستیم،کافر بر وجودت نیستم.

الهی! اگر تو را دور می دانند،نزدیکتر از جانی و هرچه نشان می دهند،برتر از آنی.

الهی! تو را می پرستیم و دل هایمان بر وجودت گواهی می دهد.

صفایمان ببخش و فلبهایمان را جایگاه وفا کن.

مناجات

خدایا شکر که می توانم دوست داشتنی ها را دوست بدارم.

سپاس که می توانم به نیکی ها مهر بورزم.

خدایا سپاس که انسانم و قلبی دارم سرشار از عاطفه و

می توانم آن را وقف دوست داشتن خوبی ها کنم.

خدایا ممنونم که در جدال تنگاتنگ عشق و نفرت در قلبم

تو عشق را پیروز گرداندی و

قلبم را از شور خوبی گرم کردی.

ممنونم که الهه عشق را بر قلب من حاکم کردی

و به من زندگی کردن توأم با عشق و وفاداری را آموختی.

خدایا سپاس که محبت را به قلبم هدیه دادی

و به من دوست داشتن خوبی ها را آموختی.

این گرانبهاترین درسی است که در تمام زندگی ام آموخته ام.

(( درس شیرین دوست داشتن))

خدایا سپاس که با مهربانی به قلبم طراوت دادی

وبا طراوت به وجودم سعادت بخشیدی.

خدایا تو را سپاس برای آفرینش عشق

و تو را ستایش برای خلق محبت.

خدایا تو را سپاس که خوبی ها را آفریدی و

قلب مرا معبد ستایش آنها قرار دادی.

 

دوست می باید داشت

دل من دیر زمانی ست كه می پندارد:
دوستی نیز گلی ست…مثل نیلوفر و ناز
ساقه ی ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگ دل است آنكه روا می دارد جان این ساقه ی نازك را دانسته بیازارد
در زمینی كه ضمیر من و توست
از نخستین دیدار ؛ هر سخن هر رفتار
دانه هایی ست كه می افشانیم؛برگ و باری ست كه می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش مهر است
گر بدان گونه كه بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو درآمیزد این روح لطیف
كه تمنای وجودت همه او باشد و بس!
بی نیازت سازد از همه چیز و همه كس
زندگی گرمی دل های به هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق؛گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو كاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان خرج می باید كرد

رنج می باید برد… دوست می باید داشت!
فریدون مشیری

عاشقانه همراه من گام بردار

به من از آن بگو
که توان گفتنش به دیگری را نداری
با من بخند
حتی آن گاه که احساس حماقت می کنی
با من گریه کن
آن گاه که در اوج پریشانی هستی
تمام زیبائی های زندگی را با من شریک باش
و در کنار من
با تمام زشتی های زندگی ستیز کن
با من رویا هائی را بیافرین تا به دنبال آنها رویم
در شادی هر چه میکنم
شریک باش
برای رسیدن به آرزوهایمان یاری ام کن
با آهنگ عشق مان با من برقص
بیا تا ابد در هر قدم از این سفر یکدیگر را

عاشقانه ...

راه و رسم عاشقی

من يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد، می توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد، هر آن چه گفتم را باور کرد و هر بهانه ای آوردم را پذيرفت، هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هايش را شنيدم، اما نپذيرفتم، چشم هايم را بستم تا او را نبينم و گوش هايم را نيز، تا صدایش را نشنوم، من از خدا گريختم بی خبر از آن که او با من و در من بود.

می خواستم کاخ آرزوهايم را آن طور که دلم می خواست بسازم نه آن گونه که خدا می خواست، به همين دليل اغلب ساخته هايم ويران شد و زير خروارها آوار بلا و مصيبت مدفون شدم، من زير ويرانه های زندگي دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم، اما هيچ کس فريادم را نشنيد و هيچ کس ياريم نکرد، دانستم که نابودی ام حتمی است، با شرمندگی فرياد زدم: "خدايا اگر مرا نجات دهی، اگر ويرانه های زندگی ام را آباد کنی، با تو پيمان می بندم هر چه بگويی همان را انجام دهم، خدايا! نجاتم بده که تمام استخوان هايم زير آوار بلا شکست"، در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هايم را باور کرد و مرا پذيرفت، نمی دانم چگونه اما در کمترين مدت خدا نجاتم داد، او مرا از زير آوار زندگی بيرون آورد و به من دوباره احساس آرامش بخشید، گفتم: "خدای عزيز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمايم"، خدا گفت: "هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم"، گفتم: "خدايا عشقت را پذيرفتم و از اين لحظه عاشقت هستم"، سپس بی آنکه نظر او را بپرسم به ساختن کاخ رويايی زندگی ام ادامه دادم، اوايل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و او نیز فوری برايم مهيا می نمود، از درون خوشحال نبودم، نمی توانستم هم عاشق خدا باشم و هم به او بی توجه، از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم، زيرا سليقه اش را نمی پسنديدم، با خود گفتم: "اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چيزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم"، پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا اين که وجودش را کاملاً فراموش کردم، در حين کار اگر چيزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست می کردم، عده ای که خدا را می ديدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ايستاده بود، نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند، اما عده ای ديگر که جز سنگهای طلايی قصرم چيزی نمی ديدند به کمکم آمدند تا آنها نيز بهره ای ببرند، در پايان کار نیز همان هایی که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند، همه اندوخته هايم را يک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمين افتادم و فرار آنها را تماشا کردم، آنها به سرعت از من گريختند همان طور که من از خدا گريختم، هر چه فرياد زدم، صدايم را نشنيدند، همان طور که من صدای خدا را نشنيدم، من که از همه جا نااميد شده بودم باز خدا را صدا زدم، قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود، گفتم: "خدايا! ديدی چگونه مرا غارت کردند و گريختند، انتقام مرا از آنها بگير و کمکم کن که برخيزم."

خدا گفت: "تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی، از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند"، گفتم: "مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غير تو روی آوردم و سزاوار اين تنبيه هستم، اينک با تو پيمان می بندم که اگر دستم را بگيری و بلندم کنی هر چه گويی همان کنم، ديگر تو را فراموش نخواهم کرد"، و خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهايم را باور کرد، نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بايستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گريخته مرا، تنبيه کرد.

گفتم:  "خدای عزیزم، بگو چگونه محبت تو را جبران نمایم؟"، و خدا پاسخ داد: "هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی هميشه در کنار تو هستم"، پرسیدم: "چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذيرم؟"، گفت: "اگر مرا باور کنی، خودت را باور می کنی، و اگر عشقم را بپذيری، وجودت آکنده از عشق می شود، آن وقت به آن لذت عظيمی که در جست و جوی آن هستی، می رسی و ديگر نيازی نيست خود را برای ساختن کاخ روياهایت به زحمت بيندازی، چيزی نيست که تو نيازمند آن باشی، زيرا تو و من يکی می شويم، بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و بی نیاز از هر چيز، اگر عشقم را بپذيری تو نیز نور، آرامش و بی نياز از هر چیز خواهی شد."

اگر گوشه ای از داستان زندگی من برای شما نیز صادق است، تنها بدانید که او همیشه آنجاست، در کنار شما، مشتاق برای یاری رساندن به شما، عشق او را بپذیرید، خواهید دید که با چه سرعتی زندگی شما ر متحول خواهد نمود.

من شما را باور دارم.

 

زندگی

2dja0au.jpg

زمانی از خیلی چیزها غافل میشیم كه یادمون میره موجوداتی فانی هستیم...

 

همیشه به خودمون میگیم :

 

حالا فرصت هست...

 

فردا درستش میكنم...

 

بذار 3روز بگذره بعد میرم از دلش در میارم...

 

توی هفته آینده یه زنگی بهش بزنم خیلی وقته ازش بی خبرم...

 

روز تولد مامان بهش میگم كه چقدر دوستش دارم...

 

حالا 2سال بگذره بعد باهاش ازدواج میكنم...

 

لازمه با پدر یه گپی بزنم انگار از چیزی ناراحته...

 

بذار والنتاین بشه براش بهترین هدیه دنیا رو میخرم...

 

.

.

.

.

 

ببینم كسی میدونه بعدا" زندگیش تا كی اعتبار داره ؟؟؟ یا اصلا كسی میدونه نقطه پایانی  بعدا" زندگی دیگران كجاست ؟؟؟

 

بالاخره یه روزی ... یه جایی... كه شاید اصلا انتظارشو نداریم توپ قرمز پایان بهمون میخوره و از دور بازی حذف میشیم و یا همبازیهامون رو از دست میدیم!

اونجاست كه میبینیم دیگه بعدنی وجود نداره.

 

 بعدا" همون موقعی بود كه فكر اون گپ دوستانه به ذهنمون رسید... همون زمانی كه احساس كردیم دلمون میخواد بغلش كنیم و بگیم كه دوستش داریم... همونجایی كه به فكر یه زندگی مشترك با اون افتادیم... همون لحظه كه تصمیم گرفتیم از دلش در بیاریم و ...

 

زندگی یه هدیه زیباست با آپشنهای فراوان برای ما... میتونیم از خیلی فرمانها استفاده كنیم و یا اینكه تنها بزنیم روی دگمه اتومات و یا علی برو كه رفتی!

واقعا حیف نیست؟ شاید تنها فرصت تست آپشنهای دیگه همین الان باشه! شاید همین الان زمان خروج از چرخه اتوماته!

به قولی:

 

Live today as if it's your last day!

 

راستی اگه الان  بعدا"  زندگیتون باشه چه میكنید؟

کاش............

كاش بيايم براي بي پناها سايبون باشيم
 
با دلاي دل شكسته كمي مهربون باشيم
 
                                                    كاش بيايم به باغبونا كمي حرمت بذاريم 
                                                     
احترام دلاي شكسته رو نگهداريم
 
كاش به مهربونترا دين مون و ادا كنيم
سهم خوشبختي مون و وقف بزرگترا كنيم
 
                                                   كاش يه كاري بكنيم كه خستگيها دربشه
                                                   مرحمي بشيم كه زخم آدما بهتربشه
 
كاش كه شاخه درخت زندگي رونشكنيم
هفته اي يه بار به باغبونامون سربزنيم
 
                                                كاش كه پاك كنيم تمام اشكايي كه جاريه 
                                              
خوب نگه داريم چيزي كه واسه يادگاريه
 
كاش دس پرنده هاي بي پناه وبگيريم
توي آسمون بريم دامن ماه وبگيريم
 
                                            كاش با مهربوني مون غصه ها رو كم بكنيم 
                                          
رشته هاي عشق و تا هميشه محكم بكنيم
 
كاش بشينيم پاي صحبت اونا كه بي كسن
اگر درد و دل كنن به آرزوشون ميرسن
 
                                             كاش تو عصري كه همش سنگيه وآهنيه
                                             بگيم از چيزهايي كه خوب ولي رفتنيه
 
كاش هنوز دير نشده قدر هم و خوب بدونيم
نكنه دير بشه تا ابد پشيمون بمونيم
 
                                              كاش كه اين يه جمله هيچ موقع ز يادمون نره
                                             آدمي چه خوب باشه چه بد باشه مسافره

 

سرخپوست پيري مي گفت:

" مرگ، هميشه پشت سرت هست، يك متري به عقب، سمت چپ ... هميشه دنبالت مياد

فاصله شو حفظ مي كنه، اما ... هر آن ممكنه دست دراز كنه و شونه ات رو لمس كنه."

همون پير جاي ديگه اي مي گفت:

" هر كاري كه مي كني فكر كن آخرين عملت هست، آخرين نبردت روي زمين ... آخرين يادگاري ! "

همه شور زندگي ام اما ...

انگشتاي مرگ رو كه تا شونه ام چند بندي فاصله نداره، دمادم حس مي كنم

مي انديشم كاري كه تو اون لحظه مي كنم، شايد آخرين باشه ...

آخرين نبردم روي زمين ... آخرين كلام ... آخرين يادگاري!

اما...

واژه از پسِ واژه مياد و نبرد، پسِ نبرد ميره

و آفتاب ميشه و غروب مياد و روزي ديگه و نبردي ديگه و كلامي ديگه

...

همينه كه بدعادت ميشم

...

هرشب كه پلك مي بندم، خيالم تخته كه سحر، دوباره پلك باز مي كنم

خاطر جمعم كه فردا خورشيد سرجاشه و جهان مي چرخه و دوستان هستن و زمان سخاوتمنده!

زمان اما...

ميگذره ... خسيس ميشه ... كم مياد !

و ما مي مونيم و كارهاي نكرده، واژه هاي ننوشته، حرفهاي نگفته، لبخندهاي نشكفته

زندگي ، چرخه ي بي انتهاي تولد و مرگه

يكي ميره، يكي مياد ... ما نظاره گريم تا نوبت مون بشه ... آغازِ يكي، پايانِ ديگريست

اما ...

جاي خاليِ اينو، اون پـُـر نمي كنه...

هرگز ... هرگز

از اين روست كه يكي مون كه ميره ... دردش وجودمونو مي گيره

نميدونيم كجا ميرن ...

يكي مون كه رفت ... تنهاتر ميشيم

دردمون مشتركه، و آنچه در هزاره ي نو از انسانيتمون باقيه ... همين حسِ مشترك هست

...

مرگ در راهه

پشت سر، يك متري به عقب، سمت چپ ...

تا دست نياورده لمسم كنه بايد كاري كنم

كاش مي دونستم قرارِ دقيقِ تماسِ انگشتاش رو با شونه ام !

شايد وقت شناس مي شدم ... و هرلحظه رو دوبار مي زيستم

اما نه...

بذار ندونم، بذار دنبالم بـــِـدُوِه، بذار سايه ي دستش رو تو هرگام كه برمي دارم، كنارم ببينم تا باور كنم :

آخرين يادگارمون شايد ... سلامي باشه كه به همسايه ي عبوس كرديم

آخرين اثر شايد ... لبخندي باشه كه به رهگذري تابونديم

آخرين نبردمون شايد ... شبنمي يا باروني باشه بر كبودِ تنهايي ، قطره اشكي شايد باشه از سرِ شوق

يا كلامي پرمهر ... يا دست ياري !

...

هر عمل، شايد آخرين باشه ... پس نيك !

هر سلام، شايد آخرين باشه ... پس با لبخندي، همراه !

هر نگاه، شايد آخرين باشه ... پس تنگاتنگ !

هر رابطه، شايد آخرين باشه ... پس رنگارنگ